یه روز خط خطی بازیگوش

روزی که بازیگوش بازم دستشو به سمت قلم برد و حرفای دلشو با رنگ مشکی رو کاغذ سفید کشید و در انچه به سر میبرد غرق شد به مانند طرح کودکانه بازیگوش که دخترکی گیتار بدست بود در میان امواج خورشان که نشاید اب بود که شاید غمهایش بود و اندوه اش...

بازیگوش در خود رفته بود و ناله ای از سر بغض خفه شده در اعماق گلویش سر داد کاش اشکهایش راه گریز را میافتن و میباریدند به مانند رگبار شبهای بهاری که سیلاب به راه مینداخت!سیلابی که بازیگوش را مسافر جریان خروشانش میکرد و با خود میبرد از دیار مرزها و حدها!عاطفه های خشک شده و گلهای بی بو و ظاهر نما!

بازیگوش امیخته بود از حس دوست داشتن غریبه بود با این ظواهر لحظه نما و پوچ از احساس!

بازیگوش به چمدانش نگاه کرد او باید میرفت باید مسافر باد و ابر میشد تا بدانجا رود که هنوز گلها بو داشتن و احساس جا داشت در اعماق وجود ادمیت و ادم ادم بود نه بتی بی احساس در جدل کسب کاغذی پوچ بنام اسکناس!نه مجسمه ای خود فریفته و خودخواه...

بازیگوش باید بدانجا میرفت که گلهای وحشی زمین خشک را به بستر نرم احساس مبدل میساختند و اغوش لطیف را میگشودند!

انجا که ادم ادم باشد...

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
پدرام

بازیگوش نیستی دیگه یه کمی از آتیش سوزوندن هات بنویس دلمون تنگ شده ما را که تحویل نمی گیری حداقل اینجا بنی که دلمون تنگ شده !