شب نوشته ها

بی محابا اندیشه ها مرا به عالم رویا و فراتر از ان بردن...نیمه های شب سکوتی مطلق حاکم است گاه گاهی صدای گذر ماشینی در دوردست به گوش میرسد...

اطرافم را میپایم به وسعت نگاهم کویر است و سکوت...جاده دور است...میخواهم دورتر از ان شوم میخواهم تنها صدای که میشنوم صدای او باشد میخواهم در اوج سکوت صدایش را بشنوم...

میخواهم خودم را در لحظه ها غرق کنم...ساعت را رها کردم در ابتدای راه و خود را ازاد کردم از بند اسارات زمان...

به اسمان مینگرم...گویا اینجا اسمان و زمین همدیگر را در اغوش سخت میفشارن...اسمان تیره است و امیخته از ستارگانی که بر این مخمل سیاه ارمیده اند...

بر روی زمین مینشینم پاهایم یارای حرکت را از من سلب کرده اند دستانم را بدرون شنها فرو میکنم احساس میکنم میخواهم بدرون شنها فرو روم اما باز سختی زمین مرا نوید میدهد که ارام باشم و اسوده بر این فرش زرد بنشینم...

لحظه ای میگذرد صدایش را میشنوم زمزمه کنان صدایم میکند مرا به سوی خود میخواند...به مانند گم شده ای به اطراف نظر می افکنم که پیدایش کنم...فریاد میزنم و صدایش میکنم...

پ.ن:گیر ندین که چیه اینا یا چی شدهچشمک...چیزی نیست مدتی بس طولانی از شب نوشته هام جدا افتاده بودم و دستم نسبت به نوشتن سرد شده بود گفتم کمی تا قسمتی گرمش کنم...

/ 6 نظر / 8 بازدید
اسامه

خوب حالا دستت گرم شد[لبخند]

بیدل

بدجور دیگه زدی تو نخ دست گرمی و نوشتن. اینطوری که تو دست گرمی میکنی میترسم دستت بسوزه.

فرهاد

بابا ادبی،بابا شب نوشته بسه،زودتر بگیر بخواب[زبان]

روشنفکرنما

ای ول پست قبلیتم خوندم یعنی خوبی لان؟ شرمنده یه چند وقت سر نزدم

Pedram3000

بجه برو با همون دو تا چوبی که با زنجیر وصلشون کردی بازی کن اسمشون چی چی بود کولانچی یا کوکا لانچی ؟ :mrgreen:

Pedram3000

راستی شکلکش هم اینا بود نشد بفرستم جدا میفرستم مزش بیشتره [نیشخند][اوغ][اوغ][نیشخند]