نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

زندگی چیست؟متنی است روان در دفتر نویسنده ای فقیر؟اهنگیست جاری در تارهای گیتارزنی سر گردان؟یا نه نقاشی است بر بوم نقاش دوره گر؟من رنگ زندگی را در اینها یافتم نه در اسکناسها...من ارامش را در صدای جوی بار باریک میان درختهای اعماق جنگل یافتم...در خنده ای کودک تنها ساکن تختی در پرورشگاه...من زندگی را در بادبادک دوران کودکیم یافتم در خنده ای از سر بیخیالیم...زندگی کجاست؟برگها زنده اند...ابها زنده اند...حیوانت زنده اند...اما ایا انسانها زنده اند؟؟؟انسانها به پولها زنده اند...پس نه زنده نیستند...خنده را گم کرده اند...

انان فراموش کردن ثروت انان خنده است...فراموش کردن که انان ثروتمندند چون زمان را دارند...اما چه روزها و ساعتها را با اشک هدر دادند؟بر سر چه؟بر سر بی پولی؟کاغذکی خلق شده به دست انها!وای چه اسفناک است که خالقی اسیر مخلوقش شود!!!پول زمانی ثروت است که خنده ای بر لبی ارد...نه در صندوقچه ای پنهان گردد...

ثروت ما روزهاست...ساعتها...دقیقه ها...چه بسیار انان که این ثروت را فدای اندوختن کاغذها کردند و بی حاصل از زندگی رخت هجرت را بر تن کردن...

خندهای کودکان ثروت من است...صدای اب ثروت من است...رنگ و نقش بر بوم ثروت من است...نوای پیانوی خسته ثروت من است...من ثروتمندم...

من با اغوش باز به استقبال مرگ میروم چون لذت را در زندگی یافتم...ام حالا فکر نکنین باید دپ شینا...اماده شین که خدا داره 365 روزه دیگه یه ثروت دیگه را بهتون هدیه میکنه...فراموش نکنین ثروتمند باشین...

[ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

فقط دعام کنین

[ پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
[ سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

فروردین:ساعت تحویل که با کله تو ظرف گز بودم نفهمیدم کی سال تحویل شد...ماه یکنواخت...حتمی شدن تشخیص بیماریم...

اردیبهشت:درگیری بیماری و درس خوندن و مسائل عاطفی...

خرداد:که همه در جریان اون جو و مسائلش هستن...درس خوندن...ترک باشگاه...

تیر:اغاز مشکلات عاطفی...شدت بیماری...

مرداد:ادامه تیر

شهریور:ادامه تیر و مرداد

مهر:شدت بیماری...اغاز کلاس پیانو

ابان:درس...کلاس پیانو...تولدم(که شاید بهترین اتفاق باشه)

اذر:درس...بازم درس

دی:امتحانت...

بهمن:برگشتن به باشگاه...بستن کمر بندم و موفقیت در گرفتن حکممنیشخندو شاید مهمترین اتفاق اشنایم با دوستای عزیزم در دنیایی مجازی...

اسفند:عمل که نتیجه ای نداشت...

خوب امسال با تمام خوشی و ناخوشیاش تمام شد...امید دارم که سال ٨٩ سالی سراسر شادی باشه...نسبت به این سال حس خوشایندی دارم...

[ سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دلیل دیر کرد در اپ نمود اینجانب این بود که حالم کمی بد شده که انشالا بهتر شم جبران شرارتها را مینمایمچشمک

[ سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز تو اتوبوس داشتم به مسائل مختلفی فکر میکردم.معمولا ترجیح میدم مسیرام را با اتوبوس برم که فرصت فکر کردن پیدا کنم...به این داشتم فکر میکردم که چرا اکثر ما جوان ها دپرس و افسرده ایم؟؟؟

دلیل بیشتر افسردگیهای ما مسائل عاطفی هست که برای خودمان ایجاد میکنیم...اکثر ما تجربه دوست داشتن و شکست عشقی را تجربه کردیم!!!ایا ما به این می اندیشیم که در اغاز این رابطه انتهای ان کجاست؟؟؟جالبه هم میدونیم اکثر رابطه ها به جدایی ختم میشه...پس چرا وابسته میشیم؟چرا وقتی یکی از طرفین رابطه را تموم میکنه دیگری به سوگ میشینه؟ایا نمیدونستیم؟یا باید با این مسله غربی برخورد کنیم که کاملا سرسری باشیم یا نه رابطه بنیان نهاده ایجاد سازیم...من خودم 2 سال عمرم را با این مسائل نابود و تباه کردم شاید بهتر بگم اشکهای که من برای وداع با علاقم میریختم چندین برابر اشکام بود که ناشی از فهمیدن موضوع بیماریم بود...

