نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

روبروم نشسته بود و با گوشی مدل بالاش بازی بازی میکرد حواسش به منی که نگاهش میکردم نبود اصلا انگار تو این دنیا نبود.کلاه جالبی سرش بود که کج بود و زل زده بود به کف راهرو.

اخمام تو هم بود که باید منتظر بمونم و خودمو با نگاه به اون سرگرم کرده بودم و متوجه مامان و حرفاش نبودم که کنارم نشسته بود.

همین موقع چندتا بچه با مربیشون از اتاق بیرون امدن.با دیدنشون هرچند تو اون وضع غم بار پر شدم از غم ولی بازم گل از گلم شکفت و رفتم سمتشون باهاشون حرف زدم و شروع به شوخی کردم و چه زود اونام با من جفت و جور شدن...

مربیشون که تعجب کرده بود گفت میشه چند لحظه مواظبشون باشید من برم داروهاشون بگیرم و ببرمشون؟

با لبخندی مطمنش کردم که میتونه بره و برگرده

یه دختر ناز و خوشکل سمت اون رفت و بهش زل زد!نمیدونم چی شد که متوجه نگاهای اون دختره شد و بهش یه لبخند زد!

لبخندا تو اون شرایط سرد سردن و خالی از حس شادی اما پر از احساس محبت.

خیلی اروم شروع کرد به حرف زدن با اون دختر و هرچی گوش تیز کردم بشنوم چی میگن موفق نشدم...مامانمم با بچه ها گرم گرفته بود و ازشون سوال میکرد و حرف میزد.

چند دقیقه بعد اون بلند شد و رفت و دخترک با نگاهش دنبالش کرد

بیست دقیقه بعد مربیشون اومد و تشکر کرد و اونارو برد اما دخترک اصرار داشت صبر کنن اما بلاجبار رفت

چند دقیقه بعد رفتن اونا اون برگشت با یه جعبه عروسک و یه نایلکس بزرگ و پر نگاه جستجوگرانه ای به همه جا انداخت

فهمیدم دنبال کیه گفتم رفتن اما اگر زود برید پایین شاید پیداشون کنین و اون بی معطلی رفت

این چشما خیلی بهتر از هر زبانی قادرن منظورشون بیان کنن

اون رفت و منم نفهمیدم اونارو پیدا کرد یا نه!

اما دیگه نه اونو و نه اون دخترک ندیدم!

شاید اونام مسافر بال فرشته ها شدن...

هرچی کم اما شاد کنیم دلی و بخندانیم لبی...

[ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here