نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سیلام...

در ابتدا باید عرض بنمایم که جمع بندی پست قبلی ان شالا باشد زمانی که حسش بیدنیشخند

ریلکس باشید هنوز میتونید درباره اینجانب اظهار نظر کنید!!!

ما زمانی را بر ان نهایدم که باورهایمان را متحول کنیم...اینقدر متحول میکنیم که دیگه دپول(دپسرده=فسورده=افسرده دیگه)نشویم...

الانم در شرف سرما خوردگی بیدیم!!!

بچه ای خوفیم ترم تابستونی برداشتم چمدونمم بستم میخوام برم سفر برووو حالشو ببر چه خوشم منزبان

حالا در کل زندگی زیباست نبود میتوان زد پس کله تا زیبا دیدنیشخنداینم جمله روانشناسی...

دوستان پیشنهاد نمودن من مطب روانکاوی بزنم نکه دان ۴ دارم چه شود!!!فکر کن دیگر افسرده ای بر این کره خاکی نخواهد ماندمژه

خیبه دیه زیادی بیان فضل کردم برویم دیگر!!!

در صورت داشتن مشکل روحی روانی با ما تماس بگیرید...تضمینی در ٢٠ دقیقه...تنها با چند تکنیک رزمی...با ما تماس بگیرید.

[ سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

٢ ساله پام را تو دنیای مجاز گذاشتم و یک سال کمتره وبلاگ نویسی شروع کردم...

روزای خوب و بد را نوشتم...

گاه از خنده هام و گاه از گریه هام...

از اشنای و عشق نوشتم و از فراق و اشک و حالا...

یه سوال...یه نظر!!!

هدی را چطور دیدین؟کدوم حالتش را دوست داشتین؟شرارتاشو یا سکوت و اروم بودن اش؟؟؟

جهت شناخت بیشتر به 2 وبلاگ سابقم هم دوست داشتین مراجعه کنین.

http://emarat.blogsky.com/

http://narinar.blogfa.com/

ممنونمچشمک

[ پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امروز بی هوا از خونه زدم بیرون شلوغی گرما ازدحام...

چشمام را رو همش بستم و به قدمام تکیه کردم...

استوارتر از همیشه قدم میزدم اما بی هدف و بی مقصد...لحظه ای دکمه توقف را زدم و ایستادم تو ذهنم دنبال مسیر بودم اما به کجا؟؟؟

راهم را ادامه دادم تا به انتهای کوچه رسیدم دیگه عصر شده بود...اهوم بازم رسیدم به درخت تنها...

درختی که برام اشنا بود با خیال راحت بهش تکیه کردم...محکم ایستاده!!!

اگر بچه بودم بازم ازش بالا میرفتم و خودم را تو شاخ و برگش گم میکردم...اما حالا سنم منو محدود به تماشا میکرد...

زمان را گم کردم اما نوچ زمان در دستانم بود...

با چشمام دنبال پرنده ای محبوبم میگشتم...دیدمش...

هنوز گستاخانه به من نگاه میکرد و بهم اخطار میداد مزاحم نشم...

گوشه ای لبم خنده ای از سر تمسخر زدم به وضوح خودمو تو سیاهی چشماش میدیدم...انگار میخواست منو تو اون سیاهی غرق کنه!!!

نمیدونم تونست یا نه!!!

پ.ن:یه جام داد دستم...بوی خون سرم را گیج کردم و جام را پرت کردم و شیشه و خون در هم امیخته شد...و اون خندید...سلانه سلانه رفت در حالی که میخندید...

 

[ چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

کلافه شدم دیگه از دست ٢تا ادمه دیوانهکلافهکلا خیلی گاهی ادم میره تو فاز اینکه کله اش را بزنه تو دیوار...

لطفا برام دعا کنین از شرشون راحت شم!!!

وافعا دیگه تحملشون را ندارم!!!

دیدم در راستای اینکه رشته گرامیمان حسابداریست و در حال حاضرم پول چون خون در رگها و شاید هم بیشتر از ان ارزش دارد بد ندیدم روشی را برای شرطی شدن  برای ثروتمند شدن بگذاریم باشد که استفاده کنین...

راستی یادتون باشه شما در حال حاضرم تروتمندین میگه نه نیگا کنچشمک

در اغاز هر کار باور کنین توان شما فراتر از انجام این کار است و شما میتوانیدنیشخند

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

در ابتدا باید عرض بنمایم این گرمای هوا بسیار عذاب اور گشته!!!

امشبم که جام جهانی به پایان میرسهگریهچه ناراحت کننده بید...

همچنان ماشین بابا را گاه و بیگاه به غارت برده و گازش را میگیریم!!!باشد که بابا برایمان ماشین بخرد...البته از رویاهایست که در بدو ورود به سرای باقی جامه عمل میپوشاندنگرانمن رانندگیم خوبها!!!

به سرمان زد کلاس پیانوی خویش را باز از سر بگیریم...یکم بریم موسیقی گوشخراش بزنیم قیافه مربیامان را حین مور مور شدن ببینیمنیشخندپیانوشون کوک نبید من چه گناهی دارم؟؟؟

برای موفق شدن نتیجه را در ذهن خود قطعی کرده و بعد به سمت مسیر پیش رفته!!!

