نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

1.فروشگاه مانتو و شلوار!!!سایز خودمان را که میاورد در اتاق پرو جنگ به پا میشود!!!به تنمان نمیرود که!!!2 3 سایز بزرگتر میگیریم حالا شاید بشود یکی در میان نفس کشید!!!

2.برای دیدن خانه بمنظور اجاره میرویم چنان خانه ای به ما نشان میدهند که هر چه هم پرده و پارچه از سر و کول خانه اویزان کنیم باز هم یه گوشه اش هست تا ملت بتواند دید بزند!!!بنگاه دار با افتخار میگوید تازه ساخت است!قیمتی نجومی پیشنهاد میکند!!!

3.در خیابان گویا همه باید به هم زل بزنند یکی در میان نظر دهند!!!مهم نیست که تا به حال همدیگر را ندیده یا اصلا همدیگر را نمیشناسند مهم این است نظرشان را در قالب تیکه پرانی ابلاغ کنند!!!احتمالا در جهت رشد جامعه موثر است!!!

4.عروسی میرویم!!!داماد و عروس اشنا هستند کارت دعوت که معلوم نیست چند تومن شده اما تالار انچنانیست میشینیم میاندیشیم این داماد همان نیست که جز وام ازدواج و وام از چند جا دیگر و کلی بدهی از قوم و خویش قصد عروسی کردن را داشت؟؟؟متفکر!بنظرم همان بود چون فردای عروسی عروس با مادر شوهر در یک خانه کنار نیامده بود!!!

حالا شما بگید کدام ملاک است؟؟؟کلاس یا راحتی و ارامش خیال و جسم؟؟؟

[ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این پست نیز مربوط به پست دانشگاه!!! میشود!!!

ما بکل جرفمان را راجب به درسهای اصلیمان بازپس میگیریم...انها کمر که سهل است سر و گردنمان را نیز مشکنندگریه

بواقع این دانشگاه ما بگذرد ما چه خوشبخت شویم!!!

چندی پیش حالمان بد شد و راهی بیمارستان شدیم در انجا چند مورد بیمار دیدیم که حالمان بمراتب بدتر شد و در دلمان شکر گفتیم نرفتیم دکتر بشویم...

جدای از اینکه واقعا سخته!!!واقعانا سخته!!!

از قدیم میگن اواز دهل ز دور خوش است...ما همیشه شنیدیم پزشکان مایه دارن و پول دارن و حقوقهای انچنانی میگیرن اما بواقع به میزان فرسایشهای این رشته و سختیهایش کسی فکر نمیکند و اینچنین میشود چه بسیار میروند و روحی نابود میشوند!!!

خواهشا وقت بذارید برید دنبال رشته ای که با روحتون میخونه و بی زحمت امار افسردگی بالاتر نبرین...

اینقدرم دنبال پول نباشین امروز سیکل میلیاردر داریم دکترای مسافر کشم داریم...این واسه دوستان که وارد مسیر انتخاب شدن...ما که شدیم حسابدار جانمان به لبمان رسید تا تمام شد...

[ دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

و این ترم اخر ماست!!!اگه خدا بخواهد...

اما عجب ترمی!!!عجب درسایی!!!

در طول دانشگاه خودمان را کشتیم که زیاد درسی برای این ترم نماند و تنها 13 واحد ماند حالا چشمانتان نبیند روزگارمان را که هر کتاب معادل 3 کتاب است و عجب دروس بی منطق و بی ربطی!!!

ما را چه به خواندن روانشناسی و حواس 5 و 6 گانه!!!؟؟؟

تاریخ هم که جای خود دارد بس که ربط دارد به رشته حسابداری!!!

بواقع دروس اصلیمان چنان چو روانشناسی نتواند کمرمان را بشکند که کتاب روانشناسی درصدد شکاندن کمر ماست!!!گریه

گفته شود این ترم هم زمان است با کنکور دادن ارشد ما!!!

چه شود!!!

