نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

این روزها که مقدم ماه دی را نیک میشماریم در انبوه درسهای نخوانده فرو رفته و از خداوند منان طلب یاری و امداد غیبی مینمایمگریه

ایام را سر در کتاب و جزوه و صفحات خط خطی میگذرانیم و شبها را در رویای خوابی شیرینناراحتاحساس یک دانشجوی مفلوک چنین استنگران

در این احوالات احساسات هنرمندانه مان نیز به غلیان افتاده و گاه وبیگاه به دنبال فرصتی در جهت نقش زدن بر کاغذی بی بها میگذرانیم(البته قبل از ازاد سازی بی بهاست بعدا بهای جان دارد)نیشخند

این است احوالات یک دانشجوزبانبماند که قصد بازگشت به جمع مربیان بوکس را پیدا نموده ایم و برای ان نیز برنامه ای در پیش رو داریمعینکنیشخندالبته ان موکول میگردد به بهمن ماه...

[ یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . .. .
 

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

خوب گوش کردن را یاد بگیریم

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند ... . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

همیشه خواستنی ها داشتنی نیست ، همیشه داشتنی ها خواستنی نیست . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ، که چشم همه به سوی پر نور ترین ستاره هاست . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

آدمی ساخته افکار خویش است ، همان خواهد شد که به آن می اندیشد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار

شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست

و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم

فروشنده خواهیم بود
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است

پس همیشه امید داشته باش . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

چه خوب می شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس و حقیقت را با واقعیت

 

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بی‌عرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده‌ایم.

 

[ پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دیشب دراز کشیده بودیم و میندیشیدیم به معضلات زندگیمان

که به ناگهان صدایی مخوف ما را در جای خویش میخکوب سرپایی نمود

نکته اینجا بود که مادر جان برخواسته از خواب میگویند این صدای هشدار پیام گوشیشان بوده

اخر ما چه بگویم هم اکنون؟؟؟

امروز به شدت نابود شدیم از بس تو کتاب حقوق بازرگانی و قانون تجارتمان وول خوردیم...نمیگن تاسوعا عاشوراست بچه میخواد بره زنجیر بزنه!!!بر میدارن 2 3تا امتحان میزارن؟چیراااااااااااااااا؟اخر چیرا اینچنین در حق ما جفا مینماید ای...(به دلیل نزدیکی به پایان ترم از گفتن نام معذوریم)

پدر و مادر گرام خوش خوشان به هیت میروند و ما را در میان خروار کتب بی کس و تنها مینهند ناگفته نماند ما نیز به امر تقویت خویش میپردازیمنیشخند

البته در این بین لحظاتی به منظور تجدید روحیه قصد نمودیم نارنجی از مرتفعترین شاخه بکنیمکه در این بین موفق به این اقدام دلیرانه نشدیم و پلو نذری را به تنهایی میل نمودیمنیشخند

میز کارمان نیز بسان میدان کارزای مغولان گشته حسمان نمیاید انرا مرتب بنمایماتاقمان هم که ترکیبیست از بازار شام و هر شنبه بازار...

ما بیگناهیم کتابها اتاق را به تصرف خویش دراورده و در نبردی نا برابر ما را به عقب رانده اند...گریه

این بود اخرین اخبار ارسالی از اتاق نانی نار

[ چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خوب مدتی بسی طولانی درگیر بحث بیماری بودیم چه خرجها که نکردیم و چه اشکها که نریختیمنیشخند

خدا ما را دوست بداشتو به ما هدیه بسی گران بها بداد...قلب

در کل خوش بیدیم حال میایم و میگویمچشمک

 

[ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

حسم پریده

[ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امروز بعد چهار سال با رینگ مسابقات خداحافظی کردمگریه

امروز طی مراسمی حکم دان ما اومد و بعد از اون من با احترام از رینگ بیرون اومدم و اعلام خداحافظی کردمناراحتقیافه من که شده بود ماتم...

تیم ما اخر هفته طلای کشوری اورده بودن و امروز مراسم تقدیر از مربیا و اهدا جوایز باشگاهی بود...

