اوج استرس

امروز صبح با وجود خستگی زیادم مجبور بودم برم دکتر چون نوبتم 10:30 صبح بود و تا میرسیدم مطب ساعت 10 میشود در نتیجه 7:30 صبح از خواب نازم که چقدرم سخت بود خمیازهزدم و رفتم که خدا را شکر نتیجه اونی بود که انتظار داشتم...

البته دیگه کل روزو خواب بودم و از باشگاهم جیم زدم اونم با چه مصیبتی و ابروی 3 ساله ام جلوی استاد به باد فنا رفت...نگرانماهیچه ای دست و پام مثل ماست شول ول شدن باید یکم به کیسه بکسم یورش ببرمشیطان

لانچیکوی نازنینم هم که اخیرا طی درگیری شکست که باعث پارگی و زخم کف دستمان هم شد(اساسی نابودم کرده ها اگر کف دستم عرق کنه جونم به لبم میادگریه)

امروز کلا بچه ای خوبی بودمااا...فقط یکم اذیت بابای کردمچشمکاخه یه اس ام اس تو گوشیش دیدم و منو میگی چنان سناریو سازی میکنم باقلواخوشمزهدیگه مامانم تا حدودی دیگه دیگهنیشخند

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
فرهاد

خودت برای خودت اول میشی؟![تعجب]

فرهاد

تو حالت خوب نیست یعنی خوابالوی بازم باید چنان شیطنت کنی که لانچیکو بشکونی یا بابا رو توی هچل بندازی؟!!![نیشخند]

يك دانشجوي پزشكي

سلام.[بغل]

يك دانشجوي پزشكي

یعنی ساعت 7.30 زوده بیدار شدن؟[تعجب]لانچیکوت هم شکست حالا چطوری می خوای تهدید کنی؟[زبان]شیطون شدیا![ماچ]

بهاره

بچه به گوشی بابات چیکار داری آخه؟؟؟!!! [قهر] حتما وقتی ازدواج کنی، همش گوشی شوهرت را چک می کنی![قهر]

Pedram3000

های های هی گفتم این لانچیکو اسباب بازی نیست دیدی دستت اوخ شد ! به بابا چیکار داری خوب هان ؟ بنده خدا دلم به حالش می سوزه ! :mrgreen: