نگارستان نارستانی
متعلق به دختری عاشق دیدن.کشیدن.ساختن 
قالب وبلاگ
نويسندگان

من امدم با یک مصدومیت اساسی(شست پایمان نابود شد رفت)عواقب ورزش نکردن به مدت 4 سال بعد یهو اعتماد بنفست بزنه به سقف بری مسابقه شست که سهله سر ادمم بشکنه باید لبخند زدنیشخندولی در کل دو روز مارا به تخت بست این مصدومیت به ظاهر ناچیز که البته من دوبار قبلم از همین ناحیه مصدوم شدم کلا منم که دکتر گریزززز

در این گیر و ویر توجه شود که ترم اخرم و باید پروژه تحویل بدم ومنم شیرازیییی...یک خانه ای من بسازم رو سر اساتید خراب شه این عقده های تمام دوران تحصیل ما تخلیه شه

هفته گذشته داستان ما به نقد منتقدان رسید که چقدرم مارا زیبا نقد کردن و ما چقدر در دلمان خندیدم

من میگم اعتماد به سقفه!!!

[ سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بعد از نیم سال غیبت من رویت شدم خوب غیبتم خیلی دلیل داشت از بد شدن احوالاتم تا درس خوندن در رشته جدید و کاملا متفاوت با رشته سابقم که حسابداری بود و حالا پریدم رشته معماری(دیدم دیپلمم تجربیه لیسانسم از دانشکده انسانیه بد ندیدم ارشدم هم از دانشکده مهندسی بگیرمنیشخند)

جز اینم اخر یه داستانکی نویشتیم و به جمع نویسندگان جوان پیوستیمچشمکو کمی فیلمنامه نویسی

و سرانجام بازگشت با افتخار به باشگاه ورزشی و کوه نوردییول

دیگه خبری نیست...

[ دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بعد یه غیبت خیلی طولانی من ظاهر میشوم.قضیه همون غیبت صغری و کبری هست دیگه!

یه وقتایی ادم لجش میگیره و تصمیم میگیره روی کسی کم کنه!گاهیم تصمیم میگیره روی دنیارو کم کنه!و در اخر گاهی روی خودشو میخواد کم کنه!

این رو کم کنی من شامل هر سه تاش میشه

من برگشتم به دنیایی ورزش و نوشتن و حسابداری به اضافه موسیقینیشخندخوب همه کاره هیچ کاره که میگن منم البته نه!قراره همشو به اون بخش که توقع دارم برسونم.

زندگی یه مسیره با یه مقصد و کلی توقفگاه بین راهی امیدوارم هیچ کدوم از این توقفگاه به جای مقصد اشتباه نگیریم که میمونیم بین راه!

[ سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

سلام سلام سلام

[ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سال 92 این اولین مطلب منهیولخیلی دلم پره

دلم یه جای امن میخواد و یه گوش شنوا تا درد دل کنم و من تنها خدارو دارم که محرم اسراره منه

دارم رو داستانم کار میکنم تا ببینم این نهال که یک بذره هنوز به یه درخت تنومند و پر ثمر مبدل میشه!!!

دوستای گلم التماس دعا دارم ازتون

[ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سالی پر از سلامتی.شادی.رزق حلال.پیشرفتهای علمی و فرهنگی و پیشرفت در زندگی  و رسیدن به ارزوهای قشنگ ارزومندملبخند

[ چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

روبروم نشسته بود و با گوشی مدل بالاش بازی بازی میکرد حواسش به منی که نگاهش میکردم نبود اصلا انگار تو این دنیا نبود.کلاه جالبی سرش بود که کج بود و زل زده بود به کف راهرو.

اخمام تو هم بود که باید منتظر بمونم و خودمو با نگاه به اون سرگرم کرده بودم و متوجه مامان و حرفاش نبودم که کنارم نشسته بود.

همین موقع چندتا بچه با مربیشون از اتاق بیرون امدن.با دیدنشون هرچند تو اون وضع غم بار پر شدم از غم ولی بازم گل از گلم شکفت و رفتم سمتشون باهاشون حرف زدم و شروع به شوخی کردم و چه زود اونام با من جفت و جور شدن...

مربیشون که تعجب کرده بود گفت میشه چند لحظه مواظبشون باشید من برم داروهاشون بگیرم و ببرمشون؟

با لبخندی مطمنش کردم که میتونه بره و برگرده

یه دختر ناز و خوشکل سمت اون رفت و بهش زل زد!نمیدونم چی شد که متوجه نگاهای اون دختره شد و بهش یه لبخند زد!

لبخندا تو اون شرایط سرد سردن و خالی از حس شادی اما پر از احساس محبت.

خیلی اروم شروع کرد به حرف زدن با اون دختر و هرچی گوش تیز کردم بشنوم چی میگن موفق نشدم...مامانمم با بچه ها گرم گرفته بود و ازشون سوال میکرد و حرف میزد.

چند دقیقه بعد اون بلند شد و رفت و دخترک با نگاهش دنبالش کرد

بیست دقیقه بعد مربیشون اومد و تشکر کرد و اونارو برد اما دخترک اصرار داشت صبر کنن اما بلاجبار رفت

چند دقیقه بعد رفتن اونا اون برگشت با یه جعبه عروسک و یه نایلکس بزرگ و پر نگاه جستجوگرانه ای به همه جا انداخت

فهمیدم دنبال کیه گفتم رفتن اما اگر زود برید پایین شاید پیداشون کنین و اون بی معطلی رفت

این چشما خیلی بهتر از هر زبانی قادرن منظورشون بیان کنن

اون رفت و منم نفهمیدم اونارو پیدا کرد یا نه!

اما دیگه نه اونو و نه اون دخترک ندیدم!

شاید اونام مسافر بال فرشته ها شدن...

هرچی کم اما شاد کنیم دلی و بخندانیم لبی...

[ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

مستاجر یعنی زندگی در ناامنی!

مستاجر یعنی اثاث کشی و نابود شدن قریب به بیش از نیمی از وسایل و گم شدن و ...

مستاجر یعنی لوله های گرفته و سقف چیکه کننده و خونه چرک و کثیف و.... بعد از یکی دوماه تازه صاحب خونه قصد کنن منزلشون در معرض فروش بزارن و راه به راه مشتری بیاد و تو خونه گردش کنه و مستاجر خون خونشو بخوره...

مستاجر یعنی چشم بهم زدنی دادن اجاره ماهیانه و صاحب خانه بی انصافی که رحم به دلش نباشه و سر موعد نشده خبر بده منتظر اجاره هست!

مستاجر یعنی هراس از اینکه با پول پیش امسال میتونه سال دیگه نصف نه که ربع خونه الانش اجاره کنه!

مستاجر و مصائب بی شمار...

صاحبان خونه کاش کمی منصف بودن و انچه برای خودشون و خانوادشون نمیخواستن برای مستاجر هم نخوان و فکر نکنن دادن یه خونه به مستاجر یعنی ترحم و ببخشش چون دارن پول خون پدر زنده و مردشون میگیرن و همین صاحب خونه ها هستن که نمیزارن مستاجر خونه دار بشه حتی بعد از سالیان دراز...

[ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

باز نالان از ارابه زمانم که گویا 100 اسب بخار را به نیرو گرفته و از انواع جادو و جمبلهای مختلف برای سرعت گرفتن هر روزه خود کمک میگیرد!

گذشته از این سرعت زمان و سرعت ادمها که معلوم نیست قرار است به کجا برسه میریم سر اصل مطلب که مطلب خاصی نیست و همچنان ما در تلاش انیم هنرمند و نویسنده شویم و هر روز که میگذرد دهان کجی به این تصمیم ما بزرگتر و بزرگتر میشود!!!

از انجایی که خط ما در بررسیهای صورت گرفته به زمان پیشتر از اختراع خط باز میگردد و حتی خط شناسان هم از خواندن خط ما عاجز و درمانده مانده اند و به تازگی خود ما نیز در قرات خط خویش میمانیم(بین خودمان باشد البتهنیشخند)تصمیم گرفتیم خط خویش را خوش که نه اقلا خوانا کنیم فردا بچه هایمان نگویند اخر این چه نویسنده ای است که خطش تاریخیست

البته از انجایی که ما ادمها همواره در پی انیم که مقصر بیابیم این جانب هم کم نیاورده و تقصیر بدخطی خود را بر گردن معلم اول ابتدایی تا پنجم ابتدایی انداخته ایم و البت املا نیز در این جریان بی تقصیر نمیباشد که همواره نمراه هایش در میان کارنامه بس میدرخشید و ما را مجبور به انهدام کارنامه مذکور مینمود(بچه های زیر 15 سال نخوانند بداموز داردچشمک)

گذشته از ان نمیدانم این چه اصلی است که پیش از مرگ خواب را چه بسیار دوست میداریم و دم مرگ از ان گریزانیم اشاره دارد به انکه چرا این کتاب تاریخی ما که بیش از 10 سال ما قصد نگارش ان را داریم و تاکنون در خم 10 صفحه اول که نه در همان موضوعش مانده ایم به جای نرسیده!

اخر سالی تمام تلاش خویش را میکنیم تا برنامه سال 91 نوشته شده در سال پیش در پیش روی ما نیاید که بسی جز سرافکندگی چیز دیگری با خود ندارد و همان رو سیاهی معروف مانده برای زغال

از هر چه بگذریم باز هم ما محتاج دعای خیر دوستان در تمامی جوانب و مسایل هستیم و ارزومند انیم سال 92 سالی شاد و پربرکت برای همه به ویژه دوستان باشد لبخند

[ دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بعد اون زمانی که هر روز گاهی حتی دوتا پست قرار میدادم انگار خیلی وقته گذشته که نه تنها وبلاگ بلکه سیستم هم خاک گرفته!!!

طبق معمول همه ما که وبلاگمون خاک میگیره باید بگم گرفتار این روزمرگی خسته کننده شدم و هرچیم قصد فرار داشته باشیم باز انگار بیشتر بهش دامن میزنیم!

شاید اگر کمی قناعت داشتیم این وضع پیش نمیامد!

اغلب همه از اوضاع جامعه نالانن ولی از حق نگزریم خودمونم به مشکلات خودمون دامن میزنیم

نسل ما شاد بودن یاد نگرفته!

[ دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

هستم اما شدیدا درگیر

التماس دعا دارم از دوستان گلم

[ جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دختر!

همسر!

مادر!

واژه هایی است اشنا برای همه.تا زمانی که کودکی دنیایی پر از رویا داری در میان کودکی در بازیهایت تو دوست داری مادر باشی وغذای همسر کوچکت که همبازی توست را اماده کنی و مهمان داشته باشی!

وقتی نوجوان و جوان میشوی بدنبال انی که زیبا و جذاب باشی چون تکه الماس درخشانی در میان صندوقچه خانه که بدان پا نهادی و میندیشی گاه به همسفر اینده ات...

و ان روز که تو همسر میشوی دلنگرانیت برای همسفرت اغاز میشود همسفری که اغلب از این نگرانیها به تو غر میزند و بر ان است تو ازادیش را به دستت مبدل به اسارت ساخته ای تصور نمیکنم قادر به درک تو باشد که چرا نگران او هستی چه جایگاهی در قلبت را بدان داده ای و چه دلواپس و دوست دار او هستی...گاه و بی گاه تو را مخل ارامش میداند و به گفته اش فراری از غرغرهایت!اما واقعا نمیداند تو را چه رنجانده...

