نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

یه مسله پیش اومد که من مجبور شدم کتفم سپر کنم و برخورد شدید تاب به کتف من همانا و نابودی کتف من همانا...حالا دیگه نپرسین چیرا اینجوری شد...شد دیگه اما من راضیم...

این نابودی کتف من باعث شد کمی تا قسمتی از شدت تحرکم کم شه و یکمی مامان با دیدن قیافه ای نابودم عصبی شه و یه نیم ساعتی سرزنش کنه که وقتی علت فهمید برام بستنی خریدنیشخندبابامم جیبشو به دست سالم من تسلیم کرد که بسی ما را خرسند نمود...کلا خوب شدم بعد این واقعه بس عظیمنیشخند

پنجشنبه هم با دوست دوره دبیرستان که رقیب سر سخت من در زمینه اول شدن بود قرار بر بازی تنیس بود که من تصور کردم بتونم با یه دستم بازی کنم اما خوب راکت تنیس کمی تا قسمتی سنگینه و واسه همینم از کوره به خارج متمایلم کرد و راکت کوبیدیم تو دیوار که خدا را شکر طوریش نشد وگرنه باید میرفتم تو پرورشگاه خودمو به عنوان بی سرپرست معرفی میکردم...کلا قیمت راکت پول خونه منه...

تو دانشگاهم این کتف من یه سوژه پیش اورد در حد لالیگا!!!کلا من کم تو دانشگاه افتابی میشم اما این حضور کم من بسیار پر باره طوری که رییس دانشگاه منو از 100 متری میشناسهاز خود راضیالبته ناگفته نماند ورودیای ترم 2 حسابداری 86 کلا شناخته شدن چون قسمت عظیم شروران در این وروردی حضور دارنمژه

من و ارشد(ابجی استاد و دوست صمیمی من)در رشته کیک بوکسینگ...یه جودو کار...یه کنگ فو کار...2تا کاراته باز

که همون ترم اول سر یه جریاناتی اکثریت ما هنر نمای کرده و اوازه ما به استماع رییس دانشگاه رسید و کلا سلام علیک پیدا کردیمکلا دانشگاه به ما افتخار میکنهنیشخند

وضع بدنی من رو به ضعف نهاده که منجر به التماس من مبنی بر نصب کردن کیسه بوکسم تو اتاق شد که به شرطی و شروطا پذیرفته شد و یه جورای میخوام از فردا با کتف نابودم از صفر شروع کنم و قدرت از دست رفته ام را باز گردانم و درسمو جدی بگیرم...مامان تهدید کردهاسترسمنم بچه خوبیمزبانچون خیلی جیب دوست دارم البته محتویات مالی موجود در ان را خیلی حرف گوش کنمچشمکمن میگم شما باور نکن...

اینم جریان اعصاب خوردی این هفته من بید...

[ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

تو نت داشتم میگشتم که چشمام مزین شد به این عکس که شدیدا دوستش دارم.

.

.

.

عکس های عاشقانه

[ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این پست اختصاص داره به ٢ موضوع و یا بهتر بگم سیاست...

١.همون تظاهرت چادر و اون مانتوهای رایج در فروشگاه ها حال کنین پارادوکسو فقط...

٢.ماجرای ببر مازندران و ببر سیبریه که قرار بوده حاج خانوم ببر سیبری در شرف مادر شدن باشن و جناب حاجی ببری زیر ٣ سال سن داشته باشن که امروز ظهر داشتم فونت ٣۵ نگاه میکردم که پته ها بر اب شد...

حاجیه که خبری از مادر شدنشون نیستو و اقاشونم یه ٣/۵ سالی دارن خدایش اینم ماجرای احیایی ببر مازندران...

حالا با این ٢ موضوع بریم حالشو ببریم...

سوال ما گوشامون درازه؟؟؟ابرو

[ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز بسی روزی پر باری بید...