اکثر ساعتهای زندگیمون به اندیشیدن و سوگ فراغ میگذره یا غمگین و بی هدف...اما چرا؟؟؟چرا ما به معنایی زندگی نمی اندیشیم؟چرا ما به اوای روزها گوش فرا نمیدهیم؟تا به حال به این اندیشیدیم که این دنیا غم را به ما تحمیل نمیکنه بلکه این ما هستیم که ان را میجویم؟

مدتی با زندگی قهر کردم و درها را به روی خود بستم اما هیچ نشد!مرگ من تغییری نکرد...الان هم باز به 2 سال قبل بازگشتم!بازم مرگم تغییری نکرده اما خودم شادترم لبخند را یافتم...شادی کنار ماست نیازی به یافتن ندارد این غم است که نیاز به یافتن دارد...

پ.ن:نفرین به عشق و عاشقی

            نفرین به بخت و سرنوشت

     به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت

           نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو

      به ساده بودن من و  به اون دل سیاه تو

پ.ن:دوستان گرام فکر نکنینا من الان شکست عشقی خوردم دپرسمنیشخندبه گروه خونیم که نمیاد...مژهالان چون باشگاه تعطیل من یکم ناراحنم درجه شرارتم کم شده...

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز مبارزه بسیار خوبی داشتم...البته مبارزه برام چندان مهم نبود بگم که بردما البته در راند ٣ امتیاز اوردم...راند ١ و ٢ به نفع حریف بود(اساسیم بینیم پیاده شد)...

بیشتر علاقه من به دفاع شخصی مرتبط میشهنیشخندکه امروز با بچه ها کار کردیم...جای دوستان خالیچشمک من عاشق ضربات با ارنج و زانو هستمقلب

و اما درباره ۴شنبه سوری من قرار برم پیش نو گلان باغ زندگیم(گفتن دست به شرارت نزنم)سعی مینمایمنیشخند

[ یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

مواد لازم:ترقه فشفشه نارنجک دینامیت ابشار(سیم ظرف شوی فشرده و زغال و سیم 1 متر به بالا) همچنین جهت خوشمزه کردن میتوانید از کوکتل مونوتوف نیز استفاده نمود(البته برای افرادی که ناراحتی قلبی و فشار خون دارند توصیه نمیگردد)نیشخند...

طرز تهیه:ابتدا اتش مورد نیاز جهت پخت مواد لازم را فراهم نمودچشمک بعد مواد را دیگه استفاده مینمایدمژه در صورت درخواست راهنمایی به گذاشتن کامنت اقدام نمایید تا در اسرع وقت مشکل شما دوست عزیز را رفع بنمایم تا 4شنبه سوری خوشمزه ای را تهیه بنماییداز خود راضینیشخند...

پ.ن:امروز یکم حالم بد شد که در کل زندم...در حال حاضر مشغول تهیه مهمات 4شنبه سوری میباشم...شیطان

فردا یه مبارزه خفن دارم دعا فراموش نگردد(مبارزه بس خفن در خور یک اپ کامل میباشد)نیشخند

[ پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سالی که گذاشت نکته قابل گفتنی نداشت...متاسفانه سالی بی سود و سرشار از یکنواختی بود...البته که مقصر این یکنواختی خودم بودم...خوب نباید همش منفی گرا بود در این سال من امتیازاتی هم کسب کردم...ارتقا درسیم و ورزشیم و درک شناخت خودم...اما خوب اکثر ساعتهای این سال را به تباهی گذراندم...

برای سال جدید برنامه ای ندارم...بهتر دیدم در این ایام پایانی برنامه تنظیم کنم هر چند که گویا ماندگار نیستم اما خوب بهتر دیدم تا جناب اجل خود پیش قدم نشدن من به استقبال نرم...

