نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

من امدم با یک مصدومیت اساسی(شست پایمان نابود شد رفت)عواقب ورزش نکردن به مدت 4 سال بعد یهو اعتماد بنفست بزنه به سقف بری مسابقه شست که سهله سر ادمم بشکنه باید لبخند زدنیشخندولی در کل دو روز مارا به تخت بست این مصدومیت به ظاهر ناچیز که البته من دوبار قبلم از همین ناحیه مصدوم شدم کلا منم که دکتر گریزززز

در این گیر و ویر توجه شود که ترم اخرم و باید پروژه تحویل بدم ومنم شیرازیییی...یک خانه ای من بسازم رو سر اساتید خراب شه این عقده های تمام دوران تحصیل ما تخلیه شه

هفته گذشته داستان ما به نقد منتقدان رسید که چقدرم مارا زیبا نقد کردن و ما چقدر در دلمان خندیدم

من میگم اعتماد به سقفه!!!

[ سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

روبروم نشسته بود و با گوشی مدل بالاش بازی بازی میکرد حواسش به منی که نگاهش میکردم نبود اصلا انگار تو این دنیا نبود.کلاه جالبی سرش بود که کج بود و زل زده بود به کف راهرو.

اخمام تو هم بود که باید منتظر بمونم و خودمو با نگاه به اون سرگرم کرده بودم و متوجه مامان و حرفاش نبودم که کنارم نشسته بود.

همین موقع چندتا بچه با مربیشون از اتاق بیرون امدن.با دیدنشون هرچند تو اون وضع غم بار پر شدم از غم ولی بازم گل از گلم شکفت و رفتم سمتشون باهاشون حرف زدم و شروع به شوخی کردم و چه زود اونام با من جفت و جور شدن...

مربیشون که تعجب کرده بود گفت میشه چند لحظه مواظبشون باشید من برم داروهاشون بگیرم و ببرمشون؟

با لبخندی مطمنش کردم که میتونه بره و برگرده

یه دختر ناز و خوشکل سمت اون رفت و بهش زل زد!نمیدونم چی شد که متوجه نگاهای اون دختره شد و بهش یه لبخند زد!

لبخندا تو اون شرایط سرد سردن و خالی از حس شادی اما پر از احساس محبت.

خیلی اروم شروع کرد به حرف زدن با اون دختر و هرچی گوش تیز کردم بشنوم چی میگن موفق نشدم...مامانمم با بچه ها گرم گرفته بود و ازشون سوال میکرد و حرف میزد.

چند دقیقه بعد اون بلند شد و رفت و دخترک با نگاهش دنبالش کرد

بیست دقیقه بعد مربیشون اومد و تشکر کرد و اونارو برد اما دخترک اصرار داشت صبر کنن اما بلاجبار رفت

چند دقیقه بعد رفتن اونا اون برگشت با یه جعبه عروسک و یه نایلکس بزرگ و پر نگاه جستجوگرانه ای به همه جا انداخت

فهمیدم دنبال کیه گفتم رفتن اما اگر زود برید پایین شاید پیداشون کنین و اون بی معطلی رفت

این چشما خیلی بهتر از هر زبانی قادرن منظورشون بیان کنن

اون رفت و منم نفهمیدم اونارو پیدا کرد یا نه!

اما دیگه نه اونو و نه اون دخترک ندیدم!

شاید اونام مسافر بال فرشته ها شدن...

هرچی کم اما شاد کنیم دلی و بخندانیم لبی...

[ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امشب عجب سفر درازی کردم!

خسته و بی رمق دارم مینویسم از سفر در زمان اما در مکانی ثابت...سفری به درازای 7 سال و گذشتی 4 ساله یه کامنت منو وادار کرد برگردم به گذشته و بو کنم گلای خشک لای سالنامه شوم را!

بدنم با وجود سکون نشستن روی صندلی اما سخت خسته از راهی 4 ساله و سرگذشتی 7 ساله!سالنامه شوم مدفون شده در میان انبوه گرد و غبار این سالها اما عجب که یکایک کلماتش در ذهنم چه روان حرکت میکنن و عجب که این سالها منو ارام و ارام کرده...

مرموز بودن قصه شاید قسمتی از قصه باشه

شایدم نگاشته بشه

[ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

خوب از تیترش معلومه با یه پست کاملا دروغی سرو کار داریننیشخندخوب تعجب نداره تو این اوضاع اگه بگیم همه چی ارومه یا تصور میشه خیلی خوشی یا اینکه کلا دیوانه شدی خودت خبر نداری یا اینکه کلا داری دروغ میگی در حد لالیگا!