تفلود و بخور بخور و کارای خوبنیشخندالبته من که رو مبل ولو بودم و تو فکر بودم و داشتم لانچیکو را تو هوا تکون تکون میدادمخمیازه...به من چه خوب تفلود ابجی استاد ارشد جون من بود...نمیرفتم زنده نمیموندماسترساستادی گفتن...

استاد جان هم در زمینه مجلس گرم کنی وقعا خوش درخشیدنتشویق

شبم استاد درس صنعتی تفلون نموده و بیان داشتن که فردا کل کتاب امتحان...نه خدایش شما بودین با این استاد چیکار میکردین؟؟؟خدایشا بگین...

دیگه کلا باید هفته را اماده شروع کنم که این ترمم بگذره و من برای یه چند روزی ارامش را تجربه کنم...پوکیدم والاکلافهنه باشگاهی میرم نه کاری میکنم نه نقاشی و عکاسی امروزم از شدت عصبانت راکت گرامی را کوبیدم تو دیوار که چیزیش نشد...جریان داره این عصبی بودن من...

البته عجب مصیبتی ما داریم با این زندگی...

اینورش جم میکنی اون ورش داره میلنگه ای بگم خدا چیکار نکنه این زندگیو...حالا من شدیدا سرشارم از انرزی مثبتنیشخند

لیستی از انواع ابزارات و وسایل تهیه نموده که اویزون دد اند مامی شیم و جیبشان جیبمان کنیم...میدونی منو اونا نداریم که ما همه از یک پیکریم...

سشو بگیر پاچه خواریهچشم

خوب همه جا امن و امانه خبری نیست دیگهنیشخند...خون کسی تا این لحظه ریخته نشده استچشمک

پ.ن:یه سرم به نگارشهام بزنین

 

[ پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز ظهر خواستم به مدت نیم ساعت لا لا کنم که زمانی که چشم به این جهان هستی گشودم دیدم به به ساعت ۵:٣٠ دقیقه هست و ای دل غافل که من ٣ ساعت نیم خواب بودم...دیگه قیافم خیلی دیدنی بودمسله بدتر این بود که فردا هم امتحان داشتم و عذاب وجدان شدید داشتم که نخونم یا بخونماخرشم به سرعت نور نشستم و خوندم

در اینجا بد ندیدم سخنی با استاد داشته باشم...اخه جناب مگه خودت ادم نیستی؟مگه دانشجو نبودی؟چرا به حق این طفل مظلوم ظلم روا میداری فردا که استاد شدم  بچه خودت میفته زیر دستما بعد خود دانیا!!!

این یک صحبت دوستتانه بود و هیچ جنبه تهدیدی نداشتا

کلا هنوز نیز ما در خوشی حاصله از سفر رفتن دکی جان به سر میبریم دکی جان خواستی بیشتر بمون من تضمین میکنم که اینجا همه چیز طبق خواست شما پیش بره

بدرود دکی جونم

ببینین چه مریض خوبیم؟؟؟البته که دیگه مریضشون نیستم و به زودی ازادییییی...واقعا در اینجا جدای از شوخی ایشون دکتر خوب و مهربونی بودن و در امر درمان من از هیچ چیز فروگذار نکردن اما دیگه ما نمردیم متاسفانه

۵شنبه نیز به دو امر مهم اشتغال خواهیم داشت یکی مسابقه تنیس خاکیه که در جهت رو کم کنیه و دیگری دعوت شدن به جشن تفلود بخور بخور و غیبت

اینم سکناس هندیش بود...

خوب ما فعلا بریم به زندگانیمون برسیم که بسی عقبیم...

[ سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دیروز شدیدا از سر درد مینالیدم و تو تختم منگنه شده بودم و با خودم غر غر میکردم و حوصله خودمم نداشتم...بدبختیم این بود که سر درد نمیذاشت حتی من کتاب بخونم و یجوری سر گرامی خود را گرم بنمایم...

