وانگی

صدای هواپیما اسمان را فرا گرفته بود و او تنها بر دیوار تکیه داده بود...

میدانست که رفته است...

میدانست بکجا رفته است اما پاهایش یارای رفتن نداشت...

دیگر خسته بود از ان همه فشار...

دلبستگیش را در کنار غرورش گذاشت...

و این غرور بود که به او دهن کجی کرد...

غروری که زخم و چاک برداشته بود...

به احساس و دلبستگیش نظاره کرد مظلومانه او را مینگریست!!!

اما دیگر جایی نداشت چون خودخواهنه غرور را پایمال نموده بود...

با اندوه دست بسته و زخمیش را به علامت خداحافظی تلخ برای وابستگیش تکان داد...

با گامهای نااستوار اما مصمم راهش را در کوچه بی انتها پیش کشید...

/ 13 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد

لزوما هر پایانی، هر رفتنی،هر جدایی تلخ یا بد نیست. گاهی یه پایان، مجالیه برای یه آغاز! گاهی جدایی از دیگران، مجالیه برای رسیدن به خودت! مجالیه برای آشنا شدن با خودت! و گاهی دور شدن از فرد، محیط ، و رابطه ای بهت ثابت می کنه که اسیر دنیای کوچیکی بودی! مثل رفتن از روستا به شهر! تازه می بینی نه! دنیای من فقط اون روستا با 15 تا خانوار و 50 تا آم نیستن! دنیای من محدود به اون 3-4 تا دوست که معلوم نیست واقعا دوست بوده باشن نیست! دنیای من خیلی بزرگتر از این حرفاست! این من بودم که کوچیک بودم و کوچیک دیدم. این مائیم که واسه خودمون ظرفیت تعیین می کنیم! مائیم که خودمونو محدود می کنیم! این چیزیه که چند ماه پیش خودم بهش رسیدم...

خان دائی

نمیخوای زنم بشی، خب نشو! چرا مشتری میپرونی؟؟!! [نگران][گریه]

مرتضی

سلام نفهمیدم چیه اما خوشگل بود چه خبر از کجا؟؟؟؟نیستی کلا...[چشمک]

مامان فرشته

سلاممممممممممم عزیزم خوبی ؟ مگه می شه گیسو خاله گلشو دعا نکنه تو عزیز ما هستی بوسسسسسسسس

خان دائی

باز میگن پسره عاشق شده.. !!!!! [عصبانی][گریه]