نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اون تو اتاق کناریه...گاهی صداهای نگران کننده ای از اتاق میاد...صبح دیگه اون نگاه سنگین را حس نکردم...

تا ظهر کلافه بودم...دیگه هرطور بود خودم را زدم به اون راه و راه اتاق بغلیو گرفتم و از لای در که نیمه بسته بود داخل نگاه کردم...

چشماشو بسته بود...ام شاید خواب بود شایدم بلاجبار خوابش کرده بودن...

اما زیر پلکاش حرکت چشماشو میشود حس کرد و سنگینی نگاهش... یه ساز دهنی رو میز کنار تخت هست...پس صدای ساز دهنی مال خودشه...

تبسم عجیبی رو لبای رنگ پریدش خود نمای میکونه...

[ سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

هر روز صبح با سنگینی نگاهش بیدار میشم...

وقتی چشمام باز میکنم به سرعت عبور سایه بر روی دیوار از جلوی در اتاق میگذره...

صبح از پشت پنجره به حیاط بیمارستان نگاه میکردم...بوی عطری که همیشه حین عبورش فضا را پر میکنه باز اتاق را در اغوش گرفت اما این بار انگار فاصله اش نزدیک بود تا سرم را برگردوندم انگار هیچ کس اونجا نبود...

دیروز بارون میومد برای لحظاتی از پشت تو حیاط دیدمش...لبخندش را حس کردم...گل سرخی از دستش افتاد و باز به سرعت گذشت...

 

 

[ دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

من باز اومدم...

اما هنوز بیمارستانم و از اونجا اپ کردم...

حال روحیمم خراب...

اون ادمم همچنان با وجود این وضعم اذیتشو میکنه..

[ دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این پست پیوست این پسته امروز طی مبارزه ای ناباورانه من بردم...توجه کنین که من از اواخر اسفند اصلا تمرین درستی نداشتم و اینا و کاملا برای کتک خوردن رفته بیدیم تو رینگ و طرف تا خورد خورد دیگه به من چه؟؟؟من بیگناهم!من و خشانت چی میگیییی!!!

البته نیمه های مبارز بینی گرام طی اقدامی بی سابقه یهوی فواره ای از خون ازشون زد بیرون دیگه مام اشهد و اینارو خوندیدم که فکر کنم حضزت اجل رینگ بغلی کار واجب براش پیش اومد رفتن دیه...

جمعم اجرا با انواع سلاح سرد(لانچیکو سانچیکو زنجیر شمشیر چوب همیناست دیگهنیشخندبعد به ما میگن خشن...اخر کوجای ما خشنه؟؟؟) واسه گرفتن حکم بیده...

در ادامه هم دیه یه بسته پنبه چپوندیم تو مماغمون با اکیپ ارازل(هم دورهای اینجانب در باشگاه)زیر باران باز باران با ترانه از اینا رفتیم کوچه باغ و عکاسیو از اینا بعد بگین من لطیف نیستم بگین دیه!!!نه بگین خوب!!!

البته در امر میزان پنبه و خون و بینیو اینا هر کی میدید متلک میگفت جدیدا تو مماغ عمل میکنن...دیگه اکیپم حساس یکم خشانت نمودن و از اینا...

الگانس مدیر باشگاهم که به غارت بردیم...کی؟ما؟نگووووو!!!!

امروز دکتر گرام با کلی التماس از جوانب مختلفه با شرط حضور در باشگاه اجازه مسابقه به این جانب را دادن که اخرش نمیدونم چی شد...یهو گفت من ارزو دارم و به سان اتش زدن پر سیمرغ غیبشون زد...متفکربه نظر شما چیراااااااا؟؟؟

در کل امروز درس نخوانیدم با اکیپ یاد ایام جوونی کجای...کجاست اون خونه از اینا نمودیم...محلات قدیمی سر زدیم یه تعداد اسکیس زدیم یکم ژست پیکاسو گرفتیمنیشخند

یکم از درخت توت تو کوچه بالا رفتیم...من اینجا بیان میکنم من نبودم...تکذیب میشه که شاخه شکست...ولی توتاش حال داد زیر بارون سر درخت...

