نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

صدای ساعت صبح خبر از این میده که باید بیدار شم و به کارم برسم اما اصلا حسش نیست...فکر میکنم شاید که روزانه ای برای گریز از بیداری باشه اما گمان نکنم...از طرفی شعاعهای پرتو خورشید فراخونی برای حرکت هست...

ظهر خسته تصمیم میگیرم که تاکسی بگیرم اما ذهن حسابگرم بیکباره بیدار میشه و منو به سمت ایستگاه اتوبوس میکشه...در اتوبوس به ادمها خیره میشم و میخوام از اعماق نگاهشون به افکارشون رسوخ کنم...

عصر سرم رو بالشت و خیره به صفحه تلوزیون و ذهنم در کنکاش علایقم.گاه منو وادار میکنه دست به بوم ببرمم و تمام اشفتگیاشو خالی کنم تا کمی اروم شه!!!اما باز ذهن حسابگرم اخطار زمان را میده و یاداور صفحات باقی مانده از درسام میشه...

شب هنگام بی حوصله راه یخچال را میگیرم...داروهامو بر میدارم وای خدایا 2 تاشون تموم شدن باز هم ذهن حسابگرم شروع به غرغر میکنه که بسیار حواس پرتم...اما اهمیت نمیدم یه لیوان اب بر میدارم و ولو میشم رو تختم و باز درون من جنجالیست بر سر انچه بهتر است...

من فارغ از این جنجال چشمانم را بستم و زمان مانده تا اف شدن دکمه زندگیم را میشمارم...

 

[ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here