منم حکمم امده بود ولی به دلایل بیماری و اینکه زندگی وادارم کرده بود یا اونو انتخاب کنم یا رزمیکار بودنو از رینگ خداحافظی کنم و با اشک از رینگ اومدم بیرون...

بچه های تیم هم پاک حالشون گرفته شده بود که استاد با فریاد اونارو وادار کرد شادوی احترام بزنن...

در حین اجرای اونا اونم امد کنارم نشست و ادای قیافم دراورد که اخمم تو هم بودابلهکه یهو زدم زیر خنده اونم با خنده گفت اینه!!!

قیامت که نشده برمیگردی بعدم با دانی که تو داری دیگه واست افته مسابقه بدی باید بیایی پیش خودمونعینک(جمع مربیان)

امروز تیم باشگاهی ما مواجه با 2 وداع بود که تا حدی خنده حاصل از برد مدال طلا را رو لبشون خشکوند و جو رینگها را مبدل به پاییز کردخنثی

شادو:اجرای فنون رزمی و مبارزه با حریف خیالی...

[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این خاطره مربوط به زمان دبیرستان ما بیده...نیشخند

معمولا  از سال 2 دبیرستان روابط بچه ها خیلی قویه و اساسی با هم جورن...در این بین من و مریم هم رقیب هم بودیم هم دوستای صمیمی البته ناگفته نماند که سال دوم دبیرستان به مدت 6 ماه ما با هم قهر بودیم(حالا بماند چیرااایول)

اما از بعد اشتی دیگه یه جوریای باهم زیادی جور شدیم به خصوص که من نمرات دروس ریاضی فیزیک شیمیم بالاتر بود و دبیرا ورقه ها را برای تصحیح به من میدادن مریم هم تو درس زیست رقیب من بود کلا ما بر سر مقام اول و سوم همیشه جدل داشتیم اخرم من اول شدماز خود راضیدر کل دیگه با هم هماهنگ بودیم که نمرات عادلانه داده بشهشیطان

اردوی سال سوم ما بسی باحال بیدنیشخندسوم تجربی همه یه جا نشستیم حالا تصور کنین اردوگاه نیمه حفاظتی با تعدادی بس سرباز ما هم بچه خوبچشمیه بلاهای سر سربازا اون روز اومد در حد جنگ جهانی 1 و 2قهقهه

امروز خبر اومد یکی از بچه هامون با یکی از اون سربازا میخواد ازدواج کنه فاجعه اینه که من عمرا پام نمیتونم تو این مراسم بزارم(اخه من هنوز ارزو دارمنگران)

[ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دیروز عید بود خونه تنها بودم و با کله تو کتابم داشتم به خودم فوحش میدادم که یاد یه خاطره افتادم...

سال اولی که میرفتم باشگاه یه پیرمردی مسئول نظافت اونجا بود البته اونجا که کار خاصی نداشت مگر رینگ ما که وقت مسابقات میشد تشت خوننیشخندو البته مربیا موظف به نظافت اونجا بودن...

این پیرمرد همیشه وقتی صدای فریاد مارو میشنید به قول خودش بند دلش پاره میشدابروالبته ناگفته نماند ما هم گاهی به شوخی جیغ میکشیدیم که اذیتش کنیم...

یه روز تو دی ماه سال 87 بود ما رفتیم باشگاه دیدم مش ماشالله بارو بندیل جمع کرد که بره و رفتگریهاما یه جمله باحال گفت و رفت...

زندگی میدون بزن بزن نیستااااا!!!یکم مهربونتر باشین که بند دل یه ادم نازک دل پاره نشهقلب

[ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

وقتی یه خرور درس رو کلت بریزه مریضیو بدبختی و همه چیز دیگه از کله که سهله از وجود ادم میپرهگریه

کلا تهدیدات ولدینم اضافه بفرماینناراحتدر راستای دروسو تحقیق و از این مباحث شیرین که بگذریم که نمیشود...اساتید هم اساسی کل مرخصیهای تحصیلی تا به امروز گرفتیم از چشم ما در اوردن با همکاری مادر گرام...

خوب منم که بچه خوبیم و درس خونم نیشخندوقتهای تفریحم یه سرو گوشی تو باشگاه اب میدهیم(البته با نظارت)

در کل ایام میگذرد...ابرو

 

[ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here