گریزی از بستر

چند ساعتی را دکتر بهم اجازه داد اونطور که میخوامو توانش را دارم سپری کنم...

البته این مدت خوابیدن باعث رخوت و بی حسی و کسلیم شده به طوری که توان اپ کردنم در خودم ندیدم...اما خوب دیدم دور از انصافه دوستام را بیخبر و نگران بزارم...

فعلا خودم نمیدونم چطورم دکترم تنها با مامان پچ پچ میکنه و به من لبخند میزنه...

اما حضور کسی تو خونه باعث بدتر شدن وضعیت جسمانیم شده به خصوص که قلبمم چندان قوی نیست و این فرد با حرکات و رفتاراش باعث بدتر شدن من میشه به طوری که خودم به مسکن و خواب دراز مدتم تمایل پیدا کردم تا نبینمش...واقعا دارم از دستش روانی میشم و توان مقابله با بیماریو بیکباره از دست میدم...

تنها دعا کنین بره از اینجا...

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موشی

ها؟؟؟؟داداش اون شمشیرو بده بیاد

بهاره

کی اذیتت می کنه؟[عصبانی]

موشی

حالا اون چند ساعتو چی کار کردی؟[نیشخند]

اسا مه

تمی دونم چی بگم .ولی هر چه زودتر خوب شو

فرهاد

ایشالا که خیره خوشحالم که حالت بهتره[لبخند] و اینکه امیدوارم اون آینه ی دق هم بره![عصبانی] خودتو ناراحت نکنفمهم اینه که سعی کنی اهمیت ندی[چشمک]

بیدل

تو یه درخواست بده اونوقت همه دوستای وبلاگین که سرازیر خونه شما میشن. فقط بخواه. میخوای بیایم؟

بیدل

یعنی میترسی بیاییم رو سرت خراب شیم؟ خب باشه. من خودم میام. آدرس بده که اومدم.