ما نیز دیدیم برای تعویض جو وبلاگ دست به کار شیم و بزرگترین دروغ سال بگیم حالا کی به کیه؟

این همه دارن به هم دروغ میگن دیگه از مد شاخ دار و دم دارشم رد شده!باید سال دروغ ملی نامگذاری میکردن!!!

در نتیجه اهنگ همه چی ارومه را پخش کرده و متوهم شده که هم اکنون همه چی ارومه و ...

شیوه جدید درمان اعصابه امتحان کنید

اگرم گریتون گرفت با خیال راحت زار بزنین

دکتر نانی ناراز خود راضی

[ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

و بار دیگری سالی دگر بگذشت!!!

در این سال نیمه نکو مابقیشم بین نیم نکو کم نکو  کلا نکو در نکو!کلا اینکه در سال 90 ما درسمان تموم شد به جرگه بی کاران جویایی کار بی سابقه پیوستیم!نیشخند

کلا 4 سال را با کوشش فراووووان درس خواندیم که به این مرحله مهم در زندگی خویش برسیم...

دیگر انکه در این پایان سال فرصت شد ما به کارهای هنری مورد علاقه خویش بپردازیم!خیلیم هنرینااااا باور کنیدچشمک

دیدم کسی ازم کلا تعریف نمیکنه در راستای انکه دچار بحران هویت و پا نهادن در حیطه عقده ای شدن نگذارم خودمان هندوانه به زیر بغل خود میگذاریم کی به کیه؟نیشخند

سال 90 سال جهادددد اقتصادی بود حالا شاید سال 91 به سال جنگ جهانی اقتصادی مبدل بشه دیگه اماده باشینخنده

خوب ما در واپسین ساعات سال 90 در 90 داریم برنامه میریزیم کلا امسال نودی کار کردیم و این 90 را نودانه پاس بداشتیم

شایان توجه ما هفت سین و ماهی را تهیه نکرده ایم تا به این لحظهنیشخندسفره 7 سینمان هم لحظه نود شدچشمک

اما اگر جویایی حال این جانب میباشید ما به باشگاه باز گشتیممژهدر ضمن بچه های نینجاتسو تروریست نیستنا بیچاره ها خیلی جیگولن و خیلی جنگول بازی در میاورند وگرنه نسبت به ما کیک بوکس ها هیچنخنده

دگر انکه بسیار بسیار التماس دعا داریم ما را در لحظه سال تحویل فراموش نکنید...

برایتان سالی زیبا نکو و مملو از شادی و خوشبختی ارزومندم باشد گشایش در گره های زندگیتان بیفتد و دلهای نا ارام ارام و احساس پریشانی به احساس دل شادی و خوشبختی مبدل گردد...

لبی خندان جای چشی گریان و اغوش پر ز محبت جانشین فریاد جدایی گردد...

برایتان ارزومند انم که یک یک لحظه هایتان پر ز حضور خدا و نورانی به نور ایمان باشد...

 

[ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

شب/اتاق/باران شدید

پرده ها با وجود اینکه کشیده شده اند اما صدای باران خواب را از چشمانش روبوده و افکار به او هجومی سخت اورده!

چند بار از این پهلو به ان پهلو میشود اما تاثیری ندارد گویا خواب از چشمانش رنجیده است!

پتویش را رو سرش میکشد اما صدا بلندتر میشود.

گویا کسی او را فرا میخواند!برمیخیزد و در تختش مینشیند انگشتانش را بین موهایش فرو میکند و موهایش را در چنگال دستانش محصور میکند.

باران شدیدتر میشود...شاید دارد میگرید!اخر چرا؟صبح که شاد بود!خندهایش همه جا را روشن کرده بود و نوای دلنشینی سر میداد!

شاید او نیز روز بدی را پشت سر گذاشته!بهتر بود سراغی از او میگرفت

بی درنگ از تختش برخاست و بدون به پا کردن دمپایهایش به بیرون از اتاق دوید

 

شب/کوچه/باران شدید

به درخت گویا انسانی تکیه داده باشد!؟

اری انسان بود!بارانی بر تن نداشت حتی چیزی به پا نداشت سرتا پایش اب میچکید!

به اسمان زل زده بود و سخت محو اسمان بود

عجب که پلکهایش حرکت نمیکرد!

ناگهان فریادی چون شمشیری برنده با سرعت باران را شکافت!

چرا؟؟؟

شب بود باران شدیدتر میکوبید بر طبل زمین!

[ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

چشمان که به سختی باز شد به سمت پنچره دوید باد میوزید!!!

پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و باز خودش را در عالم خواب غرق ساخت ساعت شروع کرد به سر دادن فریاد برخاستن!!!