و مادر میشوی تا جز مادری کردن برای همسر بی حواست قلبت را از سینه ات بیرون بکشی و دو دستی ان را به کودکت تقدیم میکنی تا اگر گریه کند شوری اشکش بر قلبت بچکد و بسوزد یا که اگر بر زمین میخورد قلبت سپر شود و درد بکشد که طفل نوپایت بر زمین خورده است و این ادامه دارد تا ان لحظه که این قلب بطپد!

و گاه شاید پاداش اینها ترک شدن و تنها شدن باشد!!!

بواقع خدا زن را در اوج لطافت و زیبایی چه سخت و مقاوم افریده است!!!

[ یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خیلی وقته ننوشتم و راستش هم بخواین اصلا اون علاقه سابق به زندگی و کار ونوشتن ندارم...تو یه مدت کوتاه مشکلات زیادی روی سرم اوار شده و شبیه ادمی شدم که زیر تلی از اوار گیر افتاده...

خوب طبیعیه باید کسی باشه که ادم بکشه بیرون اما از بدشانسی من هیچ کس ندارم که کمکم کنه خالی از یه دوست که بشه راحت باهاش درد دل کرد...

واقعا به این حرف گاهی میرسم که ته خط یعنی چی...یعنی تنهای تنها بودن

اما من در هر حال شکرگذارم ولی واقعا این همه مشکل برای من زیاده

برام دعا کنین

[ جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

با سلامی به گرمای تابستان و سخاوت رمضان

من بازم به طور ناگهانی ظاهر شدم

ازم خورده نگیریدا!!!بیگناهم!!!البته کسیم یاد ما نکرده بودناراحتگریه

خوب دلیل غیبتم این بود که سرگرم افتتاح وبلاگ تالار هنر بودم و یکمم سابقه تنبلب که معرف حضور همه هست و...

www.honarkade827.blogfa.com

منتظرم سربزنید و نظراتتون برام بذاریدقلب

[ جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

از تیتر تعجب نکنید خوب گاهی پیش میاد ادم حتی نای خوابیدن نداشته باشه چه برسه به کارای دیگه!!!

گاه و بیگاه ادم در روزمرگیها بشدت ناجور گرفتار میشه!دیگه گاهی حس ترس و شادی و...فراموش میشه

درسمان که تمام شد خواستیم بگیم اخیش تو الفش و شروعش گیر کردیم و فکر نکنم به این زودیا به ش برسم

شاید نمایشگاه بزنم!شاید کتابم چاپ کنم!شاید واسه ارشد جدیتر شدم!

شاید صرفا راه از زیرش در رفتنهنیشخند

خواستم با یه پست بیام کوبنده اما متاسفانه خودم شدم کوبیدهنگران

[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

با سلامی و سنایی دگر

من زنده هستماااااا

اینجا خاک گرفته ان شاالله بزودی گردگیری انجام خواهد شد و خواهیم امد با مطالبی متانوع و اموزنده احساسی وووقلب

دعا بازم یادتون نره اوضاع یکم بهم ریخته هست

[ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

هستمممممممممم

سلام

سلامی چو بوی خوش باد کولر و هندوانه و اب یخ

من هستم هر چند کم اما هستم دلیل غیبتم متنوعه یکی تنبلی ما که درمان نشده تاکنون

دوم وارد ورطه زندگی شدن و درگیر برنتامه حیات و ایناااااا دیگه خودتون بهتر میدونین و سومیش نوشتن کتاب و ساخت کار دست که خودمو بدجور درگیر کرده

ولیییییییی محتاجم بدعا از نوع خیلی زیادش

نگران

[ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

1.ایا واقعا این ضرب مثل برای انسانهای که توبه میکنن از خطایی مصداق دارد(توبه گرگ مرگ است)؟

2.ایا هنر تنها مختصر اوقات فراغت است؟

3.ایا پول تنها ابزاریست برای کسب رفاه یا هدف زندگیست؟

4.ایا هدف خود را در زندگی شناخته ایم؟

5.احساس رضایت و خوشبختی داریم؟

[ جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

ما را نمیدانم چه شده که هر انچه اراده مینمایم مقدر نمیگردد!بر ان شدیم بفهمیم مشکل در کجاست در اراده فولادین ما یا در عوامل محیطی؟

خوب اراده ما که از فولادست و فولادش مرغووووبچشمک(کی به کیه)

محیط هم که محیط است و تغییر ان در حیطه فن ما نمیگنجد!

ولی واقعا انگشت حیرت در دهان فرو کرده و حیران به نشدنهای خویش مینگریم!اخر چرا!؟

مدیست هر انچه ذهن میپروراند جسم رد مینماید و بلعکس!

راست میگویند سخت لحظه اغاز است و بس!

نمیدانم بوافع مرا چه شده که این چنین سستی و کاهلی مینمایم

شاید فراموش کرده ام وقت محدود است و باید تا عقربه نجنبیده است ما را نیش محلک زند خود چاره کنیم و دریابیم این طلای محصور در چنگال 3 عقرب کشنده را

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

سین سلام!

اینم سین هشتم سفره ما که با دوستام شریک شدم

سال 91 تا الان همش تو خواب گذشتهنیشخندتنبل نیستم ولی واقعا خسته شدم و با تنی خسته سال تحویل دادم و سال جدید گرفتم...

با این وجود خیلی خوش بینم به سال جدید!سال 91 در روز اولش مژده ای بهم دادن بابت تندرستی که با دعای دوستان باشد مقدر گردد...

ولی سال 90 روز اخرش یک نفر که عزیز بود اشکمان را دراورد و دلمان را بشکست...خدا نصیب نکند این اتفاق را در سال 91

برای همه لب خندون از خدا خواهانم اون وسطاشم منم ان شاالله خندان باشم کل سالونیشخند

و اما سال 91 سال تلاش و ساختن و استقلال نام گذاری نمودیم برای خودمان...

التماس دعا دارم از دوستای گل گل گلی خودمچشمکقلبماچ

[ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

و بار دیگری سالی دگر بگذشت!!!

در این سال نیمه نکو مابقیشم بین نیم نکو کم نکو  کلا نکو در نکو!کلا اینکه در سال 90 ما درسمان تموم شد به جرگه بی کاران جویایی کار بی سابقه پیوستیم!نیشخند

کلا 4 سال را با کوشش فراووووان درس خواندیم که به این مرحله مهم در زندگی خویش برسیم...

دیگر انکه در این پایان سال فرصت شد ما به کارهای هنری مورد علاقه خویش بپردازیم!خیلیم هنرینااااا باور کنیدچشمک

دیدم کسی ازم کلا تعریف نمیکنه در راستای انکه دچار بحران هویت و پا نهادن در حیطه عقده ای شدن نگذارم خودمان هندوانه به زیر بغل خود میگذاریم کی به کیه؟نیشخند

سال 90 سال جهادددد اقتصادی بود حالا شاید سال 91 به سال جنگ جهانی اقتصادی مبدل بشه دیگه اماده باشینخنده

خوب ما در واپسین ساعات سال 90 در 90 داریم برنامه میریزیم کلا امسال نودی کار کردیم و این 90 را نودانه پاس بداشتیم

شایان توجه ما هفت سین و ماهی را تهیه نکرده ایم تا به این لحظهنیشخندسفره 7 سینمان هم لحظه نود شدچشمک

اما اگر جویایی حال این جانب میباشید ما به باشگاه باز گشتیممژهدر ضمن بچه های نینجاتسو تروریست نیستنا بیچاره ها خیلی جیگولن و خیلی جنگول بازی در میاورند وگرنه نسبت به ما کیک بوکس ها هیچنخنده

دگر انکه بسیار بسیار التماس دعا داریم ما را در لحظه سال تحویل فراموش نکنید...

برایتان سالی زیبا نکو و مملو از شادی و خوشبختی ارزومندم باشد گشایش در گره های زندگیتان بیفتد و دلهای نا ارام ارام و احساس پریشانی به احساس دل شادی و خوشبختی مبدل گردد...

لبی خندان جای چشی گریان و اغوش پر ز محبت جانشین فریاد جدایی گردد...

برایتان ارزومند انم که یک یک لحظه هایتان پر ز حضور خدا و نورانی به نور ایمان باشد...

 

[ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سلام

حال شما؟

احوالات دوستان خوبه؟قلب

جویایی حال ما نیز اگر هستید شکر خوبیم و سرگرملبخند

و چندتا عکس از دست گل به اب دادنهای ما!!!نیشخند

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

یه وقتایی ادم دچار این نمیدانم میشه اونم ناجورش!!!

به نظرم انتخاب واقعا سخته چه بین چیزای خوب باشه چه بین چیزای خوب و بد با نتیجه های خوب باشه و یا چه بین چیزای بد!!!

کلا پدر ادم در میاد اونم ناجورش

همیشه اعتقاد به حفظ داشته ها بودم اما برعکسش از اب در اومد با نگاه به عقب میبینم خیلی تغییرات خواه و ناخواه اتفاق افتاده!!!

تا حدودی مقصر منم که سنین نوجوانی زمانی برای فکر راجب اینده نذاشتم و اشتباهاتی کردم که پیامدهای روحی برام داشته!!!

پ.ن:خدا کنه نظام مدارس ایران عوض بشه چون خیلی ایده های مفید و اینده ساز بچه ها در این سنین رقم میخوره و اگر یه وقتی مثل من گیر دبیرای خشکی بفتن که این ایده ها مسخره کنن کل ذهن ادمو خراب میکنن!!!

دبیران گرامی کمی توجه کنین به رفتاراتون!!!

[ جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

چندیست سری به دوستان پرورشگاهیمان نزدیمو و روحیه تجدید نکردیم در این افکار بودیم و در حال سرچ مقدمات تحقیق که یکی از دوستان پشنهاد خیلی توپی دادن و ما بر ان شدیم ان را از دست ندهیم که همانا ما سایت دانشگاه را نیمه کار رها کرده و سر از کافه در اوردیمنیشخند

جایتان خالی دلی از عزا در اوردیم و کلی خندیدیم و مسخره باز در اوردهعینک

تا اینجایش خوب بود اما ادامه ماجرا!!!

بازگشت به سایت همانا و احضار شدن برای پاسخگویی همانا!!!

گویا یکی از دوستان سایتی را برای استخراج مطالب گشوده که با پیام زیبا و نورانی این سایت ف ی ل ت ر است مواجه شده و از انجا که مطالب سایتها اپن تکراری بیده با ف ی ل ت ر بشکون همان سایت نام برده را گشوده و نیمه باز رها کردن!!!

و این شد که همه ما توبیخ شده و کمی تا قسمتی تهدید شدیمگریه

نکته انجا بود که تمامی ما بچه های خوب و معقولی بوده و تنها بخاطر استفاده از اسمش را نبر به بی دینی و کافر بودن متهم شدیمیولتعجب

....................................................................................................................

یک ایه یک دعا!ایه 128 سوره بقره

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

چشمان که به سختی باز شد به سمت پنچره دوید باد میوزید!!!

پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و باز خودش را در عالم خواب غرق ساخت ساعت شروع کرد به سر دادن فریاد برخاستن!!!

با تمام توانش بدن نیمه جانش را از تخت کند و به بیرون از اتاق خزید باد میوزید و در انی دستمال سرش را از سرش کند دستش در جهت باد دوید تا بستاند روسری ابیش را چنگال بادی که در هیبت طوفان در امده بود...

