شب پر ماجرا...

دیشب مامان جان امدن...البت که از اوضاع در هم خانه کمی عصبی شدن(از چشماش خوندم)اما چیزی نگفتننیشخند...

دیشب حال اینجانب به یک باره بهم خورد...و لحظاتی مرا وادار به بستر نشینی کرد...نیمه های شب بود که مامان یک عدد جیغ بسیار مهیب کشیدن...اخ جاتون خالی با کله رفتم تو سقف(اخه مادر من مریضی گفتنا)...

دیگه منم از جا برخواستم رفتم ببینم چی شدهمتفکرکه متوجه گشتیم مامان جان در حین مطالعه یک عدد سایه نا به هنجار بر دیوار سالن مشاهده نموده و جیغ کشیدن...

اخه مادر من زشته نا سلامتی تحصیل کرده و دنیا دیده هستین این چه وضعشه...بعد از این نطق کاملا فضیلانهنیشخندما رفتیم به بستر خواب...

ساعاتی از نیمه شب بگذشت که صدای در و تق و توق به گوش رسید...منم که برام عادی بید توجه ننمودیم و به لالا کردن ادامه دادیم...

که با اجازه جیغ مادر باز به ملکوت پیوست و بدتر صدای اخ بلندی که به گوش رسید... منم دیگه بیخیالی جایز ندیدم و رفتم پایین...

چراغ را زدم...

بله...صحنه را دیدم موندم بخندم یا ناراحت شم...مادر خانمی با دیگ زده بودن تو سر اقای پدر...منم خیلی سعی کردم نخندما اما خوب نشد کف سالن نشستم و...قهقهه

/ 7 نظر / 9 بازدید
فرهاد

اووووووووووووول! موشی خانوم تحویل بگیر![زبان]

فرهاد

[گریه][گریه][گریه] نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه![گریه]

فرهاد

عجب! به به! بعدش چی شد؟ بابات هیچیش نشد؟[نیشخند]

فرهاد

موشی خیلی خر شانسی! اگه چند ثانیه جنبیده بودم الان حالتُ گرفته بودم!

peyman

[قهقهه]