ما را بسیار شانس است!!!(خودمان به خودمان انرژی تزریق میکنیم باشد که معتاد شویم به این خود شارژ کردن!!!نیشخند

ولی جدای از غرغر کردن بسیار خوشحالیم دارد تمام میشود دانشگاه و باز مرحله جدید و انتخابی جدید در پیش رویمان استمژه

ما را بر ان اصل بار اوردند که ز گهواره هیچی نفهمیدی لب گور پات رسد دانش بجوی ما هم میجویم...

خوشتان میاید امید؟؟؟بمب امیدیم خودمان!!!نیشخند

و ما باز خواهیم گشت با اخباری شاد...

شایعه نپرورانید ما را خیال رفتن به کوی شو را در سر نیست خانه پدری را نتوان به این راحتی ترک گفت جان جانانچشمک

[ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

گاه و بیگاه دلم میگیرد!سنگین میگردد!دلتنگ میشود و گاه با من قهر میکند!!!

گاه و بیگاه نمیدانم چرا!!

شاید دلم زمینی نیست!!!شاید تنگ میشود میگیرد چون اهل زمین نیست و در پی معشوفش راه اسمان را میجوید...

نمیدانم رو به کدامین سو کنم تا چشمانم را صحنه ای از عشق واقعی نوازش دهد...

نمیدانم دستانم را به کدامین سو در طلب خواسته دراز کنم که نشکند یا که خوارش نگردانند...

نمیدانم با کدامین سو سخن از دل پریشان گویم تا نسازند ز ان خنجری و فرو نکنند ان را بی هوا از پشت در سینه ام!!!

اما میدانم که تو هستی...گواه میدهد دلم که تو هستی و تو سخن دل مرا میدانی و دلم را تنها و تنها و تنها تو قادری ارام سازی از پریشانی!!!

تو این گل را در وجودم قرار دادی و تنها تو ان را با نوازش و ابیاری میپرورانی!!!جز تو کدامین باغبان را توانم یافت که گل وجودم را این چنین سر زنده کند!!!

و ما گاه و بی گاه این گل را به استانه خشکی میبریم و باز سوی تو میاوریم و تو مهربانانه ان را میپرورانی چو روز اول...

عشق من از ان تو ناچیز است...

خدایاااا

[ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بچه که بودم یه وقتایی بهونه میگرفتم و هی گریه میکردم سینی غذا پس میزدم و مامان شاکی میشد که چی شد دردونه اینقدر بد قلق شده!!!

الان هم گاهی دردونه مامان گریه اش میگیره!!!

حس میکنم هیچی تو دنیا نیست که ارومم کنه حتی اشک...

یه وقتایی ادم میخنده و یه وقتایی میباره

[ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این روزا اتفاق خاصی نیفتاده یکم درگیری های معمولی و اینا ولی از نظر عاطفی شدیدا اعصابم هنگ کرده و گاهی میزنه بسرم قید همه چیزو بزنم!!!

گاهی خودم دلداری میدم که به نسبت سنم خیلی خوب با شرایط ساختم ولی خوب ادم هستم دیگه و میبرم...

حالا این وسط گاهی بعضی از اشنایان حتی به شوخیم شده یه چیزی میگن که ادم کلاه اش سوت میکشه و اعصابش قاطی میشه...

بدتر از همه بلا تکلیفیه!!!ادم نمیدونه به حرف دلش بره یا به حرف عقلش یا به قول دوستم به حرف والدینشمتفکر

شیطونه میگه قید همه بزنم برم دنبال نقاشی و عکاسی و بیخیال همه چیز شم!!!

خوب ادم وقتی هیچی از اطرافیانش نبینه اینجوری میشه دیگه!!!

این دکتر بینوای ما هم هرچی حرف از امیدوار بودن نتایج میزنه انگار نه انگار در ما تاثیر میگذارد!!!

نکه حالا واسه کسیم مهمیمنیشخند

فقط گیر!!!اینکارو نکن اون کارو بکن اینجوری نکن اونجوری بکن...نثرت عوض کن فلان کارو بکن!!!منم ادمم یه استعداد و علایقی دارم!!!دستگاه ضبط و پخش که نیستم!!!

یه وقتایی یه کارای از کسی که دوستش داری میبینی که خنده ات میگره اونم چه خنده ای از 100 تا گریه و داد و بیداد بدتره(مفهوم همان خنده عصبیه)

جدیدا اینقدر حرفای 50 سال به بالا به خوردم دادن که کم کم دارم حس میکنم زدن کودک درونم منهدم کردن!!!