بسختی راهش را کشید...حتی کلاغها نیز غار غار نمیکردن...

خیابانها عریان از پوشش انسانها دراز کشیده بود...

شهر گویا خفته بود...زندگی نیز دیده نمیشد!!!

ژاکتش را باد با تمام قوا سعی در کندن ان از تن نیمه جان او داشته اما او خودش را به باد میکوبید و به راه ادامه میداد!!!

تنها حسی که او را داغ میکرد و توان رفتن را به او میداد کور سوی نوری در اعماق دلش بود...

باید میرفت...

....

[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

التماس دعا خیلی خیلی خیلی زیاد!!!

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

داریم سعیمان را میکنیم که بنویسیم اما نوشتنمان اصلا نمیاید نمیدانم چرا!!!

شبها کابوس امتحانات میبینیم شدید!

احساس میکنیم شیطنتمان تب و لرز کرده است و کودک درونمان انفولانزا بگرفته و در بستر خستگی بفتاده است...

مدتیست باد انگیزه میوزد و به دیوار بهانه کوبیده میشود و راه را بر خویش بسته میابد و در جا خاموش میشود!!!

رنگ بر قلمو خشکیده و موهای قلمو را بسان چوبی سخت مبدل کرده و بوم همچنان در انتظار است تا رنگها را به دامن سفید خویش بستاند!!!

چشم میگشایم صبح است و پلک میزنم شب است و من در گوشه پنجره نشسته و انتظار میکشم که بیاید و ببارد...

نمیدانم چرا بیتاب انم که به اغوش رگبار بروم و همنوای غرش ابرهای تیره گردم...

گمشده ای دارم در میان درختان صنوبر در زیر اسمان مملو از ابرهای تیره و نوازشهای بی دریغ رگبار و نوای غرش ابرها!!!

بیابیدش

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

[ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بـــه یــــاد فــــروغ فـــرخــــزاد
 شــــــعر سیـــــب


 ″حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″


 تو به من خندیدی و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلود به من کرد نگاه
 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

 

 "جواب فروغ فرخ‌زاد به حمید مصدق"


 من به تو خندیدم
 چون که می دانستم
 تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
 پدرم از پی تو تند دوید
 و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
 پدر پیر من است
 من به تو خندیدم
 تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
 بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
 سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
 دل من گفت: برو
 چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
 و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
 حیرت و بغض تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
 که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

 

 

 "جواب من به تو"


 تو نمی دانستی دلهره آن روز من از باب چه بود
 و تو می خندیدی
 و من پشیمانم سیب را دزدیدم
 سیب دندان زده در دست تو بود
 باغبان می دانست که دزد باغش منم
 تو چرا ترسیدی؟!
 و تو تقدیر منی
 کاش می ماندی و
 من قصه داغ اتشناک تو را از دلم می راندم
 و در اندیشه آنم که چرا
 باغچه همسایه سیب آزاد نداشت؟!

 

 

 "جواب جواد نوروزی"


 دخترک خندید و
 پسرک ماتش برد !
 که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
 باغبان از پی او تند دوید
 به خیالش می خواست،
 حرمت باغچه و دختر کم سالش را
 از پسر پس گیرد !
 غضب آلود به او غیظی کرد !
 این وسط من بودم،
 سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
 من که پیغمبر عشقی معصوم،
 بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
 و لب و دندان ِ
 تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
 و به خاک افتادم
 چون رسولی ناکام !
 هر دو را بغض ربود...
 دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
 " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
 پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
 " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
 سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
 عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
 جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
 همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
 این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

[ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

و دی ماه...

این ماه مبارک هم امد با امتحانات و استرسها و درسهای نخوانده...

تو این گیر و ویری چشمان ما هم دچار مشکل شدن و از نظر روحی ما را دچار غصه شدید کردند...

دلم بارون شدید میخواد!!!

امروز تشیع جنازه استاد درس مباحثمون بود استاد خیلی خوبی بود هم خوب درس میداد هم منصفانه نمره میداد و بسیار هم جوان بود...خبر فوتش همه را شک زده کرده...

نمیدونم واقعا کی فازم عوض میشه و مثل همیشه میشم پر از شرارت و شیطنت!!!

[ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خوب ما میرویم که برگردیم گیر میکنیم و برنمیگردیمنیشخند

این هفته که گذشت همش در بدو بدو بیدیمناراحتخیلی خسته شدم

این هفته بیماری هم داغونترم کرده

التماس دعا

[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

مدتیست احساس اپ بسرمان نمیزند!!!

خوب شاید دلیلش عدم سوژه هست!!!

در کل بعد دوره نسبتا طولانی تنبلی حاد الان یکم بهتریم در واقع فعالتریم ان هم از سر اجبار است که چه بسیار خوب میباشد!!!

جلسه های اخر ترم اخر را داریم تجربه میکنیمنیشخندکلا الان که واسه خودمان ارشد دانشگاهیم و ترم اولیها را نظاره میکنیم بواقع کیف میکنیم!!!

این ترم از نظر داشتن استاد زیاد ترم جالبی نبود و اکثر اساتید یه ذره مشنگ میزنن!!!

بخصوص درس اصلیمان که الان داریم دو دستی میکوبیم تو سرمان و اه و حصرت استاد رفته از کشور به دیار کفر را میخوریم!!!تا بود نفهمیدیم که بود تا رفت فهمیدیم چه جواهری بود دسمال کاغذی بدهگریه

بدجور دلم هوای بارش باران و برف کرده هی این هواشناسی ذوقید و هی چش زد که بارشا قطع شد البته تو ولایت مانیشخند

چندتا مشکل دارم که از جزی شروع میشه تا مهم و خیلی مهم التماس دعا دارم تو وقتایی که با خدا خلوت میکنین منو هم فراموش نکنیننگران

این ترم تاریخ امتحانات شدیدا نافروم و بی منطق هست و من تو 8 ترم نتونتستم یه نفس راحت بکشما!!!

بازم التماس دعا خواهم امد با اپ و عکسقلب

[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

وقتی اتفاق خاصی نمیوفته و دچار روزمرگی میشویم دیگر انتظار اپ هم نمیتوان داشتنگران

دیگه کم کم احساس کردم در وبم دارن گل میگیرن اومدم بگم هستم و زنده هم هستیم اما هیچ چیز مرا سر شور نمیاورد!!!

درسها و استرس امتحانات بیشتر از همیشه شور و اشتیاق را در ما کشته!!!

هرکاری میکنیم این ترم اخری دلمان به درس نمیرود و حس عشق به درس چون گذشته در ما زنده نمیشود!!!حالا چرا نمیدانم!!!

چندیست با سایه ها مشغولیم و عکس میگریم از سایه هانیشخندسوژه جدید پیدا نمودیم!!!چشمک

بسکه دنیا در بحران است احساس بحران زدگی یافتیم بخدا!!!

[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

مدتیست حس اپمان نمیادناراحت

[ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خوب یه وقتایی میشه ادم غمباد میگیره!!!

خوب یه وقتایی یه بلاهای سر ادم میاد ادم غمباد میگیره!

یه وقتایم یه اتفاقاتی میوفته غیر منتظره بازم ادم ممکنه غمباد بگیره!

یه وقتایم ادم مریض میشه بازم غمباد میگیره!

خوب کلا ادم یه وقتایی غمباد میگیره دیگه!

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

ما را بر ان بود پستی اجتماعی بگذاریم که حسمان همان نیمه شب زیر باران امد و امروز پرید!!!

شاید بار دیگر باز گردد!!!

در استانه ورود به سال جدید از زندگنیمان هستیم و ما چه بسیار خود تولد دوستیمو هی قربان خودمان و روز تولدمان میرویمنیشخندنکه خیلیم انسان نام اوری بودیم و قدوممان نیک!!!

مادر جان روز تولدمان کلا حس و حالی ندارن فکر کنم ایشان را انقدر عذاب دادیم در بدو ورود که بصورت خودکار ان روز دمغ میشوند!!!یول

ما بیگناهیم!!!

کلا قدوممان نیک است ما ابانیها ماه تولدمان را نظاره کنین!!!چه هوایی چه بارانینیشخند

فقط مشکل انجاست هر انچه میان ترم است در این ماه بوقوع میپیوندد و کمرمان خشک شد بسکه هر روز ساعتها بنشستیم و بخواندیم و اخر نمره نیز نیاوردیمگریه

اگر نیستیم و کم هستیم مال ان است که نافرم با میان ترم و پایان نامه درگیریم و اساسی وبمان زیر گرد و خاک گذر ایام مدفون شده اما خواهیم امد با پستی اجتماعیچشمک

[ دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این پست نیز مربوط به پست دانشگاه!!! میشود!!!

ما بکل جرفمان را راجب به درسهای اصلیمان بازپس میگیریم...انها کمر که سهل است سر و گردنمان را نیز مشکنندگریه

بواقع این دانشگاه ما بگذرد ما چه خوشبخت شویم!!!

چندی پیش حالمان بد شد و راهی بیمارستان شدیم در انجا چند مورد بیمار دیدیم که حالمان بمراتب بدتر شد و در دلمان شکر گفتیم نرفتیم دکتر بشویم...

جدای از اینکه واقعا سخته!!!واقعانا سخته!!!

از قدیم میگن اواز دهل ز دور خوش است...ما همیشه شنیدیم پزشکان مایه دارن و پول دارن و حقوقهای انچنانی میگیرن اما بواقع به میزان فرسایشهای این رشته و سختیهایش کسی فکر نمیکند و اینچنین میشود چه بسیار میروند و روحی نابود میشوند!!!

خواهشا وقت بذارید برید دنبال رشته ای که با روحتون میخونه و بی زحمت امار افسردگی بالاتر نبرین...

اینقدرم دنبال پول نباشین امروز سیکل میلیاردر داریم دکترای مسافر کشم داریم...این واسه دوستان که وارد مسیر انتخاب شدن...ما که شدیم حسابدار جانمان به لبمان رسید تا تمام شد...

[ دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

و این ترم اخر ماست!!!اگه خدا بخواهد...

اما عجب ترمی!!!عجب درسایی!!!

در طول دانشگاه خودمان را کشتیم که زیاد درسی برای این ترم نماند و تنها 13 واحد ماند حالا چشمانتان نبیند روزگارمان را که هر کتاب معادل 3 کتاب است و عجب دروس بی منطق و بی ربطی!!!

ما را چه به خواندن روانشناسی و حواس 5 و 6 گانه!!!؟؟؟

تاریخ هم که جای خود دارد بس که ربط دارد به رشته حسابداری!!!

بواقع دروس اصلیمان چنان چو روانشناسی نتواند کمرمان را بشکند که کتاب روانشناسی درصدد شکاندن کمر ماست!!!گریه

گفته شود این ترم هم زمان است با کنکور دادن ارشد ما!!!

چه شود!!!

ما را بسیار شانس است!!!(خودمان به خودمان انرژی تزریق میکنیم باشد که معتاد شویم به این خود شارژ کردن!!!نیشخند

ولی جدای از غرغر کردن بسیار خوشحالیم دارد تمام میشود دانشگاه و باز مرحله جدید و انتخابی جدید در پیش رویمان استمژه

ما را بر ان اصل بار اوردند که ز گهواره هیچی نفهمیدی لب گور پات رسد دانش بجوی ما هم میجویم...