امروزم مدیر باشگاه طی تماسی از یونی گرام جهت غیبت اینجانب سر کلاس تربیت بدنی اجازه گرفتن...حالا ما داشتیم کاپ را میریختیم تو گونی بریم اب کنیم واسه رینگ تاتومی بخیریماااا...بودجه نمیدین همینه دیگه...از سرمایهای ملی گرو میذاریم...چقدرم ما سرمایه ایم...ورزشکار خوب سرمایه استنیشخند

اخرشم دیگه با مقادیری جزء دل درد رفتیم فست فود هر انچه مضر بود ریختیم تو معده و اینا...

جزیاتش بد اموزی داشت فاکتور گرفتم...

[ چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

داشتم تو نت چرخ میزدم که یه هو به سرم زد تو گوگل کلمه مبارز بزنم تا ببینم چه عکسای میاد که چشم مبارک به وبلاگ فیلم افسانه شجاعان خورد...نمیدونم یادتونه یا نه؟این فیلم زمانی که من راهنمایی اینا بودم شبکه 1 میذاشت که شاید در رفتن من به رشته کیک بوکسینگ چندانم بی تاثیر نبیدمتفکر...دیگه رفته تو ضمیر ناخوداگاه و من را به این سو سوق داده بید...(یکمم روانشناس شیمنیشخند)

http://www.pcmoj.com/picture/shojaan.jpg

 

حالا سوال؟؟؟
شما کدوم فیلم تو ذهنتون نقش بسته که یاد اوریش براتون لذت بخشه؟؟؟

 

[ چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امروزم که به زور خان باجی ساعت 12 بیدار شدمو با خرواری از کتب نخونده مواجه شدیماز بس جلو اسمه کتاب واجهه حسابداری نقش بسته دیگه همه چیزو حسابداری دارم میبینمزیاد تلاش کردم چند دقیقه را مثل یک بچه خوب پشت میزم بشینم و به قول خان باجی لگد نزنم به زیر میز اما نشد که نشد(من بیگناهم)

عصر چشمانم به زنجیر افتاد دیه از خود بیخود شده و به باشگاه رهسپار گشته چنان مجنون سرگشته...

تو باشگاه به مدت نیم ساعت هنگ کردم که لانچکو چطوری بگیرم(کاملا طبعیه چون حرکتی کاملا فراریه) حالا این وسط یک شاگرد بسیار لوس اومده یادم بده که متاسفانه در امتحان ارتقا کمربند رد شد(کی من؟؟؟امتحان گرفتم؟؟؟چی میگییی!!!)

فردا من مبارزه دارم...

جمعه برای یه حکم نا قابل اجرا دارم...

دعا برای رفتن مزاحم همچنان فراموش نشه دق داد منو...

 

 

[ چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

چند ساعتی را دکتر بهم اجازه داد اونطور که میخوامو توانش را دارم سپری کنم...

البته این مدت خوابیدن باعث رخوت و بی حسی و کسلیم شده به طوری که توان اپ کردنم در خودم ندیدم...اما خوب دیدم دور از انصافه دوستام را بیخبر و نگران بزارم...

فعلا خودم نمیدونم چطورم دکترم تنها با مامان پچ پچ میکنه و به من لبخند میزنه...

اما حضور کسی تو خونه باعث بدتر شدن وضعیت جسمانیم شده به خصوص که قلبمم چندان قوی نیست و این فرد با حرکات و رفتاراش باعث بدتر شدن من میشه به طوری که خودم به مسکن و خواب دراز مدتم تمایل پیدا کردم تا نبینمش...واقعا دارم از دستش روانی میشم و توان مقابله با بیماریو بیکباره از دست میدم...

تنها دعا کنین بره از اینجا...

[ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
6
[ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

 

١.ماسوله

http://heritage.chn.ir/manage/photo/50921-43853.JPG

2.کویر

http://www.medianet-pix.com/desert/aGENCE-desert-moley.jpg

3.جنگل

http://www.freewebs.com/tigeress2468/forest.jpg

هر کدوم از این مناطق دلیلی برای انتخاب دارن که دلایل باعث شد تصمیم بگیرم تابستون برم...

برای پیدا کردن گم شده ای یا شاید برای پیدا کردن خودم...

[ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز جواب قطعی داده شد...

منو از کیک بوکسینگ و تحرک بالا منع کردنگریهاخه چه ربطی دارهنگران

امروز تمام وقتم اختصاص پیدا کرد به دکترو ازمایش که هم از باشگاه جدا موندم هم اینکه امروز به کل درس نخوندم و الانم به هیچ شکل حس درسم نمیاد چون منع کردنم از بازی در واقع گرفتن تنها دلخوشیم بود...