میخوام تا هستم عادی زندگی کنم...ادم با فکر مرگ و بیماری بازنده است...البته یاد مرگ نباید از خاطر بره...این جمله حضرت علی جمله ای سخت تفکر بر انگیزه که:برای دنیایت چنان زندگی کن که گویی همیشه زنده ای و برای اخرتت چنان بکوش که گویی فردا خواهی مرد...

خوب دیگه زیادی فلسفی شدنیشخندنظرات خویش را در زمینه ای این تصمیم بس بزرگ من بیان نماییدمژه

در ضمن این جانب بی اجازه دوستان را لینک کردمخجالت

 

[ چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

حالم افتضاحه...امروز نتیجه ای ازمایشام نشون داد وضعم از وخیم بودنم گذاشته یه 2 ماهی هستیم...تو باشگاهم اونقدر حواسم پرت بود که از یه مبتدی شکست خوردم فک و دماغ و گوشم یکی شد...

شب هم بعد باشگاه رفتم پرورشگاه که بهتر بود نمیرفت بی حواسیم اونجام بچه ها را ناراحت کرد...

امشب مامان بابا رفتن عروسی منم سر درد را بهانه کردم و تنها موندم...

چند دقیقه پیش یکی از بچه ها پرورشگاه زنگ زد و گفت(اله اومدی بوسم نکلدی کهگریه)خاله اومدی بوسم نکردی که...

دیگه کلی ناز کشیدم و وعده دادم فردا میام...ولی اصلا شرایط روحیش ندارم...نمیدونم چه کار کنم تو بحران بدی گرفتار شدم...احساس بی وزنی و پوچی میکنم نه اشتباه شد اینا مال زمان که بی هدف بیدم...به هر حال حس بدی دارم...

 

[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز نتیجه ای ازمایشای تکمیلی ونمونه برداری مجددم میاد...واقعا حال ندارم با مامان بابا برم ببینم چند روز دیگه زندم...ترجیح دادم برم رینگ خودم را اونجا تخلیه کنم هر چند مامان بابا مخالفن ولی من دیگه ظرفیت ندارم...ظرفیت اینکه لبخند بزنم و با همه چیز کنار بیام را ندارم میخوام خودمو بزنم به نفهمی...میخوام دیگه هیچی را نفهمم...نه حرفای امیدوار کننده ای دکتر که پر واضحه چشماش یه چیز دیگه میگه...نه حرفای مامان و بابا و تشویقاشون و صدای گریهای نیمه شباشون...

خسته شدم از این همه شاد بودن الکی در حالی که از اعماق وجودم نابودم...دیگه از هرچی ساعت و شمارش معکوسه حالم بهم میخوره...از هرچی دارو قرص حالت تهوع بهم دست داده...

اونا میخوان خودشون را گول بزنن من دیگه نمیخوام...شاید دیگه نیام...نمخوام با این وضع روحیم روحیه دوستامم خراب کنم...اما باید باور کرد که من دیگه توان مسخره و گول زدن خودم را ندارم...

[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

طی اینکه دیشب تا حدی نق و نوق نمودیم بر سر حجم کم سوغاتیهانیشخندو همچنین نابودی وسایل این جانب.پدر گرام نیز امروز مقادیری سوغاتی دیگر و همچنین وسایل کیک بوکسینگ برام خریدنقلباینم مال بابا بیدا...تا حدودیم وسایل کیک بوکسینگقلباینقدر حال میده الان یه مبارزه ازاد داشتم حریف برعکس میکردمخوشمزهدست کش که نیست...عقشه...

نکته:پدر گرام در جوانی پیش از مزدوج گشتن با مادر گرام بوکس کار میکردن به این خاطر مهارت خاصی در خرید دست کش دارندچشمکاز قدیم میگن دختر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش قند عسلاز خود راضی

ادامه داردزبان


[ دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

در راستای اینکه حس اپ کردنم مدت مدیدی(٣روزنیشخند)است که از دست رفته.دیگه امشب طی اقدامی بی مانند تمام سعی خویش را نموده و اپ نمودیم...این لیوان اب کو؟گلوم خشک شد...و اما اپ

امشب پدر جان از سفر امدن با یه چمدان سوغاتیقلبماله باباستا فکر نکنین به خاطر چمدونهچشمکهمه سوغاتیا مال من بود دلتون بسوزززهپس از عملیات افتتاح چمدان و استخراج سوغاتیهای ان...پدر گرام در اقدامی بی سابقه اعلام نمودن شام با ایشان که این حرف مشت محکمی بر شکم مبارک ما بود که به خود وعده رستوران داده بودگریه