در معادله زندگی اینده هرگز برابر گذشته نیست(تونی رابینز)

 

 

[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دیشب در حین بازی بسیار جذاب اسپانیا المان پدر جان امدن...که در بدو ورود به خانه با صورت مملو از اخم مامان مواجه شدن و خنده ای شیطنت امیز من...

که جویای قضیه از والا حضرتا خان باجی شدن و ایشان هم لطف کرده پته های این جانب بر اب دادنگریهقرار بود واسه مسابقات جیم بزنم که بابا نذاشتنناراحت

دیشب شدیدن بین منو بابا بحث صورت گرفت...

دیگه بعد شبی سرشار از اشک صبح(اساسی حالم گرفته شده سر این قضیه)

صبح را با صورت مملو از اخم اغاز کردم و بی اجاز ماشین پدر جان را برداشته و کمی تا قسمتی عصبانیتم را با نهایت سرعت ماشین تخلیه کردم...

 

[ پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بارون وحشتناک میبارید و به شیشه تازیانه میزد...دلم میخواست برم زیرش اما مامان با اخم مانعم میشد و کتاب فارسیم را نشونم میداد که باید مشقم را بنویسم...

چاره ای جز اطاعت مامان نداشتم از طرفی دلم میخواست برم بیرون بازی کنم...

با اخم دست به سینه پشت میز تحریرم نشسته بودم که شهاب از اتاقش اومد بیرون اون سال کنکور داشت و معمولا تو اتاق بود اکثرا نگاهی بهم انداخت و ادای اخمم را در اورد دید نوچ من لجبازتر از اونم که اخمام باز کنم...بی هوا پرید سمتم و قلقلکم داد که هر چی مانع خنده ام شدم فایده نداشت...بهم گفت چته شدی اینه پیرزنا؟

مامان که براش چای و بیسکویت اورده بود گفت چون نذاشتم بره زیر بارون اخم کرده...شهاب یه بیسکویت بزرگ داد دستم و خودش کمی از بیسکویت را با دست شکوند و گفت خوب مشقاتو بنویس با هم میریم...

با وجود اخم  مامان مخالفت نکرد و منم تند شروع به نوشتن کردم...

وقتی با شهاب رفتیم تو حیاط انگار دنیارو بهم داده بودن!!!

...

[ سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دلم برات خیلی تنگ شده به وسعت زندگی نه شایدم فراتر از زندگی...

گاه و بیگاه نگاهم به دنبال اثری از توست که شاید هنگامی که خوابیدم از کنارم گذشته باشی که تنها بوی پیراهنت برام باقی مانده باشه...

بیتاب خودم را به در و دیوار میزنم...

تو بی رحمانه گذشتی و برام از خودت تنها ردی بر قلبم گذاشتی که با ناخونات بر قلبم هک کردی...

گفته بودی هر سلام خداحافظی داره اما تو حتی خداحافظ را هم برام نذاشتی و رفتی...

مریضم کرده تنهای ببین حالم پریشونه من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه...

همیشه لحظه اخر خدا نزدیکتر میشه تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره که از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره...

[ پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دیشب بازی تیممان بسی به دلمان بنشست اما رضایتمان را تامین ننمود...

در حال حاضر زمانی را به خود سازی اختصاص نمودیمنیشخند

وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه کردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
)
چارلی‌ چاپلین(

 

 

[ سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

مدتی حس نوشتم از دست رفتهنگرانو بسی دیگر ان شرور شرارت بار نیستم...

البته در این زمینه خان باجی یک نظریه ارائه دادن اونم اینکه منو چش زدنابروو تخم مرغ بشکن و اسفند دود کن واینا...فکر کن عمق فاجعه را دریابنیشخند

ایستریس تیمم که از اون طرف کلا دیگه چیزی ازما نماند...کی گفته بازی فوتبال نشاط اوره؟؟؟ادم هی تا مرزهای سیکته میره بر میگرده...

که بسی روز مسابقه برزیل پرتقال قیافه ما بسیار دیدنی بود...نه میشود فحش داد نمیشود تشفیق نمود دوتاش تیم محبوبمان بودن فقط بازی دقم داد...

 

[ دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

شیطنت...

من قرار بید برم نیام حالا چی شد ایمدم خود نیز نمیدانم حالا امدیم دیگر!!!

کو گاوتون؟؟؟ایششش قبلا جلو ادم گاوی شتری میزدن زمین!!!

مدتی هست که به انواع مسکنا پناه بردم و از ٢۴ ساعت ٢۵ ساعت خوابم دیگه تو خواب بیداری امار فوتبال را میگیرم(بچه تو خوابم فعاله)

جام جهانی سال ٢٠٠٢ بسی جامی دوست داشتنی بود که در ان تیم محبوبم قناریهای کوچک فینال را بردقلب

حالا امسال اگر نبرن من چشاشون در میارم ۴ سال پیش دان ۴ نداشتم نیشخندزورم نرسید...

هیچکی مثل من دوست نداره...همه عمرشو پات نمیذاره...(این بیت برای کسه خاصی نمیباشد...داشت پخش میشد شنیدیم خوشمان امد بنویسیمش)

[ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here