خدایا تو از دلم خبر داری که چی به سرش اومده...

این نیز درددلی بود با شما دوس جون مجازیایی من شرمنده خیلی درددل فازش عصبی بود...

به بزرگی خویش ببخشید و راه حلی به من بگوید بلکت از این وضعم در بیامگریه

این روزا اشک ریختنم بیشتر شده دکترم هی تذکر میده میزنی شماره عینکت میبری بالا سر درداتم بیشتر...خوب وقتی حالم گرفته پاشم برقصم؟؟؟

دوستای بلاگفای من که برام ایمیل گذاشتن من هنوز نظرام ندادم شرمنده به محض بهتر شدنمان از خجالت در میایمقلب

[ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دوستای بلاگفای من...

من نمیتوانم برای سرویس بلاگفا نظر بزارمگریه

لطفا برام ایمیلاتون بزارین نظراتمو بگم دق کردم بخدا!!!

[ شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خدایا شکرت تورو دارم

خدایا ممنونم که همیشه باهامی

خدایا منو ببخش که اشتباه میکنم

خدایا دلم گرفته اندازه دنیات...

خدایا چشمام میبارن...

خدایااااا

[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این پست روی سخنش به نسل جوان و خام امروزه که از شانس من هم جزوش هستمنیشخند

پست حالتی نیست از نصیحت و توصیه اما خوب شاید یه هشدار باشه!!!

در امروز ما نسبتا وابستگی های عاطفی کوتاه مدت بین دو جنس رواج بسیاری پیدا کرده است که گاه بخیر میگذرد و گاه فاجعه میافریند!!!

همه ما وقتی در جایگاه ناظر قرار میگیریم شروع به بیانات و سرزنش ها میکنیم...اما حقیقت اینه که گاه نیز وارد این مسله میشویم که عایداتی که نداره هیچ مملو از ضررهای فراوانیست شب قبل تلوزیون برنامه دادگاهی پخش کرد که در این رابطه دختری به دست دوست پسرش بقتل رسید و مانند اینها البته چند درصد هم هست که به ازدواج منجر میشه که درصد وسیعش به طلاق می انجامد...

حالا عوامل بعد که منجر به طلاق میشه بماند...

شاید از نظر همه این مسله تکراریه اما این مسله هر روز داره قربانی میگیره که قابل توجه است!!!

تجاوزات صورت گرفته را نمیشه فقط اختصاص به جسم داد که وای وای که بدتر از جسم تجاوزات صورت گرفته به روح طرف یا حتی طرفین است که درمان پذیر و التیام بخش نیست و اثر ان بر روح تا ابد باقی خواهد ماند...

در این بین گاه قربانی دختر و گاه نیز پسر است...

مسله باز هم به اینجا ختم نمیشه!!!

دقیقا این اتفاقات در مرحله ای از سن بوقوع میپیوندد که انسان کارامد و مستعد برای ساختن پایه های زندگی خود و جامعه خود میباشد...

جناب دانشجو عزیز داداش من خواهر من سال اولی از حالا تمام حواست نزار رو دید زدن همکلاسیو فکر و خیال...رفتی دانشگاه مثلا یه چیزی بشی...

فردا به جای نقشه سد و پل میشنی چش و ابرو و خط و خال میکشیااااا...بد نگی نگفتی!!!

عشق و وابستگی و دلبستگی حقیقی فقط و فقط از ان خدایست والا مرتبه فنا ناپذیر و دارای صفات برتر...کیست که این ذات مقدس را بر ذات فنا پذیر ترجیح و انتخاب نکند!!!

البته قابل توجه اون قسمت از دوستانی که خدا را قبول و حضورش تایید میکنن که متاسفانه قشر وسیعی از دوستان جوان به گرایشات مادی گرایانه و انکار حضور یگانه خالق بی مانند هستن...

که گاهی میخ اهنین نرود در سنگ میشه حکایت!!!

این عشقا خالین از ارامش و رسیدن به ارامش...

[ سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here