نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امتحنام به بدترین شکل ممکن تموم شد و اعصابمم نابود...

از طرفی وضع جسمیم هم رو به افتضاح نموده که به دلایل دیگه وسم امکان ادامه درمان بی نتیجه نیست...

...

[ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

شدیدا سردردام زده بالا و نوسان وضع جسمیم شده انگار نمودار بازار بورس نیویورک دیگه گفتم یه ندای بدیم فردا اگر طوری شد به مجلس ختم ما بیاین و از اینا...

 

[ شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

نمیدونم چی بگم؟؟؟
ایا 3 امتحان را خوب دادم؟؟؟ایا بد دادم؟؟؟ایا پاس خواهم شد؟؟؟ایا؟ایا؟ایا؟

دیروز از ساعت 8 صبح تا 1:30 بعد از ظهر سر جلسه بودم!!!

امتحان اول که سرگیجه داشت نابودم میکرد و امیدم ازش کمه!!!امتحان دومم واقعا هنگ بودم و هر انچه تصور میکردم درسته مینوشتم حالا چه خواهد شد خدا داند و بس!!!

امروزم اصلا نمیدونم چیکار کردم متفکر...

عصرم که با مامان خانم بسی بحث تلخ و تند داشتم...دیگه گاهی واقعا همه چیز به گلوم میرسه اما بازم سوکت میکنم و هندزفری را میچپونم تو گوشم...

بد ندیدم بعد از امتحانات سری به خانه عمو جان بزنم و تعدادی از یادگاریهای مهرداد و شهاب را از اونجا بردارم و سفری به درازای 6 سال قبل کنم که حضور دکی جانم که دوست نزدیکتر از برادر شهاب هست بی تاثیر در این تصمیم من نبود...منظورم دکی چشمم هستی نه دکی دکینیشخند

یادم میاد یه سال که من اول دبیرستان بودم و یه پارچه اتیش پاره...شهاب و مهرداد و 2 پسر عموی ما شب را در حیاط در زیر پشه بند و در هوای خنک اواخر بهار خفته بودن...

امتحانای من تموم شده بود و امتحانای این دو ضلع مثلث شرارت خانواده ما اغاز شده بود(یادش بخیر چقدر سر این مسله که امتحانای من زودتر تموم شده بود بهشون دهن کجی مینمودیممژه)ضلع سیوم من بودم...

منم که بچه خیلی خوبی بودم ساعت حوالی 2 نیمه شب بود و همه در عالم رویا که سطلی مملوم از اب یخ رو سر اینان خالی شد...کی من؟؟؟چی میگی!!!من بیگناهمنیشخند

البته از دعوای بابا و عمو بی نصیب نشدم نگرانالبته شهاب نذاشت دعفام کنن!!!فکر نکنین هوامو داشته ها!!!

برام نقشه ریخته بود و 1 ساعت بعد چنان جیغ من رفت هوا که عمو و بابا خواستن ما 3تا را شوت کنن تو کوچه که شبی ارام را بتوانند سپری کنند...

خاطراتی بس شرورانه داریم که شاید برایتان تعریف بنمودماز خود راضی

[ چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این هفته سکته مکته نزنم خوبه والا!!!درس عبرتی باشد برایمان تا ترم اینده تاریخ امتحان را نگاه کرده سپس اقدام به اخذ واحد مربوطه نموده و دیگر هیچ!!!

یه این ترمو گفتیم ریاضی و فک و فامیلاش را نداریم خوشیم چنان به روزمان امد که چشاتون روز بد که چه عرض کنم از نوع جهنمیشو نبینه!!!

به سر مبارکمان زد حال که اهل خانواده نمیخواهند ما بهبود حاصل بنمایم بعد امتحانا بزنم به کویر گردی و شکار مار و یک تجارت پوست مار نیز بنمایم...

تصمیم گرفتم اگر این امتحانات به خیر ونمرات بالا سپری شد یه یخچال بستنی دایتی به دوستان بدهم(دوستان در شهرهای دیگر میتواند با پرداخت هزینه پست از هر نوع بستنی بهرمند شوند)...دیگه ببینید وضع چقدر اورژانسیه که میخوام دست در جیب خویش که راه یافته به جیب باباست بنمایم!!!!

[ یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

نیاز مبرم خویش به ادعیه در اینجا اعلام مینمایم!!!

با تشکر ستاد جمع اوردی و سامان دهی ادعیه دوستان عزیزتر از جان...

[ جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

به خاطر ندارم هرگز از تاریکی یا شب هراس داشته باشم چند شب پیش حادثه منجر شد که شب به قبرستان متروک پناه ببرم نور چراغهاش کم سو بود اما اعصاب متلاطمم در مقابل شلاقهای باد به ارامش دست یافت و سکوت خفتن مردگان من را درون افکارم کشید...

ارزویم کشیدن انچه مدتها ذهن خسته ام را درگیر ساخته است... رسم یک تابلو تمام ارزوی زندگی من است...

نیاز دارم بی هراس از انچه ذهنم را دارد تحلیل مینماید ساعتی بیارامم...

[ چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سیلام

مدتی هست مشکلی حاد برام ایجاد شده و روز به روز داره برام حادتر میشه اساسی محتاجم به دعا دیگه کم کم دارم طاقتم را از دست میدم...گریه

از طرفی حجم و تاریخ نافرم امتحانات پارک نابودم کرده...