خوشتان میاید امید؟؟؟بمب امیدیم خودمان!!!نیشخند

و ما باز خواهیم گشت با اخباری شاد...

شایعه نپرورانید ما را خیال رفتن به کوی شو را در سر نیست خانه پدری را نتوان به این راحتی ترک گفت جان جانانچشمک

[ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

گاه و بیگاه دلم میگیرد!سنگین میگردد!دلتنگ میشود و گاه با من قهر میکند!!!

گاه و بیگاه نمیدانم چرا!!

شاید دلم زمینی نیست!!!شاید تنگ میشود میگیرد چون اهل زمین نیست و در پی معشوفش راه اسمان را میجوید...

نمیدانم رو به کدامین سو کنم تا چشمانم را صحنه ای از عشق واقعی نوازش دهد...

نمیدانم دستانم را به کدامین سو در طلب خواسته دراز کنم که نشکند یا که خوارش نگردانند...

نمیدانم با کدامین سو سخن از دل پریشان گویم تا نسازند ز ان خنجری و فرو نکنند ان را بی هوا از پشت در سینه ام!!!

اما میدانم که تو هستی...گواه میدهد دلم که تو هستی و تو سخن دل مرا میدانی و دلم را تنها و تنها و تنها تو قادری ارام سازی از پریشانی!!!

تو این گل را در وجودم قرار دادی و تنها تو ان را با نوازش و ابیاری میپرورانی!!!جز تو کدامین باغبان را توانم یافت که گل وجودم را این چنین سر زنده کند!!!

و ما گاه و بی گاه این گل را به استانه خشکی میبریم و باز سوی تو میاوریم و تو مهربانانه ان را میپرورانی چو روز اول...

عشق من از ان تو ناچیز است...

خدایاااا

[ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بچه که بودم یه وقتایی بهونه میگرفتم و هی گریه میکردم سینی غذا پس میزدم و مامان شاکی میشد که چی شد دردونه اینقدر بد قلق شده!!!

الان هم گاهی دردونه مامان گریه اش میگیره!!!

حس میکنم هیچی تو دنیا نیست که ارومم کنه حتی اشک...

یه وقتایی ادم میخنده و یه وقتایی میباره

[ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این روزا اتفاق خاصی نیفتاده یکم درگیری های معمولی و اینا ولی از نظر عاطفی شدیدا اعصابم هنگ کرده و گاهی میزنه بسرم قید همه چیزو بزنم!!!

گاهی خودم دلداری میدم که به نسبت سنم خیلی خوب با شرایط ساختم ولی خوب ادم هستم دیگه و میبرم...

حالا این وسط گاهی بعضی از اشنایان حتی به شوخیم شده یه چیزی میگن که ادم کلاه اش سوت میکشه و اعصابش قاطی میشه...

بدتر از همه بلا تکلیفیه!!!ادم نمیدونه به حرف دلش بره یا به حرف عقلش یا به قول دوستم به حرف والدینشمتفکر

شیطونه میگه قید همه بزنم برم دنبال نقاشی و عکاسی و بیخیال همه چیز شم!!!

خوب ادم وقتی هیچی از اطرافیانش نبینه اینجوری میشه دیگه!!!

این دکتر بینوای ما هم هرچی حرف از امیدوار بودن نتایج میزنه انگار نه انگار در ما تاثیر میگذارد!!!

نکه حالا واسه کسیم مهمیمنیشخند

فقط گیر!!!اینکارو نکن اون کارو بکن اینجوری نکن اونجوری بکن...نثرت عوض کن فلان کارو بکن!!!منم ادمم یه استعداد و علایقی دارم!!!دستگاه ضبط و پخش که نیستم!!!

یه وقتایی یه کارای از کسی که دوستش داری میبینی که خنده ات میگره اونم چه خنده ای از 100 تا گریه و داد و بیداد بدتره(مفهوم همان خنده عصبیه)

جدیدا اینقدر حرفای 50 سال به بالا به خوردم دادن که کم کم دارم حس میکنم زدن کودک درونم منهدم کردن!!!

خدایا تو از دلم خبر داری که چی به سرش اومده...

این نیز درددلی بود با شما دوس جون مجازیایی من شرمنده خیلی درددل فازش عصبی بود...

به بزرگی خویش ببخشید و راه حلی به من بگوید بلکت از این وضعم در بیامگریه

این روزا اشک ریختنم بیشتر شده دکترم هی تذکر میده میزنی شماره عینکت میبری بالا سر درداتم بیشتر...خوب وقتی حالم گرفته پاشم برقصم؟؟؟

دوستای بلاگفای من که برام ایمیل گذاشتن من هنوز نظرام ندادم شرمنده به محض بهتر شدنمان از خجالت در میایمقلب

[ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دوستای بلاگفای من...

من نمیتوانم برای سرویس بلاگفا نظر بزارمگریه

لطفا برام ایمیلاتون بزارین نظراتمو بگم دق کردم بخدا!!!

[ شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خدایا شکرت تورو دارم

خدایا ممنونم که همیشه باهامی

خدایا منو ببخش که اشتباه میکنم

خدایا دلم گرفته اندازه دنیات...

خدایا چشمام میبارن...

خدایااااا

[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خوب ناگفته بس مشخص است که بار دگر مهر امد و مدرسه و درس و همکلاسیو و معلم و خاطره هایی به وسعت تمام زندگینیشخند

خوب از سن ما که گذشته امسالم دیگه یه ترم برامون مونده و بعدش شاید ارشد و ... فعلا که نامعلومهلبخندعینک

ولی پست من فقط یه دلیل نداشته!!!امروز شبکه دو یکی از داستانهای مجید و بی بی گذاشت فیلمی که نسل ما خوب یادشه و تا حدودیم باهاش بزرگ شد با کارا و شیطنتای مجید!!!مجید یه پسر لاغر اندام با یه لهجه اصفهانی با یه بی بی ساده و مهربون هرچند که خیلی ساده هست اما واقعا میشد مفهوم زندگی را دریافت و لمس کرد!!!

یه پسر در سن مجید که شعر میگفت!مکالمات بچه ها بوی ادبی داشت!!!

حالا یه ذره میایم جلو!!!سال 89 یا 90 فیلم های جدید!!!مکالمات فیلم ها!!!محیط خونه و خانواده!!!

نظرتون چیه؟؟؟

ادبیات بچه ها عوض شده!!!

زندگی فقط ست کردن مبل و فرش و لباس نیست...

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سرگذشت ان قلمی که ننویسد و ان کاغذی که فدای نوشتن قلم نشود چه خواهد شد؟حتما میمانند به یادگار تا نسلی دگر از انان بهره برد...اما تنها برای ثبت چیزی!

سرگذشت قلم و کاغذی که استفاده میشود چه میشود؟اری بار دگر یادگاریست برای نسلی دگر با این تفاوت که اندیشه ای سخنی یا که نه نقشی را برای ان نسل به یادگار میبرد و شاید باعث تحولی یا تغییری شود...

باور کن تو نیز سخنی داری که به یادگار نسلی پس از خود بگذاری...

گاه باید خنده ها و اشکها و اندیشه ها را بر تکیه ای کاغذ به یادگار بگذاری شاید و تنها شاید روزی کسی در جایی پس از تو ان را بیابد و اشکش مبدل به خنده و خنده اش مبدل به اندیشه و اندیشه اش مبدل به باور گردد...این را بدان این تنها شایدیست شاید و تنها شاید...برای شایدهایت نقش بزن گذر ایام را...

از ما چه خواهد ماند برای فرزندان و نسلها پس از ما؟نقشها و نوشتها!!!

[ دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

چند روزیست که احساس میکنم جا موندم از زمان!از زندگی!از ارزوهام...

خیلی وقتا میگن اینده تصور امروز ماست از فردا!!!این حرف درسته و عملیه...اما مشکل اونجا شکل میگیره که ما از فردا و برای اینده تصویر و تصوری نداریم!!!

بله مشکل منم اینه که پر انرژیم اما هیچ تصویر و هدفی ندارم تا براش شروع کنم و بسازمش...

گاهی به یه کوزه گر حسودیم میشه اخه اون تصویر کارش تو ذهنش میکشه و لحظاتی بعد خاک و اب را به کوزه مبدل میکنه!!!و واقعا لبخند نقش بسته رو لباش حکم احساس خوشبختی و مفید بودن داره...

بارها خواستم دست به کار نوشتن داستانی برگرفته از زندگی کنم اما هر روز کار را به فردا سپردم و یه جورایی انگار منم یکم شیرازی شدمنیشخند

کار امروز را به فردا نسپار واقعا در حق من گفتن که اگه شروع کرده بودم بکار الان تموم شده بود...

حالا این فردای زندگی من کی قراره برسه خدا داند و این وجدان و حس مسولیت اینجانب که گویا کلا همگی دست جمعی رفتن کوهای الپ اسکی بازییول

دوستای خیلی جون جونی من که بلاگفا هستن باید بگم با عرض معذرت من نمیتونم براتون نظر بذارم و هی دارم حرص میخورم با سیستمای مختلفم چک کردم فایده نداشت نگین من بی وفام یه وقت...نگران

[ چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

در ابتدا شاکی نشین چرا من نیستم و اینا!!!

چندیست کامپیوترمان حالش بد شده است که تا به امروز هم بهبود کامل حاصل نکرده اما یکم خوبهلبخندمنم کلا با لپ تاب زیاد میانه خوبی ندارم بدین سان بود که نیامدیم اپ جانانه کنیم....

در کل من معتقدم هیچ چیز جایگزین چیزهای قدیمی نمیشودچشمک

عیدتان کلی مبارکهورا

[ چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خیلی بی حوصله هستم شاید چون تو بیحوصله هستی!!!

قلبم بیتابی میکند برای نگاه معصومانه ات و لبخندهایت و ان قلب مهربانت...

نمیدانم در کدامین حالی!!!

نمیدانم در خلوتی یا که در دریایی افکارت!!!

شاید با همزبانی همسخنی!!!

شاید هم در خواب فرو رفته ای چو طفلی خوردسال و پاک...

بیگمان هرجایی هم اکنون مرا منتظر در گوشه اتاق خواهی یافت!!!

در انتظار امدنت و سخن گفتنت از ان دل پاک و مهربان...

و بصبر نگاهی مملو از احساس...

بیشک...

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

شبهای قشنگ دارن شروع میشن شبای که تاریکشون با نور بیکرانت محو شده و من میتاونم در نور خودم غوطه ور کنم...

شبهای که دوست دارم فقط و فقط با تو باشم تو که همیشه با منی و کنار منی...

قلبم بیادت و برایت میزند هرچند که احساس عشقم شاید از جنس زمین محدود باشد...شاید...

.................................................................................................................

دوستای گل من دعا یادتون نره!!!از این فرصتای ناب خود سازی استفاده کنین شاید دیگه نباشیم!!!

[ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

پنجره کاه گلی قلبم را غبار تنهایی پوشانیده تصویرش مبهم است اما گناه از پنجره نیست خطا از من است که غبار این دل را نمیروبم از ان...

گاه غبار شیشه عینکمان را میپوشاند و ما دنیا را تیره میبینیم...نگاهم را از پشت شیشه ای خاک گرفته به زندگی میدوزم و ان را تار و مبهم میبینم...