اما خوب با این وجود من همچنان شرارت خود را داشتم و دارم

این روزا هم که داریم به خرداد نزدیک میشیمو من بیگناه باز تو این ماه امتحان دارم اخه من چه گناهی کردم که همواره در طول سنین کودکی نوجوانی و جوانی هی خرداد من باید کلی امتحان بدم؟؟؟خدایش دیگه دارم عقده ای میشم

مامان دید شرایطم خطری شده گفت تابستون نخواستی ترم تابستونی برندار استراحت کن

منم که نقشه های فرا شومی واسه تابستون دارم دیگه از خدا خواستهیه لیست مبنی بر تهیه وسایل لهو لعب تهیه کردیم

اگر خدا بخواد دکتر جان رفتن یه 2 هفته سفر مام ازاد شدیممن بچه خوبی خواهم بود

[ سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
+

تا اون موقع بهش فکر نکردیو اونو تو یه فاصله دور نسبت به خودت میدیدی اما حالا تو یه قدمیته و تو گیجی و سردرگم...

دلت میخواد اون لحظه هر جا باشی جز اونجا یا تو هر زمانی باشی جز اون لحظه احساس خفگی میکنی...

دلت میخواد با کسی حرف بزنی اما انگار تازه اون لحظه میفهمی که هیچکس را نداری...

سرت رو زانوهات میذاری نمخوای بهش فکر کنی اصلا اون لحظه نمیخوای به هیچ چیز فکر کنی...بغض لعنتی با تمام توانش چنگالاشو تو گردنت میکنه و تو با وجود خفگی باز هم نمیخوای سد اشک را بشکنی دیگه برات هیچ چیز ارزش نداره...

اتاقی که بارها دکورش را بر انداز کردی برات تکراریو خسته کننده است انگار تو یه سلول انفرادی هستی...

بی روح و سرد دستاتو به دنبال خاطرات به زیر تخت قدیمی میبری و نا امیدانه اونجا رهاشون میکنی...

خودت را رها میکنی انگار اصلا نبودی که بخوای باشی یا اگر بودی دیگه نیستی...

و تمام زندگی در سه نقطه به پایان میرسه

...

[ یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز صبح با وجود خستگی زیادم مجبور بودم برم دکتر چون نوبتم 10:30 صبح بود و تا میرسیدم مطب ساعت 10 میشود در نتیجه 7:30 صبح از خواب نازم که چقدرم سخت بود خمیازهزدم و رفتم که خدا را شکر نتیجه اونی بود که انتظار داشتم...

البته دیگه کل روزو خواب بودم و از باشگاهم جیم زدم اونم با چه مصیبتی و ابروی 3 ساله ام جلوی استاد به باد فنا رفت...نگرانماهیچه ای دست و پام مثل ماست شول ول شدن باید یکم به کیسه بکسم یورش ببرمشیطان

لانچیکوی نازنینم هم که اخیرا طی درگیری شکست که باعث پارگی و زخم کف دستمان هم شد(اساسی نابودم کرده ها اگر کف دستم عرق کنه جونم به لبم میادگریه)

امروز کلا بچه ای خوبی بودمااا...فقط یکم اذیت بابای کردمچشمکاخه یه اس ام اس تو گوشیش دیدم و منو میگی چنان سناریو سازی میکنم باقلواخوشمزهدیگه مامانم تا حدودی دیگه دیگهنیشخند

 

[ یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دعام کنین

[ شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بی محابا اندیشه ها مرا به عالم رویا و فراتر از ان بردن...نیمه های شب سکوتی مطلق حاکم است گاه گاهی صدای گذر ماشینی در دوردست به گوش میرسد...

اطرافم را میپایم به وسعت نگاهم کویر است و سکوت...جاده دور است...میخواهم دورتر از ان شوم میخواهم تنها صدای که میشنوم صدای او باشد میخواهم در اوج سکوت صدایش را بشنوم...