با تمام توانش بدن نیمه جانش را از تخت کند و به بیرون از اتاق خزید باد میوزید و در انی دستمال سرش را از سرش کند دستش در جهت باد دوید تا بستاند روسری ابیش را چنگال بادی که در هیبت طوفان در امده بود...

بسختی راهش را کشید...حتی کلاغها نیز غار غار نمیکردن...

خیابانها عریان از پوشش انسانها دراز کشیده بود...

شهر گویا خفته بود...زندگی نیز دیده نمیشد!!!

ژاکتش را باد با تمام قوا سعی در کندن ان از تن نیمه جان او داشته اما او خودش را به باد میکوبید و به راه ادامه میداد!!!

تنها حسی که او را داغ میکرد و توان رفتن را به او میداد کور سوی نوری در اعماق دلش بود...

باید میرفت...

....

[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

داریم سعیمان را میکنیم که بنویسیم اما نوشتنمان اصلا نمیاید نمیدانم چرا!!!

شبها کابوس امتحانات میبینیم شدید!

احساس میکنیم شیطنتمان تب و لرز کرده است و کودک درونمان انفولانزا بگرفته و در بستر خستگی بفتاده است...

مدتیست باد انگیزه میوزد و به دیوار بهانه کوبیده میشود و راه را بر خویش بسته میابد و در جا خاموش میشود!!!

رنگ بر قلمو خشکیده و موهای قلمو را بسان چوبی سخت مبدل کرده و بوم همچنان در انتظار است تا رنگها را به دامن سفید خویش بستاند!!!

چشم میگشایم صبح است و پلک میزنم شب است و من در گوشه پنجره نشسته و انتظار میکشم که بیاید و ببارد...

نمیدانم چرا بیتاب انم که به اغوش رگبار بروم و همنوای غرش ابرهای تیره گردم...

گمشده ای دارم در میان درختان صنوبر در زیر اسمان مملو از ابرهای تیره و نوازشهای بی دریغ رگبار و نوای غرش ابرها!!!

بیابیدش

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

این روزا اتفاق خاصی نیفتاده یکم درگیری های معمولی و اینا ولی از نظر عاطفی شدیدا اعصابم هنگ کرده و گاهی میزنه بسرم قید همه چیزو بزنم!!!

گاهی خودم دلداری میدم که به نسبت سنم خیلی خوب با شرایط ساختم ولی خوب ادم هستم دیگه و میبرم...

حالا این وسط گاهی بعضی از اشنایان حتی به شوخیم شده یه چیزی میگن که ادم کلاه اش سوت میکشه و اعصابش قاطی میشه...

بدتر از همه بلا تکلیفیه!!!ادم نمیدونه به حرف دلش بره یا به حرف عقلش یا به قول دوستم به حرف والدینشمتفکر

شیطونه میگه قید همه بزنم برم دنبال نقاشی و عکاسی و بیخیال همه چیز شم!!!

خوب ادم وقتی هیچی از اطرافیانش نبینه اینجوری میشه دیگه!!!

این دکتر بینوای ما هم هرچی حرف از امیدوار بودن نتایج میزنه انگار نه انگار در ما تاثیر میگذارد!!!

نکه حالا واسه کسیم مهمیمنیشخند

فقط گیر!!!اینکارو نکن اون کارو بکن اینجوری نکن اونجوری بکن...نثرت عوض کن فلان کارو بکن!!!منم ادمم یه استعداد و علایقی دارم!!!دستگاه ضبط و پخش که نیستم!!!

یه وقتایی یه کارای از کسی که دوستش داری میبینی که خنده ات میگره اونم چه خنده ای از 100 تا گریه و داد و بیداد بدتره(مفهوم همان خنده عصبیه)

جدیدا اینقدر حرفای 50 سال به بالا به خوردم دادن که کم کم دارم حس میکنم زدن کودک درونم منهدم کردن!!!

خدایا تو از دلم خبر داری که چی به سرش اومده...

این نیز درددلی بود با شما دوس جون مجازیایی من شرمنده خیلی درددل فازش عصبی بود...

به بزرگی خویش ببخشید و راه حلی به من بگوید بلکت از این وضعم در بیامگریه

این روزا اشک ریختنم بیشتر شده دکترم هی تذکر میده میزنی شماره عینکت میبری بالا سر درداتم بیشتر...خوب وقتی حالم گرفته پاشم برقصم؟؟؟

دوستای بلاگفای من که برام ایمیل گذاشتن من هنوز نظرام ندادم شرمنده به محض بهتر شدنمان از خجالت در میایمقلب

[ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خدایا شکرت تورو دارم

خدایا ممنونم که همیشه باهامی

خدایا منو ببخش که اشتباه میکنم

خدایا دلم گرفته اندازه دنیات...

