+

تا اون موقع بهش فکر نکردیو اونو تو یه فاصله دور نسبت به خودت میدیدی اما حالا تو یه قدمیته و تو گیجی و سردرگم...

دلت میخواد اون لحظه هر جا باشی جز اونجا یا تو هر زمانی باشی جز اون لحظه احساس خفگی میکنی...

دلت میخواد با کسی حرف بزنی اما انگار تازه اون لحظه میفهمی که هیچکس را نداری...

سرت رو زانوهات میذاری نمخوای بهش فکر کنی اصلا اون لحظه نمیخوای به هیچ چیز فکر کنی...بغض لعنتی با تمام توانش چنگالاشو تو گردنت میکنه و تو با وجود خفگی باز هم نمیخوای سد اشک را بشکنی دیگه برات هیچ چیز ارزش نداره...

اتاقی که بارها دکورش را بر انداز کردی برات تکراریو خسته کننده است انگار تو یه سلول انفرادی هستی...

بی روح و سرد دستاتو به دنبال خاطرات به زیر تخت قدیمی میبری و نا امیدانه اونجا رهاشون میکنی...

خودت را رها میکنی انگار اصلا نبودی که بخوای باشی یا اگر بودی دیگه نیستی...

و تمام زندگی در سه نقطه به پایان میرسه

...

/ 9 نظر / 8 بازدید
نار

اول...شایدم اخر

فرهاد

نه به آژ چند دقیقه قبلت نه به این آدم گیج میشه[نیشخند]

Pedram3000

ببین خودم برات یه لانچیکو بادی می خرم غصه نخور اینطوری هم اگه حو گیر شدی خطری نداری برای خودت هم بهتره دستت دیگه اوخ نمیشه [نیشخند]

چی شد نتیجه آزمایش[سوال]

مهسا

اين احساس ها ميان و ميرن... مهم اينه كه كل زندگي آدم با اين احساسات نگذره

ندای قران

ای پدر بزرگوار چرا تلاش نمی کنی که برای این دختر که امانتی در دست توست و مخلص و وفادار است و به امور منزل تو می پردازد مانند برادرش منزلی را فراهم سازی و همانطوری که برای برادرش عروس مناسبی را جست و جو می کنی جوان صالح و مؤمنی را برای ازدواج با او انتخاب کنی.