نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بارون وحشتناک میبارید و به شیشه تازیانه میزد...دلم میخواست برم زیرش اما مامان با اخم مانعم میشد و کتاب فارسیم را نشونم میداد که باید مشقم را بنویسم...

چاره ای جز اطاعت مامان نداشتم از طرفی دلم میخواست برم بیرون بازی کنم...

با اخم دست به سینه پشت میز تحریرم نشسته بودم که شهاب از اتاقش اومد بیرون اون سال کنکور داشت و معمولا تو اتاق بود اکثرا نگاهی بهم انداخت و ادای اخمم را در اورد دید نوچ من لجبازتر از اونم که اخمام باز کنم...بی هوا پرید سمتم و قلقلکم داد که هر چی مانع خنده ام شدم فایده نداشت...بهم گفت چته شدی اینه پیرزنا؟

مامان که براش چای و بیسکویت اورده بود گفت چون نذاشتم بره زیر بارون اخم کرده...شهاب یه بیسکویت بزرگ داد دستم و خودش کمی از بیسکویت را با دست شکوند و گفت خوب مشقاتو بنویس با هم میریم...

با وجود اخم  مامان مخالفت نکرد و منم تند شروع به نوشتن کردم...

وقتی با شهاب رفتیم تو حیاط انگار دنیارو بهم داده بودن!!!

...

[ سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here