پ.ن:دکتر منو واسه همیشه منع کرده از کیک بوکسینگ...

پ.ن2:این تشخیص دکتر المانی هم بوده.

[ سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
5
[ دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

صبح واسه برخی مسائل جسمی مجبور شدم برم دکتر...بعدم کارای بانکی و از اینا...کوفته و خسته راه منزل پیشه گرفتیم که شرارت نهان منجر شد که وسوسه شده و راه باشگاه در پیش بگرفتم با پای لنگان بسان تیمور

که با خبر ناراحت کننده ای مواجه گشتم...ارشد بد اخلاق طی حادثه رانندگی دیروز تصادف کردن و حال چندان خوبی ندارن(خدارو شکر که مشکل حادی براشون ایجاد نشد)این مسله ایشون 2 ماهی ار صحنه ورزشی دور گرداند...

مامان خانمی نیز دیروز از ممالک خارجه بازگشتن اما سوغاتی یوخینگاگریه

در کل تا عصرش ضد حال خوردم در سطح باشگاهای سری آ

 

[ یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
4
[ شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

در راستای اغاز این بازی توسط پسری از برج حوت و ادامه ان توسط پسری رهگذر اینجانب نیز در بازی حضوری فعال به هم رساندیم...البته با توجه به وضع جسمیم ممکنه در جریان سال همه چیز استوپ شه...

 

http://singlereader.files.wordpress.com/2007/07/windowslivewritered727bf1dcfc-e15amechanical-alarm3.jpg


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

رفتـــار و طرز برخورد، شالوده و پایه ی موفقیت است. یـک انسان سخاوتمند با رفتار و منشی مثبت مطمئناً کــامیاب خواهد شد. اگر رفتارتان را تغییر دهید، ادراکتان، اعمالتان،و زندگیتان را تغییر داده اید. و با تغییر تـک تـک زنــدگی ها،دنیا تغییر خــواهد کرد. در ایــــن مـقاله 30 نوع کار را عنوان

30 کار 30 ثانیه ای برای تغییر دادن دنیای شما
رفتـــار و طرز برخورد، شالوده و پایه ی موفقیت است


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
3
[ پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

گاهی ادم حس میکنه که برای عزیزاش غریبه شده...حس مینکه اون حس سابق را بهش ندارن و شایدم نسبت بهش بی حسن...اون موقع است که بهم میریزه...

ادما زمانی علاقه به زندگی دارن که احساسشون هم زنده باشه.اطرافیانشونم بهشون حسی داشته باشن وگرنه مردن...من این مرگ را تجربه کردم تلختر از مرگ واقعی هست...

[ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

باز حس اپ کردنم پریده بود که طی تلاشی مضاعف(حال میکنین چه زود این اصل را به کار بستم) اپ نمویم...

 در اولین ساعات روز صدای جارو برقی باعث شد که من حس کمبود خواب پیدا کنم و امروز خودم به کل بزنم به خوابhttp://emo.huhiho.com/set/milkbottle/13.gifامروز عمه بزرگ اومدن جهت احیای صله رحم و از اینا دیگه...عمه بزرگ عمه بابا هستن و از هر 10 کلمه 11 کلمه دارن ایراد میگیرنمنم امروز یه دفعه ای حس کمبود خوابم زد بالا(اصلا ربطی به عمه بزرگ ندارها  )

البته دیگه عصر که بوی دادن عیدی تمام فضای خونه را فرا گرفت منم کمبود خوابم دیگه رفع شد  ...

در مورد اپ قبلی بگم که من این فرد را به اشد مجازات میرسانمhttp://emo.huhiho.com/set/milkbottle/6.gif

امروز هر دو وبلاگ دگه ام را هم اپ نمودم(عمارت اتش و عمارت متروک)فکر کن چقدر من کار مضاعف کردم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:امروز فیکس پام هم باز کردنمژه

 

[ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
2
[ دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
1
[ شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

سیلام...

اولین پست سال ٨٩ منه...سال همه نو جدید باشهنیشخندخب من ابتدا بگم که کو کمپوت من؟

من تا ٢ هفته باید تو جام باشم و تکون نخور(فکر کن)من که نمتونمگریه

[ شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
[ جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
[ سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
[ یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here