خدایا چشمام میبارن...

خدایااااا

[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

اندر احوالات این جانب که باید بگویم عین چی داریم میخونیم و تحقیق و پروژه اماده مینمایم در حد لالیگا عزای مدرک زبان نگرفته مان نیز مزید بر ان است که تابستانمان نیز رفت به فهرست بدو بدو کردنمان!

میان ترمم که نگو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما مدتیست به مناسبت امار گیریو و پروژه و مسائل این چنین کمی تا قسمتی پایمان در جوامع اجتماعی گشوده شده است و چشمانمان بدلیل جستجو گرمان چنان جغدی میکاود و مینگرد...

با بچه ها داشتیم بحث میکردیم که بحث جذاب و چندش اور صیغه و امار وحشت افزایش مطرح گردید و ما را بر ان داشت پستی در این باره بنهیم!

به واقع صیغه چیست؟از کجا امده و مشروعیتش را چه کس بیان نمود!؟

تعریف صیغه از کجای فرهنگ و مذهب نشئت بگرفته است؟

ایا بواقع زنان میپسندن مردشان شبی به نام صیغه در بستر دیگری بخوابد و دم از عاشقی وارسته زند برایشان؟

یا ایا پدری میپسند دخترش با پسری بنام صیغه همبستر و همراه شود برای مدت محدود؟؟؟

ایا ان دختر پسری که در خلوتگاهی به دور از چشمان پدر و مادرشان با هم همبازی میشوند و دوست دختر و دوست پسر نام دارند تفاوت دارند با ان دختر و پسری که صیغه محدود بین انها جاری شده است؟

یا ان مردی که دم از عشق میزند به همسرش و جلوی پای روسپیان خیابانی ترمز میکند تفاوتی با ان که شبی با خواندن صیغه با بیوه زنی همخواب میشود دارد؟

بواقع تفاوت دارد؟

صیغه را میتوان عاملی نیرومند در اشاعه بیماریهای جنسی و فساد اخلاقی و انحرافات و نابودی بنیان خانواده و خیانت بغیر دانست و کودکان که بیگناه نطفه شان بسته شده و به امر مادری صیغه شده سقت میشوند و ندانسته خلق و نابود میشوند!

زنی که صیغه میکند چه فرق با فاحشه فاحشه خانه دارد؟

ایا بنام شریعت این منزه است و ان گناهکار اتش نشین؟چه کس چنین حکم کرد؟ایا بواقع این حکم خداست؟

ایا صیغه را نمتوان زن و دختر بازی با پوشش شریعت نامید؟

دور از انتظار نیست امروز روز بر امار روسپیان و خیانت گران به دامان همسر افزوده شود که اتش بیماری چون ایدز چون ماری راه یابد و از این به ان و به ان دیگری...

تاسفناک است برای عشقبازی و همخوابی در لحظه خود را با نام شریعت حلالیت فریب دهیم!!!

این یک نظر شخصی است!!!

[ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

طی ترم گذشته یکی از اساتید بنام و بااستعدادمان راهی بلاد کفر شدن(کاناداچشمک) این موضوع ما را بر ان داشت به واقع چراسوال؟

ایران مفتخر به چیست؟کشوری با پشتیوانه سنگین و پر افتخار علمی و فرهنگی حال در کجا هست؟

تا به کی به گذشته خویش مفتخریم؟ایا کودکان و نسلهای بعد ما نیز مفتخر به امروز ما خواهند بود؟

بیشتر وقت مفید نسل سوم که ما شاخ شمشادهاست به چه میگذرد؟به واقع نه در روز بلکه در هفته یا در ماه چه دسته گل ماندگاری از خود بجای میگذاریم؟

دختره ساعت 8 صبح کلاس مباحث جاری داره حالا من میمونم این کی وقت کرده با وجود اینکه 1 ساعتم تو راهه تا بیاد دانشگاه این چنین هنرمندانه به امورات گچ بری و ماست بندی بپردازد؟(ارایش و خود ارایی)

فرهنگ امروز ما از کجا امده که هیچ جا به مانند ان یافت نمیشود الا در جاهای که...

من کاری به مذهب و دین ندارم همینطورم از مرتب و زیبا گشتن لذت میبرم و به این اصل معتقد و پای بندم اما نه دیگه صورت گرام ماست ببندیم یا جدیدا زغال کاری کنیم!!!

گاهی قیافه ای میبینم که کمتر از نماز وحشت طلب نمیکنه!حالا کجاش قشنگه الله اعلم!که این قیافه را در کشورهای سازنده و صادر کننده لوازم ارایشی به واقع هرگز رویت نمیکنیم!

