نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ساعتای گذشته از نیم شب و نزدیک به سحرگاهان اینجانب از صدای جیغ بلندی بیدار شدم...متفکرطی پیگیری وسیع این جانب که چی شده...یافتم مامان خانم از سفر اومدن که خان باجی با اشک و ناله وضعیت این جانب را به اطلاع مامان رسوندن...حالا من این وسط اینجوری شدم...نکته رو گرفتین؟؟؟(شنیدم)در این شادی بس عظیم به سر میبردم که ساعات نخست صبح یک عدد جغد شوم(دوست گرام هم باشگاهی)زنگ زدن و خبر باخت تیم را دادنمنم از شدت عصبانیت دادی زدم کهحالا تو این گیری ویری خان باجی زوق زده منو ماچ میکرد که به قول خودش نطقم باز شده...اخه به این میگن هم دردی؟؟؟من میدونم و این تیم ترسو...

اما در مورد وضع جسمیم...مامان و بابا طی صحبتهای دکتر جان تصمیم گرفتن منو ببرن المان(فکر کن میرم خارجنیشخند)

ایشون که خپلن عکس جدیدش...بچه ژست گرفتهنیشخند
اینم رینگ که من توش کار می کنم!

اینم من بیدم تو رینگ...دستکشام دیگه جا نمیشد تو عکسنیشخندبانداژم جا میشد...



[ سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here