اما هنوز زندمچشمک

 

[ چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

وقتی کتاب و باز میکنی و شروع میکنی از ب بسم الله فقط عدد و رقم و فرمول و ایناست دیگه اخرش کله ادم ویراز میره گاهیم سبقت غیر مجاز و اینام میره ها!!!ابله

حالا این کتابش خوشمزه هست چون بورس و اینا داره منم عشق سود و بورس و اینامقلب!!!ولی وای به ان هنگامه که کتابهای با پیشوند حسابداری را باز مینمای که از لحظات نخست سرو چشم و همه متعلاقات دچار توهم میشنچشم...اخه این چه ویرایشی هست کتاب چیرا باید بیش از 100 صفحه باشه؟؟؟چیییرا اخه؟؟؟

کلا حقمه بعد امتحانا متواری شده و چنان مجنون سر به بیابان گذاشته...حالا اگر واسه پیدا شدنم جایزه گذاشتن میام که بی بهره از وجوه نقد نباشمچشمک

فعلا بریم که حال بسیار قدر خواب میدانیم...

[ شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

[ جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

صبح که نه ساعت 11 همچنان تو تختم خودمو جمع کرده بودمو داشتم به احولاتو وضع و اینام تو خواب بیداری فکر میکردم و استرس 3 تا امتحان خفنم تو 2 روز منو کشته بود و کار به جای کشیده بود که مامان با یه دستمال نم دار پیشونیم خنک میکرد...

تل گرام زنگید و از انجا که مامان دست به تل من نمیزنه اصلا و منم که حالشو نداشتم و قاطی زده بودم بعد از زینگ زینگی متعدد سکوتی سنگین اختیار نمود و داشت چشام باز گرم میشد که برم تو عالم هپروت که تلفن خونه زنگ زد و مامان جواب داد حالا بگو کی بید؟؟؟

نه بگو!!!

دکی جان بودن از نمیدونم کجااا...

با صدای بس عجیب که سرشار بود از بغض و شعف و اندوه و اینا گفت شما دیگه دارو نخور فعلا اگرم درد داشتی یه مسکن ضعیف بخور...

واسه خودش گفته هااااا...من دیگه وارد مرداب اعتیاد شدمنگران...

دلم خیلی واسه دکی موکی تنگ شده ایشان به من بسیار نزدیکتر از والدینم بودن البته ناگفته نماد که عاشقه شرارت و شیطنتام میباشن و واسه تابستون دعوتم کردن که باهام یه ایرانگردی داشته باشیمنیشخندنیگا چقدر دوسم داره!!!اوی فکر بد نکنینا 80 اندی سنشه...

دیگه استرسم به جای کشیده که مامان جان دست نوازش بر سرم میکشد و تشویقم میکنه بخونم هر چی شد شد دیگه...گریه

حالا مامان قرار شده بید برام یه جشن کوچول موچول بگیره...البته برنامه تابستان و فرنگستان و اینا تا به این لحظه پا برجاست...

این ماه عروسی پسر عمو جان ما نیز میباشد بسی برنامه ها واسه اذیت و خنده دارمشیطان

دیگه من بعد امتحان میرم خونه عمو جان و به امر خطیر ازار و اذیت مشغول میشمنیشخنداخیش چه حالی میده اذیت داماداز خود راضی

ان شالا امسال عروسی مدی و خوابالو را هم مزیین به حضور شرورانه خویش بنمایمچشمک

[ دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز بسی بی جهت به در و دیوار هر انچه اراده فرماید ما خندیدم...دلیل نداشت

یکی از دوستان بسی خیلی دوست امروز به دیدار ما شرف یاب شدن...این جناب همکلاسی سال 2 دبیرستان ما بودن که الان مادر 2 فرزند نوگل خردسال شر شرورن...

ناگفته نماند الان دور از چشم دوستم و شوهرش یکم غیبت لازمه و این مادر فداکار راه یافته به بهشت بریین خودش در زمان حضور در دبیرستان از هیچ تلاشی در جهت شرارت و دادن دست دبیران عزیز ما کوتاهی نمینمود و ما خاطراتی بس کشنده از خنده از زمان تحصیلمان داریمنیشخندنپرسین نمیگمزبان

دیگه یا ایشان به دست اتل بسته ما میخندید یا ما به اندام مادرانه ایشان و عینک جناب شوهرشان که خاطره ای بس وحشتناک از خنده در شب عروسی دوستمان داریمقهقههفکر کن عینکشو وقتی رفته بود دست به اب ما برداشتیم و داماد مونده بود عروس کیهخندهو یهو کیکو در اغوشش سخت فشرد کلا یه ماه ما داشتیم میخندیدم...

دوست ما بسیار در درس باهوش بود و شاگرد اول دبیرستان اما به دلیل پاره ای دلایل اعتقادی خانواده بعد از گرفتن دیپلم امر خطیر همسری و مادری را برگزید و صد تحسین و افرین که هم همسری شایسته و هم مادری تقدیر بر انگیز شد و امروز با دیدنش واقعا روحیم تغییر محسوسی نمود...البته ناگفته نماند از شرارت این بشر کم که نشده هیچ به توان 2 رسیدهشیطانالبته نظر اونم این بود که منم در امر شرارت به توان 4 رسیدم و خدا به داد همسر ایندم برسهنیشخندتوهم زده شما جدی نگیر.

کلیم جاتون خالی غیبت مادر شوهرش کردیم و تخمه افتابگردون و کدو شکوندیماز خود راضیدیگه هر چیم فاقد احساسات دخترونه باشیم این یه قلم معذوریم که کلی صفا دارهشیطان

در اخرم نامرد نفرینم کرد که سال دیگه من برم پی بختم...مردم چش ندارن ببینن ما خوشیما...میبینی چه نفرینای میکننابروشما خودتون دلتون میاد دختری به ماهی منو نفرین کننسوال

[ یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here