بابایی و شام

در راستای اینکه حس اپ کردنم مدت مدیدی(٣روزنیشخند)است که از دست رفته.دیگه امشب طی اقدامی بی مانند تمام سعی خویش را نموده و اپ نمودیم...این لیوان اب کو؟گلوم خشک شد...و اما اپ

امشب پدر جان از سفر امدن با یه چمدان سوغاتیقلبماله باباستا فکر نکنین به خاطر چمدونهچشمکهمه سوغاتیا مال من بود دلتون بسوزززهپس از عملیات افتتاح چمدان و استخراج سوغاتیهای ان...پدر گرام در اقدامی بی سابقه اعلام نمودن شام با ایشان که این حرف مشت محکمی بر شکم مبارک ما بود که به خود وعده رستوران داده بودگریه

دیگه قیافیه این طفل بی گناه عینه پلاستیک حرارت دیده درهم شد...اشپزی پدر همانا و کنفیکن شدن اشپز خانه همانا...مادر خانمی هم که دیدن مقر سازماندهیشان در حال نابودیست به اموال این طفل بخت برگشته یورش برده و شمشیر ان را به یغما برده...از سود دیگر پدر خان نیز در اقدامی مشابه لانچیکوی این بخت برگشته را غارت کردهکلافهاخه من موندم مگه ملاقه و کفگیر چشه که وسایل منو نابود کردنمتفکر...دیگه به هر بدبختی بود این ٢ جبهه مبارک را تشویق به ارامش نمودیم و شامی بس عجیب را خوردیم(اخرشم نفهمیدم چی بود؟؟؟)

خب دیگه بسه بقیه ماجراها باشه واسه پستای بعد...



/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

سلام وبلاگ جالبی با مطالب مفیدی دارید اگر حاضر به تبادل لینک هستید مرا با نام خانه دوست کجاست_درس های زندگی با آدرس فوق لینک کنید و سپس در قسمت نظرات اطلاع دهید تا شما را با افتخار لینک کنم. به امید دیدار

ماهک

سلام دوستم... هنوز مسموم نشدی؟؟؟!!! سالمی؟؟؟!!!

آبنوس

امیدوارم همیشه پر انرژی باشی [بغل]

اسامه

چه شامی خوردید شما!!!!!فکر کنم شیرنی منم مثل شام بابات باشه[نیشخند]

اسامه

راستی مدی دیگه آپ نمی کنه .اگه بهش دسترسی داری بگو دلمون براش تنگ میشه. اگه میشه چند وقت یه بار آپ کنه[سوال]

پسری لز برج حوت

سلام آبجی هدی . به به . چشمت روشن [لبخند] اول خوشحالم بخاطر اینکه از دیدن پدرت اونقدر خوشحال شدی دوم هم خوشحالم بخاطر سوغاتی هایی که گرفتی [چشمک] همه سوغاتی ها رو تنها تنها مورد عنایت قرار ندیا !! منم هستم [نیشخند] نصف نصف [خنده] [قهقهه] [چشمک]

موشی

اینا رو برداشتن که خشانت به خرج بدن؟؟؟ از خپل جونم چه خبر؟[خجالت]

pedram3000

من جای شما بودم یه کف گرگی هم ما می رفتیم که همه بی حساب بشند ! [نیشخند] میگم میای با هم سوغاتی هات را قسمت کنیم آخه من سوغاتی دوی دالم [نیشخند]

فرهاد

اِ من چرا اینجا کامنت نذاشته بیدم؟!!![نگران] فکر کردم گذاشته بیدم![ابله] نمیگی این همه ادم هممون در کف اون همه شوعاتی موندیم؟![خوشمزه] خیلی هم خوب! بابا به این باحالی! خواست دست پختشُ بخورین! بد کاری کرد؟! خب کفگیر و ملاقه برای دعواهای سنتی بود،این وسایل تو برای بزن بزن ِ درست و حسابی هست![زبان] خب تو هم میشدی داور![نیشخند]

مونا

میگم اون همه سوغاتی گیر نکنه یهو؟! یه نگاهی هم به ما فقیر فقرا بنداز بی زحمت[افسوس] ما دلمون آتیشی بید.احتیاج به سوختن نداره[زبان] میبینم که داستانهای ادامه دار هم مینویسید[مغرور]