میخواهم خودم را در لحظه ها غرق کنم...ساعت را رها کردم در ابتدای راه و خود را ازاد کردم از بند اسارات زمان...

به اسمان مینگرم...گویا اینجا اسمان و زمین همدیگر را در اغوش سخت میفشارن...اسمان تیره است و امیخته از ستارگانی که بر این مخمل سیاه ارمیده اند...

بر روی زمین مینشینم پاهایم یارای حرکت را از من سلب کرده اند دستانم را بدرون شنها فرو میکنم احساس میکنم میخواهم بدرون شنها فرو روم اما باز سختی زمین مرا نوید میدهد که ارام باشم و اسوده بر این فرش زرد بنشینم...

لحظه ای میگذرد صدایش را میشنوم زمزمه کنان صدایم میکند مرا به سوی خود میخواند...به مانند گم شده ای به اطراف نظر می افکنم که پیدایش کنم...فریاد میزنم و صدایش میکنم...

پ.ن:گیر ندین که چیه اینا یا چی شدهچشمک...چیزی نیست مدتی بس طولانی از شب نوشته هام جدا افتاده بودم و دستم نسبت به نوشتن سرد شده بود گفتم کمی تا قسمتی گرمش کنم...

[ شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

دیروز و امروز اکثرا خواب بودم...

جواب ازمایشها و تکمیل پرونده...

پچ پچ ها عجیب.مگه میشه.نه امکان نداره.عجیبه.و حرفا به مانند این...

فقط اروم نگاه میکنم وجودم سرشار از رهایی و امیده...به دلم رجوع میکنم...طق طق صابخونه دلم برات تنگ شده...

تو فکرم که یادم میفته سجاده نمازم کهنه شده و فردا میخوام برم بخرم...

تغییر...

دلم میخواد پرواز کنه به طرفش...دیگه تو جسم زمینیم اسیر نیست و اخر پیدا کرد عشقشو...

فریاد میزنه...

عاشقتم خدا

[ جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز تولد داداش فرهاد عزیزمه که تبریکات بسیار براش دارم و شرمنده از اینکه دیر تبریک بهشون گفتمبغلقلبماچ...

و اینکه این چند روز گیر ازمایشات و نتیجه اونا هستم...

دعام کنین...

[ پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

یه مدت نیاز دارم فکر کنم و کارهای را بر اساس علاقم و اینده طبقه بندی کنم تا زمانم شکل مفید بگیره به خودش پاک بی نظمی از سر و کولم داره میریزه!!!افسوس

یا وقتای اضافم خوابم یا پای تی ویم...یه کتابخونه کتاب نخونده در همه زمینه دارم...

تازه امروز یه چادر نماز واسه خودم دوختم(مثلا میخواستم خیاطی در حد مامانم یاد بگیرما پیر شدم و یاد نگرفتم!!!)

بعدشم که بیمارستان بودیم...این سردردم کلافم کرده اساسی باید باهاش مذاکره رو در رو کنم دیگه داره روش زیاد میشه جدیدا!!!منتظر

دارسا هم که جاتون خالی همچین واسم پشتک بلانس ژیمناستیک میرن که اساسی نیاز به اعمال خشونت الزامی شده...چشم

مدتی هم هست که اتاق نشین شدم و کمی تا قسمتی مامان و بابا و جمع کثیری از دوستان را نگران نمودیم...والا خبری نیست باور کنین من عاشق نشدمنیشخنداخه به کوجای قیافه من میاد؟؟؟بچه خوب درس خون خانم ...

در امر خواب نیز اینقدر خوفه ادم شبا بیدار باشه روزا لالا بکند!!!البته اگر خان باجی بالا سر ادم حاضر نشه و یه سره نگه پاشو دیر شد...کلافه

ام دیگه خبری نیست عزیزان دیلم(بماند امتحانم زیر ابی رفتم)نیشخند

[ یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

فراد و پس فردا میان ترم دارم که  پچوندمشونعینک...

