نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

التماس دعا خیلی خیلی خیلی زیاد!!!

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

در دوران خیلی گذشته که ما خیلی کودک بودیمنیشخند

سال اول دانشگاه بودیم امتحان ریاضی خیلی خوبی دادیمخندهدر حدی که همه زیر 10 میشدیمیول

طی اقدامی انتحاری تصمیم گرفتیم برگه ها را منهدم کنیم که بخت با ما یار نبود و کیف استاد اشتباهی باز کردیم که منجر به سرقت برگه های فیزیک دانشجویان دیگه شد!!!خجالت

ما هم که کلا بچه های سر به راهی بودیم برگه ها را گذاشتیم رو پله ها و جیم زدیم که گویا به دست استاد نرسید و امتحان تکرار شد و ما نیز درس ریاضی همگی با 9 و 8 افتادیمگریه

امروز که سال اخریا جمع بودن ما هم این رازو گفتیم که توام بود با قدر دانی همونا که ما اقدام به دزدی برگه هاشون کرده بودیمسوال

اولین بار در جهان است که کسانی از سرقت اموالشان لذت برده اندنیشخند

[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

داریم سعیمان را میکنیم که بنویسیم اما نوشتنمان اصلا نمیاید نمیدانم چرا!!!

شبها کابوس امتحانات میبینیم شدید!

احساس میکنیم شیطنتمان تب و لرز کرده است و کودک درونمان انفولانزا بگرفته و در بستر خستگی بفتاده است...

مدتیست باد انگیزه میوزد و به دیوار بهانه کوبیده میشود و راه را بر خویش بسته میابد و در جا خاموش میشود!!!

رنگ بر قلمو خشکیده و موهای قلمو را بسان چوبی سخت مبدل کرده و بوم همچنان در انتظار است تا رنگها را به دامن سفید خویش بستاند!!!

چشم میگشایم صبح است و پلک میزنم شب است و من در گوشه پنجره نشسته و انتظار میکشم که بیاید و ببارد...

نمیدانم چرا بیتاب انم که به اغوش رگبار بروم و همنوای غرش ابرهای تیره گردم...

گمشده ای دارم در میان درختان صنوبر در زیر اسمان مملو از ابرهای تیره و نوازشهای بی دریغ رگبار و نوای غرش ابرها!!!

بیابیدش

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بـــه یــــاد فــــروغ فـــرخــــزاد
 شــــــعر سیـــــب


 ″حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″


 تو به من خندیدی و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلود به من کرد نگاه
 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

 

 "جواب فروغ فرخ‌زاد به حمید مصدق"


 من به تو خندیدم
 چون که می دانستم
 تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
 پدرم از پی تو تند دوید
 و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
 پدر پیر من است
 من به تو خندیدم
 تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
 بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
 سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
 دل من گفت: برو
 چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
 و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
 حیرت و بغض تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
 که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

 

 

 "جواب من به تو"


 تو نمی دانستی دلهره آن روز من از باب چه بود
 و تو می خندیدی
 و من پشیمانم سیب را دزدیدم
 سیب دندان زده در دست تو بود
 باغبان می دانست که دزد باغش منم
 تو چرا ترسیدی؟!
 و تو تقدیر منی
 کاش می ماندی و
 من قصه داغ اتشناک تو را از دلم می راندم
 و در اندیشه آنم که چرا
 باغچه همسایه سیب آزاد نداشت؟!

 

 

 "جواب جواد نوروزی"


 دخترک خندید و
 پسرک ماتش برد !
 که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
 باغبان از پی او تند دوید
 به خیالش می خواست،
 حرمت باغچه و دختر کم سالش را
 از پسر پس گیرد !
 غضب آلود به او غیظی کرد !
 این وسط من بودم،
 سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
 من که پیغمبر عشقی معصوم،
 بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
 و لب و دندان ِ
 تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
 و به خاک افتادم
 چون رسولی ناکام !
 هر دو را بغض ربود...
 دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
 " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
 پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
 " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
 سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
 عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
 جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
 همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
 این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

[ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

و دی ماه...

این ماه مبارک هم امد با امتحانات و استرسها و درسهای نخوانده...

تو این گیر و ویری چشمان ما هم دچار مشکل شدن و از نظر روحی ما را دچار غصه شدید کردند...

دلم بارون شدید میخواد!!!

امروز تشیع جنازه استاد درس مباحثمون بود استاد خیلی خوبی بود هم خوب درس میداد هم منصفانه نمره میداد و بسیار هم جوان بود...خبر فوتش همه را شک زده کرده...

نمیدونم واقعا کی فازم عوض میشه و مثل همیشه میشم پر از شرارت و شیطنت!!!

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here