اما بواقع جهان تار است و دنیا تیره؟؟؟

پنجره دلمان را بگشایم و شیشه عینکمان را پاک کنیم...شاید انچه در گوشه زندگیمان ندیده ایم را باز بینیم ان تکه کوچک گمشده خوشبختیمان...

ان روز ان نقاش کنار خیابان را نگریستم پاهایش توان نداشت و مهمان صندلی چرخ دار بود اما از انتهای قلبش میخندید و ان لحظه که پرسیدم تو خوشبختی به من چشم دوخت و گفت من اورا را دارم و به وسعت بی انتها خوشبختم...

برایت لبی خندان دلی سرشار از یاد او و ارامشی به وسعت بی انتها ارزو دارم...

[ پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

فرا رسیدن ماه نزول قران را به تمامی مسلمانان جهان تبریک میگویم...

شدیدا التماس دعا...

[ سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

خیلی دلم گرفته!!!

دلم برای خانوده ام تنگ شده...دلم واسه بابایی که ازش بیخبرم و دلم واسه مامانی که ازم دوره...

دیشب تو اوج تنهایی و دلتنگی بودمناراحتخواستم به مامان زنگ بزنم اما میدونستم خوابه و بعدشم با این همه فاصله جز نگران و نارحت شدن کاری نمیتونه کنه...

خواستم با اون حرف بزنم اما کار داشت و باید تمرکز میکرد...

خوب با یه عالمه حرف سرم گذاشتم رو بالشتم و گریه هام بی صدا کردم...

گاهی واقعا ادم احساس تنهایی میکنهخنثی

[ یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

بدجور حرفام رو دلم سنگینی میکنهناراحت

[ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

بعد نزدیک به یک ماه ما رویت شدیم...

امتحانا کمر شکن بود اما شکر نمره هاش ای بدک نبود...دقت کنید بدک نبوداااا...

شرایط روحیمان هم گاه هنگ میزد گاه نه...

چه کنیم دیگه...

دوستان دعا کنینلبخند

[ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

طپش قلبم ملودی ارامش بخشیست که تو انرا نواختی به ان لحظه که افرینشم را اغاز کردی و گلبرگهای وجودم را نقش زدی و گلی به سرخی خون را به افرینش هدیه دادی...

ان لحظه به مانند غنچه ای بودم نشکفته و تو باغبان مهربانی بودی که لحظه به لحظه کنارم بودی و نوازشم کردی با دستی امیخته از بوی زندگی...

در بستر مهر بی انتهایت چه ارام خفته بودم بدور از هراس طوفان برخاسته از خودخواهی جهانیان...

بدور از غم ها و ناکامی ها...

و تو نوازشم کردی...

تا به ان روز که شکفتم و تو خندیدی به انچه دست مایه تو بود و نوازشم کردی...

اما گلبرگهایم را طوفان سهمگین غرور و خودخواهی خود و اطرافیانم در زیر پایش له کرد و تو باز مرا در اغوشت جای دادی و با نگرانی نوازشم کردی...

اما انقدر فریفته شده بودم که به واقع گرما و امنیت بستر باغبان را درک نکردم و هراس طوفان قبل از طوفان مرا چاکچاک ساخت...

گلی پرپر شده بر در درگاهت هستم...مرا دریاب

 

 

[ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دلم میخواد تا قیام قیامت زار بزنم...

اینجا دیگه کسی غر نمیزنه سرم که...

مال خودمه اینجا...

 

[ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

صدای هواپیما اسمان را فرا گرفته بود و او تنها بر دیوار تکیه داده بود...

میدانست که رفته است...

میدانست بکجا رفته است اما پاهایش یارای رفتن نداشت...

دیگر خسته بود از ان همه فشار...

دلبستگیش را در کنار غرورش گذاشت...

و این غرور بود که به او دهن کجی کرد...

غروری که زخم و چاک برداشته بود...

به احساس و دلبستگیش نظاره کرد مظلومانه او را مینگریست!!!

اما دیگر جایی نداشت چون خودخواهنه غرور را پایمال نموده بود...

با اندوه دست بسته و زخمیش را به علامت خداحافظی تلخ برای وابستگیش تکان داد...

با گامهای نااستوار اما مصمم راهش را در کوچه بی انتها پیش کشید...

[ سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خوب ما هنوز نفس میکشیم یه تعدادی شرارت بروز دادیم بسیار حادثه افرین بیده!!!نیشخند

باشد در پ.ن: بگویم برایتانشیطان

........................................................................................................................

پ.ن:دیروز حسمان نیامد اپ کامل کنیم گریزی اپیدیم در رفتیمنیشخند

در دانشگاه همه اینجانب را به انسان خوش خنده و بلایی میشناسن که به ندرت ذهنشون به این مسله منحرف میشه که شاید پشت این نقاب خوش خنده من شاید کلی غم هم نشسته باشه!!!

البته دوستای نسبتا نزدیکم یه ذره میدونن من اونقدرها هم خوش خوشم نیست و همیشه میگن خوش بحالت که اینطور شاد وانمود میکنی!!!

حالا اینو داشته باشین بریم سراغ شیطنت اینجانب...

چند روز پیش امتحان داشتیم و تو نماز خونه دور هم بودیم که مثلا بخونیم!!!مثلا البته!!!

یکی از دوستان بسیار شریف ما گرفته بودن خوابیده بودن با یه صورت ورم کرده و پفیده از شدت گریه بخاطر شکست نا بهنجار عشقی عاطفییول

هر چیم ما تو گوش این خوندیم باوووو گور باباش ولمون کنااااا عین یاسین خوندن تو گوش....

منم که کلا سوژه یابم یه مورچه نسبتا گنده داشت واسه خودش راه میرفت و اینا(از اون مورچه خیلی گنده هااااا که بارون میزنه از زمین در میان و اینا)با عرض معذرت گرفتیم انداختیم تو یقه دوسیمون دیگه چه شود بماندنیشخندمیشه +٢۵

روز جمعه کلاس کامپیوتر داشتیم یه همکلاسی داریم هی ولش میکنی میره رو منبر حالا باید بزنی تو سرت بیاد پایین قرار شد همه عکس یادگاری بندازن که یکی از عکاسا اینجانب شدم چنان زاویه یابی کردم که این همکلاسی محترم بیفتن تو حاله نور پنجره کلی خندیدم بهشقهقههحالا فردا ادعای نیابتی چیزی نکنه خوبهنیشخند

دست اینجانب چند روزه ضرب دیده رفته تو بانداژ اینم بهانه کردیم تکلیف درسیمان را پیچاندیمنیشخنددستم باوووو نابوده...

خوب بقیه بلاها باشه بعدا میگمبامن حرف نزن

[ دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

انگار وضعم خیلی قاطیه!!!دکتر امروز راضی که نبود هیچ استراحت به توان 2 کرد...

اردوی تیم هم از جمعه شروع میشه و من بلاجبار باید تیمم بدم یه مربی دیگه چون به هیچ صرات مستقیم و غیر مستقیم نمیتونم برم با تیم نازنینمگریه

تخته شاستیم رو تختم افتاده و مدل طرحم ازش اویزون اما دریغ از ذره ای میل که بشینم تمومش کنم!!!

کلا من با ماه اردیبهشت و خرداد مشکل دارم انگار!!!

حالا نگین تلقین میکنی!!!چون نابودم هم درسام سنگینن هم طرح و تیم و کارای روزانه ام هم حرص و جوش زدنام!

...................................................................................................................

[ پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

برنامه ای چند روز اخیرم بکل داغون بود...

اماده کردن تکالیف محول از طرف اساتید و کلاسای داوری و باشگاه از سویی میان ترمای نامرتب از سوی دگر و فعالیتهای خارجی دیگه مزید بر علت شد تا به اجبار دکتر چند روز استراحت اجباری باشم اونم از نوع افقیشناراحت

تا این دقایق نیز بیدار بودیم تا اخرین قسمت تحقیقم هم کامل کنم و ببندم...

البته عوضش کارگاه فردا و چندتا از کلاسا به امر دکی جان تعطیل رسمی خورد برایماناز خود راضی

اینش خوبه حداقل یکمی بخوریم و بخوابیم و کتاب بخوانیم!!!نیشخند

میگن نیمه پر لیوان ببین همینهچشمک

[ جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

اندر احوالات این جانب که باید بگویم عین چی داریم میخونیم و تحقیق و پروژه اماده مینمایم در حد لالیگا عزای مدرک زبان نگرفته مان نیز مزید بر ان است که تابستانمان نیز رفت به فهرست بدو بدو کردنمان!

میان ترمم که نگو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما مدتیست به مناسبت امار گیریو و پروژه و مسائل این چنین کمی تا قسمتی پایمان در جوامع اجتماعی گشوده شده است و چشمانمان بدلیل جستجو گرمان چنان جغدی میکاود و مینگرد...

با بچه ها داشتیم بحث میکردیم که بحث جذاب و چندش اور صیغه و امار وحشت افزایش مطرح گردید و ما را بر ان داشت پستی در این باره بنهیم!

به واقع صیغه چیست؟از کجا امده و مشروعیتش را چه کس بیان نمود!؟

تعریف صیغه از کجای فرهنگ و مذهب نشئت بگرفته است؟

ایا بواقع زنان میپسندن مردشان شبی به نام صیغه در بستر دیگری بخوابد و دم از عاشقی وارسته زند برایشان؟

یا ایا پدری میپسند دخترش با پسری بنام صیغه همبستر و همراه شود برای مدت محدود؟؟؟

ایا ان دختر پسری که در خلوتگاهی به دور از چشمان پدر و مادرشان با هم همبازی میشوند و دوست دختر و دوست پسر نام دارند تفاوت دارند با ان دختر و پسری که صیغه محدود بین انها جاری شده است؟

یا ان مردی که دم از عشق میزند به همسرش و جلوی پای روسپیان خیابانی ترمز میکند تفاوتی با ان که شبی با خواندن صیغه با بیوه زنی همخواب میشود دارد؟

بواقع تفاوت دارد؟

صیغه را میتوان عاملی نیرومند در اشاعه بیماریهای جنسی و فساد اخلاقی و انحرافات و نابودی بنیان خانواده و خیانت بغیر دانست و کودکان که بیگناه نطفه شان بسته شده و به امر مادری صیغه شده سقت میشوند و ندانسته خلق و نابود میشوند!

زنی که صیغه میکند چه فرق با فاحشه فاحشه خانه دارد؟

ایا بنام شریعت این منزه است و ان گناهکار اتش نشین؟چه کس چنین حکم کرد؟ایا بواقع این حکم خداست؟

ایا صیغه را نمتوان زن و دختر بازی با پوشش شریعت نامید؟

دور از انتظار نیست امروز روز بر امار روسپیان و خیانت گران به دامان همسر افزوده شود که اتش بیماری چون ایدز چون ماری راه یابد و از این به ان و به ان دیگری...

تاسفناک است برای عشقبازی و همخوابی در لحظه خود را با نام شریعت حلالیت فریب دهیم!!!

این یک نظر شخصی است!!!

[ یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

طی ترم گذشته یکی از اساتید بنام و بااستعدادمان راهی بلاد کفر شدن(کاناداچشمک) این موضوع ما را بر ان داشت به واقع چراسوال؟

ایران مفتخر به چیست؟کشوری با پشتیوانه سنگین و پر افتخار علمی و فرهنگی حال در کجا هست؟

تا به کی به گذشته خویش مفتخریم؟ایا کودکان و نسلهای بعد ما نیز مفتخر به امروز ما خواهند بود؟

بیشتر وقت مفید نسل سوم که ما شاخ شمشادهاست به چه میگذرد؟به واقع نه در روز بلکه در هفته یا در ماه چه دسته گل ماندگاری از خود بجای میگذاریم؟

دختره ساعت 8 صبح کلاس مباحث جاری داره حالا من میمونم این کی وقت کرده با وجود اینکه 1 ساعتم تو راهه تا بیاد دانشگاه این چنین هنرمندانه به امورات گچ بری و ماست بندی بپردازد؟(ارایش و خود ارایی)

فرهنگ امروز ما از کجا امده که هیچ جا به مانند ان یافت نمیشود الا در جاهای که...

من کاری به مذهب و دین ندارم همینطورم از مرتب و زیبا گشتن لذت میبرم و به این اصل معتقد و پای بندم اما نه دیگه صورت گرام ماست ببندیم یا جدیدا زغال کاری کنیم!!!

گاهی قیافه ای میبینم که کمتر از نماز وحشت طلب نمیکنه!حالا کجاش قشنگه الله اعلم!که این قیافه را در کشورهای سازنده و صادر کننده لوازم ارایشی به واقع هرگز رویت نمیکنیم!

اکثر وقت جوانان مستعد ما به چه اموراتی میگذره؟با نگاهی گذرا به معابر و فست فودها میتوان اماری نسبی داد!!!

گذشته از ان امار واردات مواد ارایشی ایران در جهان و دیگر امارها کمکی به یافتن پاسخ این سوال میتوان داد!!!

زیبایی را با نقاشی روی صورت نمیتوان بدست اورد همینطور عشق کسی را نمیتوان از ان خود کرد!

باور دارم که امکانات نیست و مغزها رفتن را به ماندن در وادی ساخته شده بر اصل پارتی و پاچه خواری ترجیح میدهند اما ما هم خودمان را اینچنین در جهان خوار نکنیم!

ما واراث میراثی از هنر.ادب.اندیشه.طب و علم بوده ایم نه وارثان وادادگی به دیگران!

ایا زمان ان نرسیده دیگر چشمانمان را بر دیده هایمان ار جامعه اطرافمان بگشایم!؟تا کی اه از نهاد بکشیم و از کنار انچه چشمان را میازارد و قلب را میخراشد بگذریم؟

فردای کودکانمان به لجنزاری مبدل خواهد شد اگر اینچنین کنیم!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

کم کم بوهای گرمای تابستان داره به مشام میرسه...

در گذشته نچندان دور شبا مردم میرفتن زیر طاق نیلی اسمان یا تو حیاطا میخوابیدن!!!

اما امروز روز کولر جایگزین حیاط و بام شده و چشمای ما به جای دیدن ستاره های بام  و سقف نیلی اسمان مهمان دیدن طرحهای سقف شده!هر چند امروز به مدد حضور وسایل نقلیه و استفاده صحیح ان اسمان پشت پرده ی الاینده ها مغموم نشسته است...

اشتیاق کودکانه قبل خواب روی بام برای کودکان رویایی بود که ذوق زده میشدند...

یاد ایام ساده اما زیبا بخیر باشد تکرار گردد!

کودکان امروز ره توشه ای برای اینده خویش ندارند از خاطرات رنگی!نباشد اینگونه بماند که انان هم وارث خوشبختین!

......................................................................................................................

زمانی که استادان عزیز دو امتحان میگذارند ان هم در روز تعطیل!

چه باید گفت اخر؟یول

واسه روز جمعه باید ٢تا شیت اماده کنم که احوالات مغموم یاری نمیکنند مارا در جهت انجام امور محوله...

از وقتی پا در دانشگاه گذاشتیم حس تحقیقمان خفه شده چرا ایا؟متفکر

زمانی در دبیرستان نمایی از خود بعنوان پژوهشگر داشتیمفرشتهاما حالا اسم تحقیق و پژوهش میاد بسان جن میشویم در حضور بسم اللهابله

 

[ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

اکثرا میگن قدیما بهتر بود!

چرا؟

کجاش بهتر بود؟

قدیما در یک چیز بهتر بود و ان ساده زیستن و ساده بودن بود!

دلها نیز ساده و صاف بود...

خوشبختی را در ساده بودن میتوان یافت...

میگویند فرهنگ حاکم امروز ما فرهنگیست غرب زده!!!

میگویند اما تو باور نکن!

رنگهای امیخته بر رخساره ای دخترکان گواه از ان است که غرب را چه شباهت به ما!!!

فرهنگ ما گم شده و بی نام است!

کیست بتواند بر ان نام نهد؟؟؟

بر لب حوض فدیمی بنشین و بیاد ار ان لحظات کودکانه و سرشار از سادگی و خوشبختی!

ان هندوانه عصرگاهی در دستان پدر!

یا نه ان نان پنیر ریحان مادر که با عشق به سویت دراز شده بود...

یا همبازیهای کوچه که تا خاکی خاکی نمیشدن به خانه نمیرفتن دم غروب...

ان روزها خبری از رنگها نبود...

رنگها اگر بودنند به واقع رنگ بودنند!

تو ساده باش تا قالب سیاه و سفید چرکین از تو رخت بندد و تو سرشار از رنگ خدا شوی...

...................................................................................................................

پ.ن:اینترنتمان قطع شده بود در دو روز گذشته!نگران

پ.ن:اردوی امروز نیز به مدد استادان لغو شدمتفکر

[ دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

وانمود کن که خوشبختی!!!

شروع کن!

تو میتونی...

چشماتو رو هم بزار و الان فکر کن که خوشبختترینی!

سخته؟؟؟

به نظر نمیاد تو نتونی!

الان داری یه گل رزو لمس میکنی!گلبرگهاش زیر انگشتات چه حسی بهت میدن؟

اوهوم!!!

تو تونستی...

...............................................................................................................

پ.ن:امتحانا بدک نبود!!!

[ شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امروز با نهایت حال بدمان رفتیم ازمون دان دادیم...و خوشبختانه بردیمقبولمان نمیکرد که یارورو نفله میکردم...

کلا من موندم این نو اموزارو چه کنم!

داشتیم تو جایگاه تماشا با حضرات مربیان مشورت مینمودیم و حرف میزدیم که ایا برویم اردو یا نه که دیدیم یک دانه نانچیکو از زمین کنگ فو شوت شد تو رینگ بوکس

از کوره در رفتم!کل بچه هارو به خاطر این شوخیشان به زدن 200تا دراز نشست و شنا جریمه کردیم

شایدم بچه های الان فرق خریت و شوخی نمیفهمن!وگرنه هر عقل سلیمی میدونه این اقدام یه خریت کامله!

پ.ن:شیرینی نداریماااا

پ.ن:امتحان عصره هیجی نخوندمآخ

[ پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امروز ظهر تصمیم بر ان گرفتیم بریم سر راهمان به باشگاه نانچیکو بگیریم با مربی کنگ فو...خوش خوشان رفتیم فروشگاه و دو عدد نانچیکو خواستیم جناب هم به ما نگریست و گفت واسه چی میخواین!متفکر

ما نیز گفتیم واسه خودمان ناسلامتی مربی گفتنا!ایشان در کمالات احترام فرمودن مسولیت دارهتعجب

خدایش این حرفش من چطور ترجمه کنم که بفهمم؟؟؟هیپنوتیزم

کلا فکمان امد کف زمین با این حرف ایشان...

پ.ن:این هفته کلی میان ترم دارمنگرانازمون کمرم که دارم!گریه

 

[ دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

من و مربی رینگ کناری داشتیم با هم حرف میزدیم راجب اینکه چه خریتی کردیم این ترم اینقدر واحد برداشتیم و واسه مسابقات باشگاهی ثبت نام کردیم که یه صدای تالاپ بلند شنیدیمسوال

تا سرمون سمت صدای کج کردیم عرضم به حضور حضار عزیز دیدیم به یکی از تازه کارا از رینگ افتادهتعجبحالا نشسته زار زار گریهمتفکر

حالا من موندم با این سوسولا چیکار کنم!!!

والا 3 سال پیش چنان مارو میزدن و نرمش میدادن که یادمون میرفت دست و پا و کمر داریم!

حالا خدا بده برکت!!!

حالا ما رفتیم کمکش بلندش کردیم جیغ که چرا حواستون به من نبود هااااا

والا قبلا مربی و استاد حرمتی داشتنااdoh.gif : 38 par 33 pixels.

در فکر انیم یک نانیچیکو فلزی بخریم بلکت بدانند با کی طرفن این جماعت!!!

تا میریم دفترم وسط رینگ میشینن موج مکزیکی به پا میکننhoppisar1.gif : 140 par 36 pixels.

کلا کلاس کیک بوکس با کلاس دنس اشتباه گرفتن گویامنتظر

[ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

ما برگشتیم به رینگ اما نه اون بازیگوش 3 سال پیش که از در و دیوار بالا میرفت!!

گاهی میرم تو جایگاه تماشا میشینم و به بچه ها نگاه میکنم که چه با نشاط هستن و با انرژی...

اخه من چم شده!؟

چه ارزشی داره؟چمه که اینقدر ضعیف شدم و ضعفم نشون میدم!!!
نوچ من اون بازیگوشی نیستم که واسه بردش زمین و زمان درهم ادغام میکرد و صداش کران تا کران به لرزه در میاورد!!!

اره من ضعف نشون دادم!که حق به جانب شده!!!

[ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

بازیگوش به رینگ باز میگردد با لانچکو و شمشیر...نیشخند

[ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

روزی که بازیگوش بازم دستشو به سمت قلم برد و حرفای دلشو با رنگ مشکی رو کاغذ سفید کشید و در انچه به سر میبرد غرق شد به مانند طرح کودکانه بازیگوش که دخترکی گیتار بدست بود در میان امواج خورشان که نشاید اب بود که شاید غمهایش بود و اندوه اش...

بازیگوش در خود رفته بود و ناله ای از سر بغض خفه شده در اعماق گلویش سر داد کاش اشکهایش راه گریز را میافتن و میباریدند به مانند رگبار شبهای بهاری که سیلاب به راه مینداخت!سیلابی که بازیگوش را مسافر جریان خروشانش میکرد و با خود میبرد از دیار مرزها و حدها!عاطفه های خشک شده و گلهای بی بو و ظاهر نما!

بازیگوش امیخته بود از حس دوست داشتن غریبه بود با این ظواهر لحظه نما و پوچ از احساس!

بازیگوش به چمدانش نگاه کرد او باید میرفت باید مسافر باد و ابر میشد تا بدانجا رود که هنوز گلها بو داشتن و احساس جا داشت در اعماق وجود ادمیت و ادم ادم بود نه بتی بی احساس در جدل کسب کاغذی پوچ بنام اسکناس!نه مجسمه ای خود فریفته و خودخواه...

بازیگوش باید بدانجا میرفت که گلهای وحشی زمین خشک را به بستر نرم احساس مبدل میساختند و اغوش لطیف را میگشودند!

انجا که ادم ادم باشد...

 

[ پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

باسیلام ما باز سر و کله مان یافته شد و امدیم...

حجم درسهایمان بشدت سرسام اور است و ناراحت کننده اما اشیست که باید خورد و جیم زدن از ان نا ممکن میباشد...

در ان بین بحران شخصیتمان زده بالا نافرم چه بلوایست این زندگی!

