نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

صبح با وجود استرس زیادم رفتم دکتر نگاهی به چشمام انداخت با لبخندی خطی رو دلهرام کشید...

.........................................................................................

تو راه سر بحث باهاش باز کردم...

تو چرا زود ازدواج کردی؟

خندید و گفت نمیدونم!!!

گفتم اخه پدرت ادم قدیمی نبود تازشم سن داماد شاید 1 یا 2 سال از پدرت کمتر بوده!!!مگه میشد؟؟؟

لبخندی زد و گفت اره شده که!!!

گفتم دوستش داشتی؟؟؟

با نگاه سرسری گفت اوایلش نوچ اما بعدا خیلی!!!

پری چطور با درس خوندنت موافقت کرد؟؟؟

پری چینی به ابروش انداخت و گفت 2 سال اول که دید بچه دار نمیشم و خیلی ناراحت و افسرده هستم وادارم کرد درس بخونم...منم قبول کردم اونم واسم یه شوهر یه پدر یه معلم شد...

و سکوت کرد بهم خیره شد و گفت تو میخوای اینجور ادامه بدی نابود میشی...

سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و به اهنگ گوش دادم و چیزی نگفتم...

پری اخمی کرد و هیچ نگفت...

گفتم حامد مهد هست یا تعطیل شده؟؟؟

گفت میریم دنبالش...

پری بی هوا گفت یکی از بچه ها دیروز فوت کرد...

زل زدم بهش!!!

از نگام فهمید که میخوام بدونم کی...گفت دختره که موهاش بور بود یادته و سکوت...

سکوت تلخ این دومین مسافر از دوستای ماست...

........................................................................................

[ پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

وقتی دلت پر باشه از احساس و امید انگار دنیا مال تو هست...

زمانی که کسی را دوست داری کنارته دیگه کمبودی نداری!!!زندگی به سادگیش زیباست...

لبخندهای از سر سادگی به دل میشینه زندگی گاهی باید خالی کرد از اماها و اگرها بایدها و نبایدها...گاهی باید پا را جایی گذاشت که منع شدی لازمه حس کنی زنده ای چون نبایدها را تجربه میکنی و تو در هر حال مالک جان و احساس خود هستی!!!

گاه و بیگاه احساس را به دیناری سیاه میفروشیم و انگاه که رخت رفتن میپوشیم صندوقی مملو از زر مانده با احساسی از دست رفته!!!تلخ نیست؟؟

....................................................................................

حرفاش را گوش دادم اینا حرفای کسی بود که لبش همیشه پر خنده بود عجیب چشماش خالی از اشفتگیهای معمول ادمهاست...

کنجکاو راز ان ارامش شدم و اون خندید و گفت بچه فضولی نکن!!!

با سماجتم ازش خواستم برام بگه از هر انچه بهش ارامش داده بود که حتی گذرش از کنارت هم باعث میشه لحظه ای حس ارامش کنی...

باز هم خندید گفت بذار یه وقت دیگه باید امروز برم...

خوب کی باز میایی؟؟؟

شاید فردا!!!

باز هم لبخندی میزنه و میره...

از در چشمکی میزنه و میگه میام بازم پیشت...

..........................................................................

گاهی ادم مجبوره تو زندگیش دوبار سه بار و اینا متولد بشه زندگیه دیگه!!!

ما باز هم امدیم اما این دفعه یکم با شیطنت...کلا من شیطونم هر دفعه هم دز این شیطنت میره بالاخنده

حالا هم که یه کوچلوی مامانی هم همکار شیطنتام شدهچشمکچه شود!!!کلا من کوچلو دوست دالمخوشمزه

کلا اینکه درو دیوار پیاده میکنیم در سطح لالیگا...

بالا هم خوندین ادامه داره ماجرای یه دوست که به تازگی باهاش اشنا شدمنیشخند

دیدم واسه ماها یکم اموزنده هست دیگه حس نوشتنمان گلید...

به سلیقه کوچلو قالب وب عوض میکنم اخه رنگ تیره بچه دوست نداره(کلا من از همان کودکی رنگ تیره دوست داشتما!!!حالا ایراد از کجاست؟؟؟)در کل چه شود دیگه!!!

ادامه داره...

.........................................................................................

پ.ن:الان غروبه کسلم و خسته دلم خیلی گرفته و تنهای بی انتهای زندگیم انگار پایان ناپذیره حس گناه تمام وجودمو گرفته...

خالیم از شور و زندگی!!!

تنهایی داره روانیم میکنه...

دیوارهای تنهایی من پایانی واسه غم دل من ندارن انگار از دیدن عذاب من دل شادن!!!!

........................................................................................

[ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

دیشب شب سختی را پشت سر گذاشتم و تنها کسی که کنارم بود و از اون لحظات با خبر بود و کنارم بود خدا بود...

به راستی که عشق تنها از ان خدا هست...

اما ای کاش به بندگانش نیز تحمل تنهایی و تنها بودن را یاد میداد!!!

...

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

ساعتهای که تنها هستی به هرچیز که خیره میشی بیشتر باعث نفرتت از زندگی میشه!!!

مهم نیست

کتابای این ترم سنگین و حجیمن مامانی هم ازم انتظار داره که سال اخر ابرو مند لیسانس بگیرم و یجورایی واسه فوق هم شروع به خوندن کنمنگران مدتی از کتابام جدا افتادم و سبک نوشتنم از دست دادم...گریه

در کل امدیم اعلام کنیم ما هنوز نفس میکشیم و از این حرفا!!!چشمک


[ جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here