نگین بچه بدیمااا...چون حالم بسیار بده و کمی تا قسمتی رو به قبله شدم...نیگا سرم دستمه!!!دیگه فکر کن در چه حالیم...

امروزم که یه تغییر در تیپم دادم که با مخالفت خیل عظیمی از دوستان همراه بودچشمبزرگ میشن یادشون میرهنیشخند

دکتر جونمم تا بخواهید برایمان داروهای جدید تجویز نمودن.کیه که...خنثی

این روزا زیاد حوصله شرارتامو ندارم که این امر دکترم را نگران کرده و کلی ازمایش از من گرفتن...عجبا!!!ما شرارت کنیم در میرن نکنیم نگران میشن...چیکار کنیم پس؟؟؟

الان سرم فجیع درد میکنه و هیچ راهی واسه اروم کردن دردش ندارم جز انتظار تا خودش کم شه...

مادر خانمیم بابت دادن برگه سفید دیروز بسی ناراحت شدن اما چیزی به رو نیاوردن...بابام گفت عیب نداره پیش میاد...ناراحتکلا خودم کم ناراحتی ندارم باید اینارم تحمل کنم و شرمنده باشم...خدا نکنه هم من 2 دقیقه برم تو لک و حرف نزنم یا نخندم وای مصیبت که چی شده و ارژانس خبر کردن...بابا منم لازم دارم فکر کنم یا نه؟شیطنت کنم میزنین تو ذوقم که دختر باید سنگین رنگین باشه.بوکس کار کنم داد میزنین این کارا چیه درست را بخون از فلانی یاد بگیر...ساکت شم خفه شمم گیر میدین؟؟؟عجب!!!

میدونم دوستم دارن و منم دوستشون دارم اما باور کنن من دیگه یه هدی عادی نیستم!!!یکمم جای شرایط من خودشونو بزارن...

یکمم به من حق انتخاب بدن...حداقل خوش به حالم خدا حرفامو گوش میده و درکم میکنه...این خیلی ارومم میکنه...

حالا تصور نکنین ناراحتو دپما اینجوریم الان نیگاهنیشخندسبکو بیخیالم...

 

[ یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امروز شدیدا در امر درس ضد حال خوردیم و میان ترم محترم را با دادن برگه سفید سپری کردیم که امر بیماری نیز بی دخیل نبود و سوالات غیر واقع استاد که سبب شد اکثرا سفید بدهند...من بی گناهم...

کلا فردا هم که بیمارستان میباشیم...درس مرسمان نیز سنگین گشته نافرم...

[ جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

نمیدونم وقتی انسان حس امتحان نداره چیکار میشه کرد؟مثل الان من!!!درس که اصلا درست نخوندمیعنی خوندما درست حوصلم نشد!

الان دوست دارم بشینم با خیال راحت کتاب مورد علاقم را تموم کنم بعدم برم پارک و از طبیعت لذت ببرم...باشگاه هم باید برم که به خاطر امتحان باید نرم

اه مرا غمی بس بزرگ احاطه نموده است...

در کل این میان ترما خیلی ضد حاله...

پ.ن1:من در طی 4 ماه اینده 3 غیبت بسی طولانی خواهم داشت!یکی که از اول تیر تا 16 تیر به دلیل امر خطیر عمل و درمان ایناست...بعدی هم 20 روزی در مرداد ماه به مناسبت مسابقات رزمی بانوان هست(نگران نباشین به عنوان مبارز نمیرمنیشخند) بعدیشم اون سلسله سفرهای سفرنامه هدی هست که قبلا گفته بیدم.همین دیگه بعد میام مثل یه بچه مظلوم میشینم درس میخوانم...

پ.ن نیمه شب:اگر شوخی کردم تا به حال که رنجوندمتون یا هر چیزی که ناراحتتون کرده...حلالم کنین...

[ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خدایا عاشقتم

[ سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

...