خوب یکم غرغر بزنیم عقده امان تخلیه گردد!!

در افکاریم یک داستان دختر vampir بنویسیم اما درجا میزنیم با این هنر نابخردانه نصف و نیمه!

ما نمیدانیم چرا در پایان ترم هنرمان گل میکند!نکه درسمان هم سبک و رومانتیک است!

فعلا با ٣تا کتاب در حال مذاکره هستیم!هر ٣تا ٢ جلدی و سنگینن...ای خدا رحمت کند این خالق کتاب که پدرمان را دراورد...

اخر عقده ای میشم میرم یه کتاب حجیم مینویسم تا یک عمر دانشجویان مابعد را به مانند خود درگیر و گرفتار بنمایم...والا با این کتاباشون!

در خواب نیز ما میدویم و کتاب میدوید من در پی خلاصی او در پی من

دیگر از احولات این جانب بگویم ان است که از هفته اینده نرویم سر کلاس تربیت بدنی او میاید سر وقت ما!!!مربی گفتنا!!!حالا کارمان به جیم زدن کشیده!والا 

البته زمین بازی غیر استاندارده من بیگناهم!نکه ما تنیل شدیم!

دیگه فعلا نطقمان پایان یافت باشد در ایام بعد گویم از سرگذشت بگذشته ز فراغ و غم هجران بی وصال!!!

فعلا بابایی 


[ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

بازم سلام

مارو نمیبینین خوش میگذره؟؟؟

خوب غیبت ما در راستای انقلابی عظیم در وجودمان بود که امری بس مهم بود و باید به سرانجام خویش میرسید! 

چندی بود کتابامون بسته بودیم و غمباد گرفته بودیم که در پی این انقلاب عظیم بازم به سوی دانش امدیم و شکر گذار ایام شدیم...

خدایش پارسال اینموقع تو جهنم زندگی میکردیم و الان در بهشت کوچلو خودمون هرچند با سختی همراه اما از اون جهنم که بهتره!

ادمی همواره ناشکره اما خوب بهتره گاهی به عقب نگاهی کنه و شکرگذار باشه...

خوب از انجایی که ادمی تنش واسه معضل افرینی میخاره واسه خودش معضل افرینی میکنه بعدشم عزا میگره...

عین این جانب...واسه همین بود که انقلاب در جهت ادم شدم انجام دادیم

شرح وقایع انقلاب بماند!!!

[ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

قلبم به تندی میزنه و ارام نداره در تنگ کوچک سینه ام!!!

مانده ام چکنم با اندوه که بر سینه ام سنگینی میکند!!!

......

[ سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سیلام...

سال ٨٩ هم تموم شد...خوب یا بد؟

گذشت!

تلخ یا شیرین تموم شد!

امسال نه بد بود نه خوب!خنثی!البته اوایلش خیلی واسم سخت بود...اما به حول قوه الهی تموم شد و از مردادش خوب بود...

هرچند امسال ٢تا اساس کشی نافرم داشتیم اما خوب سال بدکی نبود خدا امسال خیلی بهم کمک کرد و بهم انرژی دادلبخند

عاشقتم خدا جونمماچبغل

خدایا سال ٩٠ منو تضمین به شادی کنقلب

واسه دوستامم ارزوی همین دارملبخندمژه

[ یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سلام سلام...

صدتا دویستا هزارتا سلام...

و اینک سال 1389 هجری شمسی در واپسین ایامش در حال وداع میباشد با ما!!!!

یک سال گذشت!

و نتایج یک ساله ما!!!
باشد برای پست بعدیچشمک

[ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

قدرت حکم کردن بر جهان در درون شماست...

شما میتوانید انچه میخواهد را خلق کنید!!!

اتفاقات خوب و بد را خودتان جذب میکنید...

هر انچه تصور کنی شکل میگیرد و اتفاق می افتد...

[ شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

ترم جدید ما اغاز شد به شکلی مخوف و مملو از کتب با حجم سنگین!!!

به این دلیل ما نیز حضورمان را در نت کاسته ایم شاید به امر مطالعه پرداخته و معادلی در خور ابرو خویش کسب بنمایم...نیشخند

و گزارشی کوتاه از تعطلات میتن ترم که بس مفید بود که حد نداشت...

این تعطیلات بیشتر مشغول کسب دانش و مطالعه بودیم و اموختیم چیزهایی بسیار کارساز و امیدوار کننده!!!

هرچند الان مغزم قاط زده و هنگ کردم و یه جورایی اساسی ضربان قلبم غیر نرمال شده اما مقصر ذهن اشفته منه که باید یکم پردازش کنه شرایط و اموخته هاشوخنثی

زمان لازم دارمافسوس

[ شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

تعطیلات همگی اومیدوارم شاد و زیبا گذشته باشه...و همینطور امیدوارم تعطیلات کسانی که در شرف اغازه هم شاد و باحال باشه

ما نیز در حال گذاران ایام میباشیم

البته بیشتر مثل پوپو یا خوابیم یا در حال خوردن

البته دیگر فراغت پایان یافته و به امر خر خوانی واسه پروژه مشغولیمReading a BookComputer

................................................................................................................

پ.ن١:انتخاب واحدمان بسی با حال نمود در تاریخهای امتحان وحشتناک بیده

پ.ن٢:بچه داری بسی امری سخت میباشدکلا کم کم ما را از بچه دار شدن بترسانید

پ.ن٣:در حال انجام تحولات میباشیم که کم پیدا گشته ایمباز خواهیم گشت


[ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

گاهی اوقات تنهایی به ادم یه چیزایو یاد میده که بودن هزاران ادم این کارو انجام نمیده!!!منم اخمام خیلی تو همه الان و اعصابم قاطی پاتیه!!!گریه

فقط به خودم این فرصت دادم چند ساعت تنها باشم و فکر کنم...

نیاز به تنهایی...

............................................................................................................

چند روز دیگه برمیگردم رینگ بوکس...

[ سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سیلام سیلام...

امروز خیلی تهنا و دمغ بودم!!!دیگه دم غروب جوش اوردم و خواستم اشک بریزمگریهاما خوب بعد نماز بهتر شدم و اخمام باز شد...

باید یه تغییر را تجربه کنمنیشخند

 

[ جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

سیلام مجدد و اینا...

دیروز بسیار روز نابود کننده ای داشتیم و اینا و اونا...

دم ظهر عروس عموی ما یدفعه حس زایمانش گل کرد حالا فکر کن!!!تعجبمن تک و تنها بیدم...

دیگر با بسی مصایب و اینا ایشان را به زایشگاه برساندیمنگران

زایشگاه نرفته بودیم که انجا را با قدوم منورمان نورانی کردیم...

اما چنان به سرم امد که اشتهام به مدت 26 ساعت از دست رفتگریهترم جدید هم در راه است این ترم که مادرمان بزرگواری کردن خینمان=خونمان را نریختن!!!

ضربه فنی شدم اساسییولآخ

عروس عمه با نینی توپ مپولشان خوب که چه عرض کنم عالی هستن نیگران نباشین...نیگران من باشین که دارم از دست میرمناراحت

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

با سیلامی مجددا ما سر و کله مبارکمان یافت شد و ان در جهت ان بود تا بگویم ما زنده ایم اما بسی ناراحت از ان جهت که نمره درسی مارا دپ نموده و غمناک انیم ایا پاس میشویم یا نه...

دعا کنینگریه

[ جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

هفته ای بسیار نافرمی را پشت سر گذاشتیم...گریه۴تا امتحان تو دل هم و بدتر وقت کم اوردن سر جلسه امتحان بید!!!ناراحت

کلا ذهنم هنگ کرده....

هنوز ٢تا اصلی ١ عمومی واسم موندهنگران

[ یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

گریه

این امتحانا کی تموم بشه خدا داند

[ جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این روزها که مقدم ماه دی را نیک میشماریم در انبوه درسهای نخوانده فرو رفته و از خداوند منان طلب یاری و امداد غیبی مینمایمگریه

ایام را سر در کتاب و جزوه و صفحات خط خطی میگذرانیم و شبها را در رویای خوابی شیرینناراحتاحساس یک دانشجوی مفلوک چنین استنگران

در این احوالات احساسات هنرمندانه مان نیز به غلیان افتاده و گاه وبیگاه به دنبال فرصتی در جهت نقش زدن بر کاغذی بی بها میگذرانیم(البته قبل از ازاد سازی بی بهاست بعدا بهای جان دارد)نیشخند

این است احوالات یک دانشجوزبانبماند که قصد بازگشت به جمع مربیان بوکس را پیدا نموده ایم و برای ان نیز برنامه ای در پیش رو داریمعینکنیشخندالبته ان موکول میگردد به بهمن ماه...

[ یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دیشب دراز کشیده بودیم و میندیشیدیم به معضلات زندگیمان

که به ناگهان صدایی مخوف ما را در جای خویش میخکوب سرپایی نمود

نکته اینجا بود که مادر جان برخواسته از خواب میگویند این صدای هشدار پیام گوشیشان بوده

اخر ما چه بگویم هم اکنون؟؟؟

امروز به شدت نابود شدیم از بس تو کتاب حقوق بازرگانی و قانون تجارتمان وول خوردیم...نمیگن تاسوعا عاشوراست بچه میخواد بره زنجیر بزنه!!!بر میدارن 2 3تا امتحان میزارن؟چیراااااااااااااااا؟اخر چیرا اینچنین در حق ما جفا مینماید ای...(به دلیل نزدیکی به پایان ترم از گفتن نام معذوریم)

پدر و مادر گرام خوش خوشان به هیت میروند و ما را در میان خروار کتب بی کس و تنها مینهند ناگفته نماند ما نیز به امر تقویت خویش میپردازیمنیشخند

البته در این بین لحظاتی به منظور تجدید روحیه قصد نمودیم نارنجی از مرتفعترین شاخه بکنیمکه در این بین موفق به این اقدام دلیرانه نشدیم و پلو نذری را به تنهایی میل نمودیمنیشخند

میز کارمان نیز بسان میدان کارزای مغولان گشته حسمان نمیاید انرا مرتب بنمایماتاقمان هم که ترکیبیست از بازار شام و هر شنبه بازار...

ما بیگناهیم کتابها اتاق را به تصرف خویش دراورده و در نبردی نا برابر ما را به عقب رانده اند...گریه

این بود اخرین اخبار ارسالی از اتاق نانی نار

[ چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

خوب مدتی بسی طولانی درگیر بحث بیماری بودیم چه خرجها که نکردیم و چه اشکها که نریختیمنیشخند

خدا ما را دوست بداشتو به ما هدیه بسی گران بها بداد...قلب

در کل خوش بیدیم حال میایم و میگویمچشمک

 

[ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

حسم پریده

[ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

امروز بعد چهار سال با رینگ مسابقات خداحافظی کردمگریه

امروز طی مراسمی حکم دان ما اومد و بعد از اون من با احترام از رینگ بیرون اومدم و اعلام خداحافظی کردمناراحتقیافه من که شده بود ماتم...

تیم ما اخر هفته طلای کشوری اورده بودن و امروز مراسم تقدیر از مربیا و اهدا جوایز باشگاهی بود...

منم حکمم امده بود ولی به دلایل بیماری و اینکه زندگی وادارم کرده بود یا اونو انتخاب کنم یا رزمیکار بودنو از رینگ خداحافظی کنم و با اشک از رینگ اومدم بیرون...

