طوفان...

چشمان که به سختی باز شد به سمت پنچره دوید باد میوزید!!!

پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و باز خودش را در عالم خواب غرق ساخت ساعت شروع کرد به سر دادن فریاد برخاستن!!!

با تمام توانش بدن نیمه جانش را از تخت کند و به بیرون از اتاق خزید باد میوزید و در انی دستمال سرش را از سرش کند دستش در جهت باد دوید تا بستاند روسری ابیش را چنگال بادی که در هیبت طوفان در امده بود...

بسختی راهش را کشید...حتی کلاغها نیز غار غار نمیکردن...

خیابانها عریان از پوشش انسانها دراز کشیده بود...

شهر گویا خفته بود...زندگی نیز دیده نمیشد!!!

ژاکتش را باد با تمام قوا سعی در کندن ان از تن نیمه جان او داشته اما او خودش را به باد میکوبید و به راه ادامه میداد!!!

تنها حسی که او را داغ میکرد و توان رفتن را به او میداد کور سوی نوری در اعماق دلش بود...

باید میرفت...

....

/ 4 نظر / 9 بازدید
فرهاد

استقامت و امید متن ت قشنگ بود همینطور تعابیری که استفاده کردی. میدونی که من دوست دارم ایراداتی که می بینم رو هم بگم، از ایراد گرفتن خوشم نمیاد، نگاهم بهتر شدنه چیزی که مد نظرمه استفاده ی زیادی از علامت تعجبه. به تعداد زیاد و پشت سر هم. مثلا: زندگی نیز دیده نمیشد!!! این برای متن های ادبی یه آفته بنظرم. حالت طبیعی متن رو به حالتی برای جلب توجه تبدیل می کنه و این توو ذوق میزنه

فرنوش

سلام عزیز دلم خوبی ؟الهی فدات بشممممممممم که همیشه به من سر میزنی و شرمندم میکنی قول میدم دختر خوبی باشم [خجالت]فقط برام دعا کن

shakiba

من ندارم سر یآس با امیدی که مرا حوصله داد باد بگذار بپیچد با شب بید بگذار برقصد با باد گل کو می آید گل کو می آید خنده به لب گل کو می آید می دانم ... من ندارم سر یآس زیر بی حوصلگی های شب،از دورادور ضرب آهسته ی پاهای کسی می آید