 

پ.ن1:کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن

پ.ن2:مدتیه دیگه اون حوصله سابق را برای شوخی کردن از دست دادم...دیگه داره اخرش میشه...

[ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

الان اینجا ساعت 1:05 به وقت خونمونه...5 دقیقه پیش تفلون خونه یک بوقی خورد که اینجانب که تو فاز روحیاتم بودم را یه 2 متری به هوا با 220 ولت شوت کرد که با کله برگشتم تو صندلی...دیگه منم دهان ناسازا گویم به کار افتاد و شیرجه زدم رو تفلون که برش دارم بقیشو اون یارو بشنوه...

در این فازا بودم که صدای رسایی استاد جونم به گوشم رسید که اوهوی فحش نده تازه سر شبهخدایش کوجایی این مهد اهورای من الان سر شبه؟؟؟منم که جلو استادجز سلام و معذرت نتوانستیم حرفی بر زبان اورم که استاد جونم گفت کجای تلت جواب نمیده؟گفتم زیر بالشتمه یادم رفته بردارم.دیگه بعد یک سری نصایح(تحدیدات) گفتن حکممان بیامد...حالام وقتش بود اخه الان من داشتم مراقبه میکردم نمیشود تو یونی میگفتی اخه!اخه هم دانشگاهی بیدیم(این حرفارو تو دلم میگفتما)...

کلا الان من یه سکته ناقص با فلجی موضعی و پیاده شدن فک گرام و قروقاتی پاتی شدن وضع روحی و...(این و ها را مثل این خانمه تو 118 بگینا اونجوری تلفظ میشن!!!)

 

[ پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

شرایط به گونه ای تغییر پیدا کرده که من تنهای زندگی کردن را به بودن با هر انکه اشناست ترجیح دادم...

دوست ندارم کسی فکر کنه که من اینجا دلم میخواد همش از مریضیم و مرگ و این چیزا بنویسم که اگر مینویسم گاه میخوام به خاطر بیارم من زودگذرتر از انم که بخوام کامم را تلختر از این بکنم...

در دنیایی واقعی خیلی کم پیش اومده که دوستای نزدیکم من را ناراحت یا درگیر با سردرد ببینن چون همیشه تا اسم هدی اومده تو ذهنشون دخترک خوش خنده ای نقش بسته که هر انچه غمناکه را هم مبدل به مطلب خنده داری کرده و گاها شده وسط اخم و ناراحتی خنده رو لباشون نقش بسته...

اما دنیایی مجازی را برای خودمه...منم ادمم سرشار از مشکلات مرگ مهمترین مسله زندگی من نیست که من زمانی مردم که پدر و مادرم بی توجه به تنها ثمره زندگیشون از هم جدا شدن...و هزاران به مانند این که گاها برای قطع کردن اشکام پول را واسطه کردن...من از پول زمانی متنفر شدم که خواست جانشین جای خالی خیلی چیزای معنوی زندگیم شه...

با این وجود بازم خندیدم و خندوندم...تو پرورشگاه کارای کردم که ساعتها بچه ها بخندن در حالی که قلبم اشک خون میریخت...

همیشه به این دید به زندگی نگریستم که باید بخندم و بجنگم...

مبارزم خسته میشه چون از جنس و تبار ادمیست نهاز اهن و سنگ که اگر اونهام بودن تا به حال فرسوده شده بودن رد غم روشون مونده بود...

[ پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

عنوان هویجوری بید مفهومه خاصی نداشت...

امروز رفتیم یونی و تا توانستیم اتش شرارت ریختیم به حدی که دیگه کوفته خسته برگشتم...

حال روحیم همچنان روز گذاشته...ولو شدم رو تختم و فکر میکنم...

ظهر سوژه های زیادی واسه نوشتن تو وب داشتم اما عصر که پام را تو اتاق گذاشتم در اتاق بستم و پشت در نشستم...