دیگه قیافیه این طفل بی گناه عینه پلاستیک حرارت دیده درهم شد...اشپزی پدر همانا و کنفیکن شدن اشپز خانه همانا...مادر خانمی هم که دیدن مقر سازماندهیشان در حال نابودیست به اموال این طفل بخت برگشته یورش برده و شمشیر ان را به یغما برده...از سود دیگر پدر خان نیز در اقدامی مشابه لانچیکوی این بخت برگشته را غارت کردهکلافهاخه من موندم مگه ملاقه و کفگیر چشه که وسایل منو نابود کردنمتفکر...دیگه به هر بدبختی بود این ٢ جبهه مبارک را تشویق به ارامش نمودیم و شامی بس عجیب را خوردیم(اخرشم نفهمیدم چی بود؟؟؟)

خب دیگه بسه بقیه ماجراها باشه واسه پستای بعد...



[ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

حس اپ کردنم پریدهگریهحرفامم قلمبه شده سر دلم هر انه که منفجر شم...هم اکنون نیازمند یاری عسلی.بادمجانی(رنگ سال)شما هستیم...ستاد جمع اوری کمکهای نقدی(تراول باشه زحمت ما کمترهنیشخند)شماره حساب به نام نار ناری نارنوش نار دره نارستانی بانک نارنور...شعبه نار قله...

[ شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

در ابتدا اغاز عرایض خودم...بگم صبح خیلی افتضاحی داشتمگریهدیگه هر طوری بود باهاش کنار اومدم...امروز کمر بند مشکیمو بستمنیشخنداز این لحظه بهترین ساعات من اغاز شد...نیم ساعتی تو باشگاه بودیم بعدم رفتیم مهمانی استاد که بابت عروسیش بود...نکته اینجا بید این تیم گرام درب و داغون و پنچر ما چنان هنر نمایی در امر حرکات موزون میکردن که نگو...اینا همونایی بیدن که دیروز با برانکارد و ویلچرو عصا بودنااا...البته منم حس هنر نمایی داشتما اما گردن درد و سر درد امانم را بریده بود چند دقیقه ای توانستیم به این امر خطیر بپردازیم اونم چون جونم واسه استاد در میرهقلبسایر لحظات به امر مهم پذیرایی از خود مشغول بودهو همچنین تشویق حاضرین در میدانو یکم غیبتو اینا دیگهدرسم که نخوندیم این هفته امتحان بید انشالا که خدا میرساند امدادهای غیبی(من بیگناهم)

 

[ پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز تیم از مسابقات اومد...منم با هر زوری بود رفتم باشگاهالبته واقعا جونم به لب مبارکم که سهله به چشمام رسید

من که با ویلچر نمیتونستم داخل رینگ که عمرا حتی داخل تاتومی زمین شم...فقط تونستم داخل باشگاه و محل تماشاگران شم...چشتون روز بد نبینه...١٢ تا ادم دیدم در حد لالیگا داغونالبته حق خودشون بودااا...مشکل بچه ها تو مهارت رزمیشون نبود مشکل بچه ها تو اینه که میترسن ضربه بخورن و معمولا گارد دفاعیشون قویه و در حال دفاع که در این حال بیشتر ضربه میخورن از ١٢ نفر ٩تاشون رفتن تو اتل اون ٣ نفرم یکم ضربه خوردن طوریشون نیست یکم کبود شدننیشخند

چیزی که من یاد گرفتم تو رزمی کاریم اینه که هرچی دفاع کنی بیشتر میخوری اگر بزنی سالمتر میمونی اگرم خوردی حداقل از خودت راضی هستی که تو هم زدی

با وجود وضعم خودم از ویلچرم بلند کردم...نکته ظهر اخر موفق شدم پاهامو حرکت بدم(فکر کن ٢ شب نخوبیدم تمرین کردم دست دستبزن کف قشنگه رو)

این حرکت بسیار هندی من(اینه اینا که بعد سالها مادر از ویلچر پامیشه میپره تو بغل بچه اش)باعث شوک این حضرات شدما اینیم دیگه تو کار شوک وارد کردن مهارت داریم دیگه...قلبی چیزی خواستین کار بندازین یا از کار بندازین به این جانب مراجعه فرماید...٢٠٠% تضمینی...

 

 

[ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

در راستای اینکه من هیچ وقت نمیتونم یه جا ساکن باشم(زمان کنکورم که مجبور بودم بخونم کتاب به دست میگشتم تو خونه...ممکن بود یه هو هم سر از دیگ غذا در بیارم...من بی گناه بیدما )امروز با ویلچر(بماند که هر کاری کردم وایسم نتونستم و حسابی خوردم زمین)سر از اشپزخونه در اوردم و برای نخستین بار اشپزی نمودم فکر کنالبته بلد بودما...(کسی راهی بیمارستان نشد خیالتون راحت باشه)

البته در این بین جناب خپل بیشتر حال کردن یه پورس ماهی گوشت و جامبون مرغ نوش جان نمودن...یک دعوای توپم با جناب یه چشم کردن

امروز زنگ زدم باشگاه که وسایلم را برگردوننالبته تمام کیک بوکسینگ در پاها خلاصه میشه اما من این تیم را خفه میکنم...البته همه متعجبن از این بیخیالیم...شاید من هنوز باور نکردم...نمییدونم...

 

 

[ سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

ساعتای گذشته از نیم شب و نزدیک به سحرگاهان اینجانب از صدای جیغ بلندی بیدار شدم...متفکرطی پیگیری وسیع این جانب که چی شده...یافتم مامان خانم از سفر اومدن که خان باجی با اشک و ناله وضعیت این جانب را به اطلاع مامان رسوندن...حالا من این وسط اینجوری شدم...نکته رو گرفتین؟؟؟(شنیدم)در این شادی بس عظیم به سر میبردم که ساعات نخست صبح یک عدد جغد شوم(دوست گرام هم باشگاهی)زنگ زدن و خبر باخت تیم را دادنمنم از شدت عصبانیت دادی زدم کهحالا تو این گیری ویری خان باجی زوق زده منو ماچ میکرد که به قول خودش نطقم باز شده...اخه به این میگن هم دردی؟؟؟من میدونم و این تیم ترسو...

اما در مورد وضع جسمیم...مامان و بابا طی صحبتهای دکتر جان تصمیم گرفتن منو ببرن المان(فکر کن میرم خارجنیشخند)

ایشون که خپلن عکس جدیدش...بچه ژست گرفتهنیشخند
اینم رینگ که من توش کار می کنم!

اینم من بیدم تو رینگ...دستکشام دیگه جا نمیشد تو عکسنیشخندبانداژم جا میشد...



[ سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
[ شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

دیروز طی یک درگیری من قدرت تکلم خودم را از دست دادمگریهخنثی...

به هر جهت این مسله سبب شد عمل من جلوتر بیفته...دعام کنین...

امروز حکمم اومد و یک استاد دانه ٣ کیک بوکسینگ شدم و دانه ۴ را هم گرفتماز خود راضی(یکم بهم افتخار کنین خوب...به این میگن رونیشخند)شایان ذکره به اردو هم دعوت شدم فکر کنمژه

حرف خاصی ندارم...جز اینکه دعام کنین...

[ دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز صبح با صدای جیغ و دعوای جناب خپل خان و جناب یک چشم(گربه همسایه)من از خواب ناز پریدمعصبانی(مگر من این پسر همسایه را نبینممنتظر)...

بابا و مامان پس یک شب نشینی طولانی مبنی بر تصمبم گیری جهت دادن اجازه عمل من اخر به توافق رسیدناوهفکر کن از عصر دیروز تا صبح داشتن فکر میکردن(اگر واسه ساخت یه موشکم اینقدر فکر میکردن الان دیگه فرستاده بودنش هوانیشخند)

بلای اسمانی هم در حال نزول میباشد(خونه تکانی)کلافهحال هر ماه اینجا را میتکونن(دیگه من نمیدونم این چه وضعشه)...

از اینها که بگذریم...دیشب یه تیکه از دیوار اتاقم ریخت(منظورم گچاش بودا...نگران نشین هنوز دیوار پا بر جاستنیشخند)من بیگناه بیدم داشتم تمرین میکردم...دیوار پایین اومد...این خونه ها هم که قدیمی...کاه گلی...من چیکاره بیدم...

 

 

[ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here