اکثر وقت جوانان مستعد ما به چه اموراتی میگذره؟با نگاهی گذرا به معابر و فست فودها میتوان اماری نسبی داد!!!

گذشته از ان امار واردات مواد ارایشی ایران در جهان و دیگر امارها کمکی به یافتن پاسخ این سوال میتوان داد!!!

زیبایی را با نقاشی روی صورت نمیتوان بدست اورد همینطور عشق کسی را نمیتوان از ان خود کرد!

باور دارم که امکانات نیست و مغزها رفتن را به ماندن در وادی ساخته شده بر اصل پارتی و پاچه خواری ترجیح میدهند اما ما هم خودمان را اینچنین در جهان خوار نکنیم!

ما واراث میراثی از هنر.ادب.اندیشه.طب و علم بوده ایم نه وارثان وادادگی به دیگران!

ایا زمان ان نرسیده دیگر چشمانمان را بر دیده هایمان ار جامعه اطرافمان بگشایم!؟تا کی اه از نهاد بکشیم و از کنار انچه چشمان را میازارد و قلب را میخراشد بگذریم؟

فردای کودکانمان به لجنزاری مبدل خواهد شد اگر اینچنین کنیم!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

روزی که بازیگوش بازم دستشو به سمت قلم برد و حرفای دلشو با رنگ مشکی رو کاغذ سفید کشید و در انچه به سر میبرد غرق شد به مانند طرح کودکانه بازیگوش که دخترکی گیتار بدست بود در میان امواج خورشان که نشاید اب بود که شاید غمهایش بود و اندوه اش...

بازیگوش در خود رفته بود و ناله ای از سر بغض خفه شده در اعماق گلویش سر داد کاش اشکهایش راه گریز را میافتن و میباریدند به مانند رگبار شبهای بهاری که سیلاب به راه مینداخت!سیلابی که بازیگوش را مسافر جریان خروشانش میکرد و با خود میبرد از دیار مرزها و حدها!عاطفه های خشک شده و گلهای بی بو و ظاهر نما!

بازیگوش امیخته بود از حس دوست داشتن غریبه بود با این ظواهر لحظه نما و پوچ از احساس!

بازیگوش به چمدانش نگاه کرد او باید میرفت باید مسافر باد و ابر میشد تا بدانجا رود که هنوز گلها بو داشتن و احساس جا داشت در اعماق وجود ادمیت و ادم ادم بود نه بتی بی احساس در جدل کسب کاغذی پوچ بنام اسکناس!نه مجسمه ای خود فریفته و خودخواه...

بازیگوش باید بدانجا میرفت که گلهای وحشی زمین خشک را به بستر نرم احساس مبدل میساختند و اغوش لطیف را میگشودند!

انجا که ادم ادم باشد...

 

[ پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سیلام مجدد و اینا...

دیروز بسیار روز نابود کننده ای داشتیم و اینا و اونا...

دم ظهر عروس عموی ما یدفعه حس زایمانش گل کرد حالا فکر کن!!!تعجبمن تک و تنها بیدم...

دیگر با بسی مصایب و اینا ایشان را به زایشگاه برساندیمنگران

زایشگاه نرفته بودیم که انجا را با قدوم منورمان نورانی کردیم...

اما چنان به سرم امد که اشتهام به مدت 26 ساعت از دست رفتگریهترم جدید هم در راه است این ترم که مادرمان بزرگواری کردن خینمان=خونمان را نریختن!!!

ضربه فنی شدم اساسییولآخ

عروس عمه با نینی توپ مپولشان خوب که چه عرض کنم عالی هستن نیگران نباشین...نیگران من باشین که دارم از دست میرمناراحت

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این روزها که مقدم ماه دی را نیک میشماریم در انبوه درسهای نخوانده فرو رفته و از خداوند منان طلب یاری و امداد غیبی مینمایمگریه

ایام را سر در کتاب و جزوه و صفحات خط خطی میگذرانیم و شبها را در رویای خوابی شیرینناراحتاحساس یک دانشجوی مفلوک چنین استنگران

در این احوالات احساسات هنرمندانه مان نیز به غلیان افتاده و گاه وبیگاه به دنبال فرصتی در جهت نقش زدن بر کاغذی بی بها میگذرانیم(البته قبل از ازاد سازی بی بهاست بعدا بهای جان دارد)نیشخند

این است احوالات یک دانشجوزبانبماند که قصد بازگشت به جمع مربیان بوکس را پیدا نموده ایم و برای ان نیز برنامه ای در پیش رو داریمعینکنیشخندالبته ان موکول میگردد به بهمن ماه...

[ یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . .. .
 

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت

و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

خوب گوش کردن را یاد بگیریم

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

زندگی کتابی است پر ماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند ... . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

همیشه خواستنی ها داشتنی نیست ، همیشه داشتنی ها خواستنی نیست . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

به کم نور ترین ستاره ها قانع باش ، که چشم همه به سوی پر نور ترین ستاره هاست . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

آدمی ساخته افکار خویش است ، همان خواهد شد که به آن می اندیشد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار

شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست

و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم

فروشنده خواهیم بود
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است

پس همیشه امید داشته باش . . .
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 

چه خوب می شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس و حقیقت را با واقعیت

 

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بی‌عرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده‌ایم.

 

[ پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

امروز بعد چهار سال با رینگ مسابقات خداحافظی کردمگریه

امروز طی مراسمی حکم دان ما اومد و بعد از اون من با احترام از رینگ بیرون اومدم و اعلام خداحافظی کردمناراحتقیافه من که شده بود ماتم...

تیم ما اخر هفته طلای کشوری اورده بودن و امروز مراسم تقدیر از مربیا و اهدا جوایز باشگاهی بود...

منم حکمم امده بود ولی به دلایل بیماری و اینکه زندگی وادارم کرده بود یا اونو انتخاب کنم یا رزمیکار بودنو از رینگ خداحافظی کنم و با اشک از رینگ اومدم بیرون...

بچه های تیم هم پاک حالشون گرفته شده بود که استاد با فریاد اونارو وادار کرد شادوی احترام بزنن...

در حین اجرای اونا اونم امد کنارم نشست و ادای قیافم دراورد که اخمم تو هم بودابلهکه یهو زدم زیر خنده اونم با خنده گفت اینه!!!

قیامت که نشده برمیگردی بعدم با دانی که تو داری دیگه واست افته مسابقه بدی باید بیایی پیش خودمونعینک(جمع مربیان)

امروز تیم باشگاهی ما مواجه با 2 وداع بود که تا حدی خنده حاصل از برد مدال طلا را رو لبشون خشکوند و جو رینگها را مبدل به پاییز کردخنثی

شادو:اجرای فنون رزمی و مبارزه با حریف خیالی...

[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

وقتی دلت پر باشه از احساس و امید انگار دنیا مال تو هست...

زمانی که کسی را دوست داری کنارته دیگه کمبودی نداری!!!زندگی به سادگیش زیباست...

لبخندهای از سر سادگی به دل میشینه زندگی گاهی باید خالی کرد از اماها و اگرها بایدها و نبایدها...گاهی باید پا را جایی گذاشت که منع شدی لازمه حس کنی زنده ای چون نبایدها را تجربه میکنی و تو در هر حال مالک جان و احساس خود هستی!!!

گاه و بیگاه احساس را به دیناری سیاه میفروشیم و انگاه که رخت رفتن میپوشیم صندوقی مملو از زر مانده با احساسی از دست رفته!!!تلخ نیست؟؟

....................................................................................

حرفاش را گوش دادم اینا حرفای کسی بود که لبش همیشه پر خنده بود عجیب چشماش خالی از اشفتگیهای معمول ادمهاست...

کنجکاو راز ان ارامش شدم و اون خندید و گفت بچه فضولی نکن!!!

با سماجتم ازش خواستم برام بگه از هر انچه بهش ارامش داده بود که حتی گذرش از کنارت هم باعث میشه لحظه ای حس ارامش کنی...

باز هم خندید گفت بذار یه وقت دیگه باید امروز برم...

خوب کی باز میایی؟؟؟

شاید فردا!!!

باز هم لبخندی میزنه و میره...

از در چشمکی میزنه و میگه میام بازم پیشت...

..........................................................................

گاهی ادم مجبوره تو زندگیش دوبار سه بار و اینا متولد بشه زندگیه دیگه!!!

ما باز هم امدیم اما این دفعه یکم با شیطنت...کلا من شیطونم هر دفعه هم دز این شیطنت میره بالاخنده

حالا هم که یه کوچلوی مامانی هم همکار شیطنتام شدهچشمکچه شود!!!کلا من کوچلو دوست دالمخوشمزه

کلا اینکه درو دیوار پیاده میکنیم در سطح لالیگا...

بالا هم خوندین ادامه داره ماجرای یه دوست که به تازگی باهاش اشنا شدمنیشخند

دیدم واسه ماها یکم اموزنده هست دیگه حس نوشتنمان گلید...

به سلیقه کوچلو قالب وب عوض میکنم اخه رنگ تیره بچه دوست نداره(کلا من از همان کودکی رنگ تیره دوست داشتما!!!حالا ایراد از کجاست؟؟؟)در کل چه شود دیگه!!!

ادامه داره...

.........................................................................................

پ.ن:الان غروبه کسلم و خسته دلم خیلی گرفته و تنهای بی انتهای زندگیم انگار پایان ناپذیره حس گناه تمام وجودمو گرفته...

خالیم از شور و زندگی!!!

تنهایی داره روانیم میکنه...

دیوارهای تنهایی من پایانی واسه غم دل من ندارن انگار از دیدن عذاب من دل شادن!!!!

........................................................................................

[ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

دیشب شب سختی را پشت سر گذاشتم و تنها کسی که کنارم بود و از اون لحظات با خبر بود و کنارم بود خدا بود...

به راستی که عشق تنها از ان خدا هست...

اما ای کاش به بندگانش نیز تحمل تنهایی و تنها بودن را یاد میداد!!!

...

[ شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

بی هوا به سرم زد به ارشیوم سر بزنم!!!به اسفند ماه ماهی با 3 عمل سنگین ماهی با یه عالمه امید دادن و ابراز محبت و حالا!!!

کاش ادما در همه حال کنار هم بودن نه فقط لحظات رو به پایان و مرگ و...

مدتیست اون حس اپ کردنم رفته بود و اینجا متروکه شده بود...اگر دوستام منو فراموش کردن من اونارو فراموش نمیکنم...حافظه رو حال کننیشخند

امروز به سرم زد که وسایل کیک بوکس رو باز علم کنم و باز بشم گلوله شرارت و اتیش...اینقده من اتیش دوست میدارمقلبالبته قبلش باید توان از دست رفتم برگردونم و امر والا حضرت را اطاعت کنممژه

خونه جدید درخت داره که رفتن بالا ازش یخورده دشواره منم که فاتح شاخه های رفیعه و سقفهای مرتفع میباشم دیگه در صدد انم این درخت را نیز افتتاح بنمایمنیشخند

 

[ سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

به خاطر ندارم هرگز از تاریکی یا شب هراس داشته باشم چند شب پیش حادثه منجر شد که شب به قبرستان متروک پناه ببرم نور چراغهاش کم سو بود اما اعصاب متلاطمم در مقابل شلاقهای باد به ارامش دست یافت و سکوت خفتن مردگان من را درون افکارم کشید...

ارزویم کشیدن انچه مدتها ذهن خسته ام را درگیر ساخته است... رسم یک تابلو تمام ارزوی زندگی من است...

نیاز دارم بی هراس از انچه ذهنم را دارد تحلیل مینماید ساعتی بیارامم...

[ چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]
+

تا اون موقع بهش فکر نکردیو اونو تو یه فاصله دور نسبت به خودت میدیدی اما حالا تو یه قدمیته و تو گیجی و سردرگم...

دلت میخواد اون لحظه هر جا باشی جز اونجا یا تو هر زمانی باشی جز اون لحظه احساس خفگی میکنی...

دلت میخواد با کسی حرف بزنی اما انگار تازه اون لحظه میفهمی که هیچکس را نداری...

سرت رو زانوهات میذاری نمخوای بهش فکر کنی اصلا اون لحظه نمیخوای به هیچ چیز فکر کنی...بغض لعنتی با تمام توانش چنگالاشو تو گردنت میکنه و تو با وجود خفگی باز هم نمیخوای سد اشک را بشکنی دیگه برات هیچ چیز ارزش نداره...

اتاقی که بارها دکورش را بر انداز کردی برات تکراریو خسته کننده است انگار تو یه سلول انفرادی هستی...

بی روح و سرد دستاتو به دنبال خاطرات به زیر تخت قدیمی میبری و نا امیدانه اونجا رهاشون میکنی...

خودت را رها میکنی انگار اصلا نبودی که بخوای باشی یا اگر بودی دیگه نیستی...

و تمام زندگی در سه نقطه به پایان میرسه

...

[ یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بی محابا اندیشه ها مرا به عالم رویا و فراتر از ان بردن...نیمه های شب سکوتی مطلق حاکم است گاه گاهی صدای گذر ماشینی در دوردست به گوش میرسد...

اطرافم را میپایم به وسعت نگاهم کویر است و سکوت...جاده دور است...میخواهم دورتر از ان شوم میخواهم تنها صدای که میشنوم صدای او باشد میخواهم در اوج سکوت صدایش را بشنوم...

میخواهم خودم را در لحظه ها غرق کنم...ساعت را رها کردم در ابتدای راه و خود را ازاد کردم از بند اسارات زمان...