انگار برای لحظاتی سرشار از زندگیم و بعد خالی از اون...

نگرانی تمام وجودم را گرفته...برای خودم نیست...نگران دوستامم...نگران...دیگه کمکم سر دردم هم بهش اضافه میشه...

دوستان سعی میکنم باز همون نارنار سابق شم...فعلا واقعا روحیاتم قرو قاتیه...

[ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

صدای ساعت صبح خبر از این میده که باید بیدار شم و به کارم برسم اما اصلا حسش نیست...فکر میکنم شاید که روزانه ای برای گریز از بیداری باشه اما گمان نکنم...از طرفی شعاعهای پرتو خورشید فراخونی برای حرکت هست...

ظهر خسته تصمیم میگیرم که تاکسی بگیرم اما ذهن حسابگرم بیکباره بیدار میشه و منو به سمت ایستگاه اتوبوس میکشه...در اتوبوس به ادمها خیره میشم و میخوام از اعماق نگاهشون به افکارشون رسوخ کنم...

عصر سرم رو بالشت و خیره به صفحه تلوزیون و ذهنم در کنکاش علایقم.گاه منو وادار میکنه دست به بوم ببرمم و تمام اشفتگیاشو خالی کنم تا کمی اروم شه!!!اما باز ذهن حسابگرم اخطار زمان را میده و یاداور صفحات باقی مانده از درسام میشه...

شب هنگام بی حوصله راه یخچال را میگیرم...داروهامو بر میدارم وای خدایا 2 تاشون تموم شدن باز هم ذهن حسابگرم شروع به غرغر میکنه که بسیار حواس پرتم...اما اهمیت نمیدم یه لیوان اب بر میدارم و ولو میشم رو تختم و باز درون من جنجالیست بر سر انچه بهتر است...

من فارغ از این جنجال چشمانم را بستم و زمان مانده تا اف شدن دکمه زندگیم را میشمارم...

 

[ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امروز خان باجی ابگوشت گذشته بود واسه نهارخوشمزه...نزدیکای ظهر که اینجانب همچنان زیر لحاف بودمو کلاس هم خودم به امر خودم تعطیل کرده بودمخمیازه صدای درگیری لفظی چوبی ما بین خان باجی و درخت گرام نارنج بلند شدعصبانی(نارنج پایین درخت که خورده شده رفته خان باجی با چوب میخواست بالا چنتا بود را بکنه)...

دیگه منم حس اسپایدر منیم گل کردو از دخت اویزون شدم پریدم رو لبه دیوارنیشخند...

این همسایه ما 5تا دختر داره که 4تارو رد کرده و یه دونه لولوسش موندهیول منم که شرارت و خشانتم در همه حالی حتی زیر تیغ جراحی فعاله(قضیه داره که اینو میگم)دیدیم ایشون اومدن کنج حیاط دارن با ان سوی تل گرام همراه لاو میترکونن منم خشانتم به حد بالا رسید و صدا را تغییر داده و گفتم به تو وحی میکنیم که دست از گناه برداشته یا هم اکنون تو را به میان اتش دوزخ میندازیمشیطان...

حالتی که بعدش اتفاق افتاد بسیار خنده دار بید دیگه کم موند از دیوار پرت شم پایینقهقهه...

 

[ سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

در راستای اینکه اینجا کسی سر نمیزنه منم دارم دپم میشم تصمیمی مبنی بر کلوز کردن وبلاگ در راستای گرفتن رای اعتماد به مجلس احساسی خودمان ارائه گشته است...

پ.ن:به دوستام سر میزنم حتی اگر رفتم...

[ سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

طی یک تصمیماتی وسیع من برای مدتی از عمارت هجرت نمودم...

پ.ن:سرعتم خیلی پایینه نتونستم به دوستام سر بزنم ازم ناراحت نشین با کله سرعتم اوکی شد میایم...

پ.ن1:جواب کامنتام به محض اوکی شدن نتم حتما خواهم داد...

