نگاه

هر روز صبح با سنگینی نگاهش بیدار میشم...

وقتی چشمام باز میکنم به سرعت عبور سایه بر روی دیوار از جلوی در اتاق میگذره...

صبح از پشت پنجره به حیاط بیمارستان نگاه میکردم...بوی عطری که همیشه حین عبورش فضا را پر میکنه باز اتاق را در اغوش گرفت اما این بار انگار فاصله اش نزدیک بود تا سرم را برگردوندم انگار هیچ کس اونجا نبود...

دیروز بارون میومد برای لحظاتی از پشت تو حیاط دیدمش...لبخندش را حس کردم...گل سرخی از دستش افتاد و باز به سرعت گذشت...

 

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
Pedram3000

اینطوری نوشتن را ازت ندیده بودم [تعجب]

بیدل

پس دنبال سایه ما هم هستی[نیشخند]. فعلا بخواب تا حالت خوب شه بعد یه کاریش میکنیم. میگم با افغانستان چطوری؟

فرهاد

بلـــــــــــه! مشکوک و مبهم مینویسی![ابرو]

يك دانشجوي پزشكي

چه قالب خوشگلی[بغل]