بچه های تیم هم پاک حالشون گرفته شده بود که استاد با فریاد اونارو وادار کرد شادوی احترام بزنن...

در حین اجرای اونا اونم امد کنارم نشست و ادای قیافم دراورد که اخمم تو هم بودابلهکه یهو زدم زیر خنده اونم با خنده گفت اینه!!!

قیامت که نشده برمیگردی بعدم با دانی که تو داری دیگه واست افته مسابقه بدی باید بیایی پیش خودمونعینک(جمع مربیان)

امروز تیم باشگاهی ما مواجه با 2 وداع بود که تا حدی خنده حاصل از برد مدال طلا را رو لبشون خشکوند و جو رینگها را مبدل به پاییز کردخنثی

شادو:اجرای فنون رزمی و مبارزه با حریف خیالی...

[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

این خاطره مربوط به زمان دبیرستان ما بیده...نیشخند

معمولا  از سال 2 دبیرستان روابط بچه ها خیلی قویه و اساسی با هم جورن...در این بین من و مریم هم رقیب هم بودیم هم دوستای صمیمی البته ناگفته نماند که سال دوم دبیرستان به مدت 6 ماه ما با هم قهر بودیم(حالا بماند چیرااایول)

اما از بعد اشتی دیگه یه جوریای باهم زیادی جور شدیم به خصوص که من نمرات دروس ریاضی فیزیک شیمیم بالاتر بود و دبیرا ورقه ها را برای تصحیح به من میدادن مریم هم تو درس زیست رقیب من بود کلا ما بر سر مقام اول و سوم همیشه جدل داشتیم اخرم من اول شدماز خود راضیدر کل دیگه با هم هماهنگ بودیم که نمرات عادلانه داده بشهشیطان

اردوی سال سوم ما بسی باحال بیدنیشخندسوم تجربی همه یه جا نشستیم حالا تصور کنین اردوگاه نیمه حفاظتی با تعدادی بس سرباز ما هم بچه خوبچشمیه بلاهای سر سربازا اون روز اومد در حد جنگ جهانی 1 و 2قهقهه

امروز خبر اومد یکی از بچه هامون با یکی از اون سربازا میخواد ازدواج کنه فاجعه اینه که من عمرا پام نمیتونم تو این مراسم بزارم(اخه من هنوز ارزو دارمنگران)

[ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

دیروز عید بود خونه تنها بودم و با کله تو کتابم داشتم به خودم فوحش میدادم که یاد یه خاطره افتادم...

سال اولی که میرفتم باشگاه یه پیرمردی مسئول نظافت اونجا بود البته اونجا که کار خاصی نداشت مگر رینگ ما که وقت مسابقات میشد تشت خوننیشخندو البته مربیا موظف به نظافت اونجا بودن...

این پیرمرد همیشه وقتی صدای فریاد مارو میشنید به قول خودش بند دلش پاره میشدابروالبته ناگفته نماند ما هم گاهی به شوخی جیغ میکشیدیم که اذیتش کنیم...

یه روز تو دی ماه سال 87 بود ما رفتیم باشگاه دیدم مش ماشالله بارو بندیل جمع کرد که بره و رفتگریهاما یه جمله باحال گفت و رفت...

زندگی میدون بزن بزن نیستااااا!!!یکم مهربونتر باشین که بند دل یه ادم نازک دل پاره نشهقلب

[ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

وقتی یه خرور درس رو کلت بریزه مریضیو بدبختی و همه چیز دیگه از کله که سهله از وجود ادم میپرهگریه

کلا تهدیدات ولدینم اضافه بفرماینناراحتدر راستای دروسو تحقیق و از این مباحث شیرین که بگذریم که نمیشود...اساتید هم اساسی کل مرخصیهای تحصیلی تا به امروز گرفتیم از چشم ما در اوردن با همکاری مادر گرام...

خوب منم که بچه خوبیم و درس خونم نیشخندوقتهای تفریحم یه سرو گوشی تو باشگاه اب میدهیم(البته با نظارت)

در کل ایام میگذرد...ابرو

 

[ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

فردا پا را به درون اذر مینهیم فکر کن...گریهیک ماه واسه خوندن کلی جزوه و کتاب ومیان ترم وتحقیق و ترجمه...کمه!!!نیست؟؟؟ایا من میرسم؟؟؟میرسم!!!نیشخند

کی به کیهچشمکمامان گرامی هم که شدیدا سرشان به امر اموزشو اینا گرمه باز مرا از خاطرشان ببردنگریه

الانم جیم زدم اومدم نت.فردا باید ترجمه تحویل بدم اساسیم گرفتارم که مادر به رحم بیاد ٩٠% باقی مانده را ایشان مرحمت کننمژهخدارو شکر استادام ادرس وبم ندارنو اطراف اینجا افتابی نمیشنچشموگرنه حسابم با کرامو الکاتبینه...

در راستای احداث ساختمان حسابداری در یونی  این ساختمان فاقد بخاری میباشدنگرانو ما از سرما منجمد خواهیم شد...البته اگرم نشیم به لطف مسئول اموزش حسابداری به علت خفگی با کپسول به اسمان هجرت میکنیمفرشته

به قول حامد کوچلو(پسر یکی از پرستارا میشین فرشته=نوعش دیگر بماندشیطان)

ما دانشجویان بر حق ابوریحان بیرونی هستیم!!!(واقعا)

[ یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

اشتیاقی که مدتی کوتاه نیز دوام نیاورد...

اه

نمیدانم روحم چرا پژمرد!!!افسوس

[ شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

و بامداد چنین شبی که باز میگردد به ٢٢ سال پیش ما پا در این جهان بنهادیم

[ چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

افسوس

[ شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

چند روزه ذهنم مشغول اندیشه باورهاست!!!

باور!!!

شاید سادست اما مرز بین خوشبختی و بدبختی...شادی و ناراحتی...افسوس وارزو وووو .........

خوشبختی چیه؟؟؟

ثروت؟؟؟شغل؟؟؟تحصیل؟؟؟خانواده؟؟؟فرزند؟؟؟ترکیبی از اینها؟؟؟
تو اندیشه هام به اینجا رسیدم خوشبختی باوره!!!باورامون زندگی ما را میسازن!!!حصرت از باوره.باور اینکه نداشته ها خوشبختین!!!موفقیتها هم از باوره که این راه من را موفق میکنه پس پیش به سوی ان!!!

سخته شناخت باورهای خودمون و منطقی کردنشون!البته شاید این امر تنها در مورد من صادق باشه!!!سخت با خودم و شناخت باورهام مشکل دارم درگیرم!!!

باور شما چیست؟؟؟

 

[ سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]

صبح با وجود استرس زیادم رفتم دکتر نگاهی به چشمام انداخت با لبخندی خطی رو دلهرام کشید...

.........................................................................................

تو راه سر بحث باهاش باز کردم...

تو چرا زود ازدواج کردی؟

خندید و گفت نمیدونم!!!

گفتم اخه پدرت ادم قدیمی نبود تازشم سن داماد شاید 1 یا 2 سال از پدرت کمتر بوده!!!مگه میشد؟؟؟

لبخندی زد و گفت اره شده که!!!

گفتم دوستش داشتی؟؟؟

با نگاه سرسری گفت اوایلش نوچ اما بعدا خیلی!!!

پری چطور با درس خوندنت موافقت کرد؟؟؟

پری چینی به ابروش انداخت و گفت 2 سال اول که دید بچه دار نمیشم و خیلی ناراحت و افسرده هستم وادارم کرد درس بخونم...منم قبول کردم اونم واسم یه شوهر یه پدر یه معلم شد...

و سکوت کرد بهم خیره شد و گفت تو میخوای اینجور ادامه بدی نابود میشی...

سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و به اهنگ گوش دادم و چیزی نگفتم...

پری اخمی کرد و هیچ نگفت...

گفتم حامد مهد هست یا تعطیل شده؟؟؟

گفت میریم دنبالش...

پری بی هوا گفت یکی از بچه ها دیروز فوت کرد...

زل زدم بهش!!!

از نگام فهمید که میخوام بدونم کی...گفت دختره که موهاش بور بود یادته و سکوت...

سکوت تلخ این دومین مسافر از دوستای ماست...

........................................................................................

[ پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ نانی نار ]

وقتی دلت پر باشه از احساس و امید انگار دنیا مال تو هست...

زمانی که کسی را دوست داری کنارته دیگه کمبودی نداری!!!زندگی به سادگیش زیباست...

لبخندهای از سر سادگی به دل میشینه زندگی گاهی باید خالی کرد از اماها و اگرها بایدها و نبایدها...گاهی باید پا را جایی گذاشت که منع شدی لازمه حس کنی زنده ای چون نبایدها را تجربه میکنی و تو در هر حال مالک جان و احساس خود هستی!!!

گاه و بیگاه احساس را به دیناری سیاه میفروشیم و انگاه که رخت رفتن میپوشیم صندوقی مملو از زر مانده با احساسی از دست رفته!!!تلخ نیست؟؟

....................................................................................

حرفاش را گوش دادم اینا حرفای کسی بود که لبش همیشه پر خنده بود عجیب چشماش خالی از اشفتگیهای معمول ادمهاست...

کنجکاو راز ان ارامش شدم و اون خندید و گفت بچه فضولی نکن!!!

با سماجتم ازش خواستم برام بگه از هر انچه بهش ارامش داده بود که حتی گذرش از کنارت هم باعث میشه لحظه ای حس ارامش کنی...

باز هم خندید گفت بذار یه وقت دیگه باید امروز برم...

خوب کی باز میایی؟؟؟

شاید فردا!!!

باز هم لبخندی میزنه و میره...

از در چشمکی میزنه و میگه میام بازم پیشت...

..........................................................................

گاهی ادم مجبوره تو زندگیش دوبار سه بار و اینا متولد بشه زندگیه دیگه!!!

ما باز هم امدیم اما این دفعه یکم با شیطنت...کلا من شیطونم هر دفعه هم دز این شیطنت میره بالاخنده

حالا هم که یه کوچلوی مامانی هم همکار شیطنتام شدهچشمکچه شود!!!کلا من کوچلو دوست دالمخوشمزه

کلا اینکه درو دیوار پیاده میکنیم در سطح لالیگا...

بالا هم خوندین ادامه داره ماجرای یه دوست که به تازگی باهاش اشنا شدمنیشخند

دیدم واسه ماها یکم اموزنده هست دیگه حس نوشتنمان گلید...

به سلیقه کوچلو قالب وب عوض میکنم اخه رنگ تیره بچه دوست نداره(کلا من از همان کودکی رنگ تیره دوست داشتما!!!حالا ایراد از کجاست؟؟؟)در کل چه شود دیگه!!!

ادامه داره...

.........................................................................................

پ.ن:الان غروبه کسلم و خسته دلم خیلی گرفته و تنهای بی انتهای زندگیم انگار پایان ناپذیره حس گناه تمام وجودمو گرفته...

خالیم از شور و زندگی!!!

تنهایی داره روانیم میکنه...

دیوارهای تنهایی من پایانی واسه غم دل من ندارن انگار از دیدن عذاب من دل شادن!!!!

........................................................................................

[ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ نانی نار ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دختری عاشق خدا و طبیعت هنوز خویشتن خویش را نشناختم تا با تو باز گویم انرا! تو با من بمان تا مرا از میان سخنانم بشناسی...
RSS Feed


Get a Glitter Calendar Click Here