یه روز نوشت در انتهای یه روز

چند روزیست که احساس میکنم جا موندم از زمان!از زندگی!از ارزوهام...

خیلی وقتا میگن اینده تصور امروز ماست از فردا!!!این حرف درسته و عملیه...اما مشکل اونجا شکل میگیره که ما از فردا و برای اینده تصویر و تصوری نداریم!!!

بله مشکل منم اینه که پر انرژیم اما هیچ تصویر و هدفی ندارم تا براش شروع کنم و بسازمش...

گاهی به یه کوزه گر حسودیم میشه اخه اون تصویر کارش تو ذهنش میکشه و لحظاتی بعد خاک و اب را به کوزه مبدل میکنه!!!و واقعا لبخند نقش بسته رو لباش حکم احساس خوشبختی و مفید بودن داره...

بارها خواستم دست به کار نوشتن داستانی برگرفته از زندگی کنم اما هر روز کار را به فردا سپردم و یه جورایی انگار منم یکم شیرازی شدمنیشخند

کار امروز را به فردا نسپار واقعا در حق من گفتن که اگه شروع کرده بودم بکار الان تموم شده بود...

حالا این فردای زندگی من کی قراره برسه خدا داند و این وجدان و حس مسولیت اینجانب که گویا کلا همگی دست جمعی رفتن کوهای الپ اسکی بازییول

دوستای خیلی جون جونی من که بلاگفا هستن باید بگم با عرض معذرت من نمیتونم براتون نظر بذارم و هی دارم حرص میخورم با سیستمای مختلفم چک کردم فایده نداشت نگین من بی وفام یه وقت...نگران

/ 3 نظر / 13 بازدید
دکتر نفیس

هممون همینیم ... این بلاگفا رو امشب می کشمش با دستای خودم !

ربولی حسن کور

سلام نگران نباشین حالا وقت زیاده (اسمایلی یه موجود خبیث که هدفش تلف کردن وقت شماست :دی)

آني

سلام خوبي؟ زياد نگران نباش براي همه پيش مياد [پلک]