 

[ دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

به کویر اندیشه هجرت کردم...در سکوتش و پهنایی بی وسعتش خودم را غرق کردم بدانجا که از افکار این دنیای رهایی یابم...

به میان انبوه درختان در نیمه شبی مهتابی پناه بردم که صدای جغدها و جیرجیرکها مرا از ازدحام  صداهای جیغ این سو برهاند...

خودم را به درون ابهای دریای رویایم رها کردم تا مرا امواج رویاها بدانجا برد که لبخند را قلبم زند نه نقشکی بر لبان بی جانم باشد و اشک شور راهش را در اب گم کند باشد که هرگز راه را نیابد...

و مرداب اندیشم خالی شود از لجنزار افکار مبهم و سرشار گردد از نیلوفرها که باور دارم ذات مرداب تهی از ناپاکی و سرشار است از زیبای که ایام سختگیر ان را بدینجا رساندند...

I prefer to be a dreamer among the humblest, with visions to be) realized, than lord among them without dreams and desires

ترجیح می دهم گنگ خواب دیده ای باشم در میان بی چیز ترین آدم ها با آرزوهایی برای دست یافتن. دوست ندارم اربابی باشم در میان آنهایی که نه رویایی در سر دارند و نه آرزویی در دل.

جبران خلیل جبران)

پ.ن1:شدیدا گیج مبهوتم...

پ.ن2:تنها میخوام برای مدتی روی هر چیز عذاب اوری پارچه بکشم...

[ دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

ظهر...حرکت پارههای ابر در اسمان

گاه و بی گاه افتاب را به پشت سرا پرده میبرند اما نه گوی افتاب چنان عروسیست که میخواهد رخ به عالمیان بنماید و زیبایش را نمایش دهد که چند لحظه نمیگذرد باز از سراپرده برون میاد...

قطرات باز مانده از اب داده شده به گیاهان چنان شبنم ها بر برگها و گلبرگها ارمیده...و بوی حیاط خاکی اب داده شده...

همه انگار باده ای ارغوانی در جامی از بلور مرا بدانجا میخواند تا سرمست شوم و مستی کنم...

[ یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

درد تمام اجزاء بدنم را مختل کرده بود...چشمانم را لحظاتی بر هم فشردم شاید قرصها تاثیر کنن و درد از بدن بی حس من هجرت کنه...اما فایده ای نداشت...

در اوج درد ناگهان تصویر بوم نیمه کاره ای گوشه اتاقم در ذهنم نقش بست...تصویر گل رز بر بوته درون باغچه که روبروی پنجره خاک گرفته من بود...برای لحظاتی کوتاه چشمانم را باز کردم و با گردشی دنبال بوم گشتم...اه انجا بر روی سه پایه ایستاده بود...باز چشمانم را بستم و به این اندیشیدم زمانی که درد رهایم کرد بوم را تمام کنم...

در اندیشه پایان نقش زدن گل بر بوم خواب مرا در خود فرو برد و پایان دادن بوم را به رویایی شیرین در اوج درد مبدل کرد...

http://gallery.photo.net/photo/5993997-md.jpg

پ.ن1:به محض اینکه بتونم  تابلو را تمام کنم عکس از خط خطیم را میزارم اینجا...

[ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بازم سیلام...من باز هم اومدم...البته با یه گونی داروهای رنگارنگدیگه خدایش اینجوری اومدم خونه

مجداد کلی ازمایشم دادم که باز گفتن همه رخداد ماههای اخیرو یه بک کنیماخه این چه وضعشه!!!دیگه منم دیدم خشانت بروز بدم خوبهدکی جونم دیگه یکمی نصایح کرد و مرخص بنمود

بدیش اینه که پاک کسل شدمگریه

پ.ن:خیلی داغونم دلم تیکه تیکه های که ازش موندن دارن تیر میکشن...خدایا شکایت بی وفایی بندت را پیش خودت میارم...

[ پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here