|
قلم.کاغذ.مینگارم ماجراهای یک دختر بازیگوش
| ||
|
نظر؟؟؟ [ سهشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٢ ب.ظ ] [ نانی نار ]
چشمان که به سختی باز شد به سمت پنچره دوید باد میوزید!!! پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و باز خودش را در عالم خواب غرق ساخت ساعت شروع کرد به سر دادن فریاد برخاستن!!! با تمام توانش بدن نیمه جانش را از تخت کند و به بیرون از اتاق خزید باد میوزید و در انی دستمال سرش را از سرش کند دستش در جهت باد دوید تا بستاند روسری ابیش را چنگال بادی که در هیبت طوفان در امده بود... بسختی راهش را کشید...حتی کلاغها نیز غار غار نمیکردن... خیابانها عریان از پوشش انسانها دراز کشیده بود... شهر گویا خفته بود...زندگی نیز دیده نمیشد!!! ژاکتش را باد با تمام قوا سعی در کندن ان از تن نیمه جان او داشته اما او خودش را به باد میکوبید و به راه ادامه میداد!!! تنها حسی که او را داغ میکرد و توان رفتن را به او میداد کور سوی نوری در اعماق دلش بود... باید میرفت... ....
[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ب.ظ ] [ نانی نار ]
التماس دعا خیلی خیلی خیلی زیاد!!! [ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۱ ب.ظ ] [ نانی نار ]
در دوران خیلی گذشته که ما خیلی کودک بودیم سال اول دانشگاه بودیم امتحان ریاضی خیلی خوبی دادیم طی اقدامی انتحاری تصمیم گرفتیم برگه ها را منهدم کنیم که بخت با ما یار نبود و کیف استاد اشتباهی باز کردیم که منجر به سرقت برگه های فیزیک دانشجویان دیگه شد!!! ما هم که کلا بچه های سر به راهی بودیم برگه ها را گذاشتیم رو پله ها و جیم زدیم که گویا به دست استاد نرسید و امتحان تکرار شد و ما نیز درس ریاضی همگی با 9 و 8 افتادیم امروز که سال اخریا جمع بودن ما هم این رازو گفتیم که توام بود با قدر دانی همونا که ما اقدام به دزدی برگه هاشون کرده بودیم اولین بار در جهان است که کسانی از سرقت اموالشان لذت برده اند [ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۸ ب.ظ ] [ نانی نار ]
داریم سعیمان را میکنیم که بنویسیم اما نوشتنمان اصلا نمیاید نمیدانم چرا!!! شبها کابوس امتحانات میبینیم شدید! احساس میکنیم شیطنتمان تب و لرز کرده است و کودک درونمان انفولانزا بگرفته و در بستر خستگی بفتاده است... مدتیست باد انگیزه میوزد و به دیوار بهانه کوبیده میشود و راه را بر خویش بسته میابد و در جا خاموش میشود!!! رنگ بر قلمو خشکیده و موهای قلمو را بسان چوبی سخت مبدل کرده و بوم همچنان در انتظار است تا رنگها را به دامن سفید خویش بستاند!!! چشم میگشایم صبح است و پلک میزنم شب است و من در گوشه پنجره نشسته و انتظار میکشم که بیاید و ببارد... نمیدانم چرا بیتاب انم که به اغوش رگبار بروم و همنوای غرش ابرهای تیره گردم... گمشده ای دارم در میان درختان صنوبر در زیر اسمان مملو از ابرهای تیره و نوازشهای بی دریغ رگبار و نوای غرش ابرها!!! بیابیدش [ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ق.ظ ] [ نانی نار ]
حافظ: صائب تبریزی: شهریار: محمد عیادزاده: [ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۱ ب.ظ ] [ نانی نار ]
بـــه یــــاد فــــروغ فـــرخــــزاد
"جواب فروغ فرخزاد به حمید مصدق"
"جواب من به تو"
"جواب جواد نوروزی"
[ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ نانی نار ]
و دی ماه... این ماه مبارک هم امد با امتحانات و استرسها و درسهای نخوانده... تو این گیر و ویری چشمان ما هم دچار مشکل شدن و از نظر روحی ما را دچار غصه شدید کردند... دلم بارون شدید میخواد!!! امروز تشیع جنازه استاد درس مباحثمون بود استاد خیلی خوبی بود هم خوب درس میداد هم منصفانه نمره میداد و بسیار هم جوان بود...خبر فوتش همه را شک زده کرده... نمیدونم واقعا کی فازم عوض میشه و مثل همیشه میشم پر از شرارت و شیطنت!!! [ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۱ ب.ظ ] [ نانی نار ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||