امروزی

ظهر...حرکت پارههای ابر در اسمان

گاه و بی گاه افتاب را به پشت سرا پرده میبرند اما نه گوی افتاب چنان عروسیست که میخواهد رخ به عالمیان بنماید و زیبایش را نمایش دهد که چند لحظه نمیگذرد باز از سراپرده برون میاد...

قطرات باز مانده از اب داده شده به گیاهان چنان شبنم ها بر برگها و گلبرگها ارمیده...و بوی حیاط خاکی اب داده شده...

همه انگار باده ای ارغوانی در جامی از بلور مرا بدانجا میخواند تا سرمست شوم و مستی کنم...

/ 4 نظر / 7 بازدید
فرهاد

قشنگ بود[لبخند] بابا نویسنده[نیشخند]

يك دانشجوي پزشكي

من هم همون مشکوک می زنی![زبان]خوبه تو نوشتن ادبی هم استعداد داری[ماچ][پلک]