به اسمان مینگرم...گویا اینجا اسمان و زمین همدیگر را در اغوش سخت میفشارن...اسمان تیره است و امیخته از ستارگانی که بر این مخمل سیاه ارمیده اند...

بر روی زمین مینشینم پاهایم یارای حرکت را از من سلب کرده اند دستانم را بدرون شنها فرو میکنم احساس میکنم میخواهم بدرون شنها فرو روم اما باز سختی زمین مرا نوید میدهد که ارام باشم و اسوده بر این فرش زرد بنشینم...

لحظه ای میگذرد صدایش را میشنوم زمزمه کنان صدایم میکند مرا به سوی خود میخواند...به مانند گم شده ای به اطراف نظر می افکنم که پیدایش کنم...فریاد میزنم و صدایش میکنم...

پ.ن:گیر ندین که چیه اینا یا چی شدهچشمک...چیزی نیست مدتی بس طولانی از شب نوشته هام جدا افتاده بودم و دستم نسبت به نوشتن سرد شده بود گفتم کمی تا قسمتی گرمش کنم...

[ شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

صدای ساعت صبح خبر از این میده که باید بیدار شم و به کارم برسم اما اصلا حسش نیست...فکر میکنم شاید که روزانه ای برای گریز از بیداری باشه اما گمان نکنم...از طرفی شعاعهای پرتو خورشید فراخونی برای حرکت هست...

ظهر خسته تصمیم میگیرم که تاکسی بگیرم اما ذهن حسابگرم بیکباره بیدار میشه و منو به سمت ایستگاه اتوبوس میکشه...در اتوبوس به ادمها خیره میشم و میخوام از اعماق نگاهشون به افکارشون رسوخ کنم...

عصر سرم رو بالشت و خیره به صفحه تلوزیون و ذهنم در کنکاش علایقم.گاه منو وادار میکنه دست به بوم ببرمم و تمام اشفتگیاشو خالی کنم تا کمی اروم شه!!!اما باز ذهن حسابگرم اخطار زمان را میده و یاداور صفحات باقی مانده از درسام میشه...

شب هنگام بی حوصله راه یخچال را میگیرم...داروهامو بر میدارم وای خدایا 2 تاشون تموم شدن باز هم ذهن حسابگرم شروع به غرغر میکنه که بسیار حواس پرتم...اما اهمیت نمیدم یه لیوان اب بر میدارم و ولو میشم رو تختم و باز درون من جنجالیست بر سر انچه بهتر است...

من فارغ از این جنجال چشمانم را بستم و زمان مانده تا اف شدن دکمه زندگیم را میشمارم...

 

[ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

به کویر اندیشه هجرت کردم...در سکوتش و پهنایی بی وسعتش خودم را غرق کردم بدانجا که از افکار این دنیای رهایی یابم...

به میان انبوه درختان در نیمه شبی مهتابی پناه بردم که صدای جغدها و جیرجیرکها مرا از ازدحام  صداهای جیغ این سو برهاند...

خودم را به درون ابهای دریای رویایم رها کردم تا مرا امواج رویاها بدانجا برد که لبخند را قلبم زند نه نقشکی بر لبان بی جانم باشد و اشک شور راهش را در اب گم کند باشد که هرگز راه را نیابد...

و مرداب اندیشم خالی شود از لجنزار افکار مبهم و سرشار گردد از نیلوفرها که باور دارم ذات مرداب تهی از ناپاکی و سرشار است از زیبای که ایام سختگیر ان را بدینجا رساندند...

I prefer to be a dreamer among the humblest, with visions to be) realized, than lord among them without dreams and desires

ترجیح می دهم گنگ خواب دیده ای باشم در میان بی چیز ترین آدم ها با آرزوهایی برای دست یافتن. دوست ندارم اربابی باشم در میان آنهایی که نه رویایی در سر دارند و نه آرزویی در دل.

جبران خلیل جبران)

پ.ن1:شدیدا گیج مبهوتم...

پ.ن2:تنها میخوام برای مدتی روی هر چیز عذاب اوری پارچه بکشم...

[ دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

ظهر...حرکت پارههای ابر در اسمان

گاه و بی گاه افتاب را به پشت سرا پرده میبرند اما نه گوی افتاب چنان عروسیست که میخواهد رخ به عالمیان بنماید و زیبایش را نمایش دهد که چند لحظه نمیگذرد باز از سراپرده برون میاد...

قطرات باز مانده از اب داده شده به گیاهان چنان شبنم ها بر برگها و گلبرگها ارمیده...و بوی حیاط خاکی اب داده شده...

همه انگار باده ای ارغوانی در جامی از بلور مرا بدانجا میخواند تا سرمست شوم و مستی کنم...

[ یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here