دختر.همسر.مادر...

دختر!

همسر!

مادر!

واژه هایی است اشنا برای همه.تا زمانی که کودکی دنیایی پر از رویا داری در میان کودکی در بازیهایت تو دوست داری مادر باشی وغذای همسر کوچکت که همبازی توست را اماده کنی و مهمان داشته باشی!

وقتی نوجوان و جوان میشوی بدنبال انی که زیبا و جذاب باشی چون تکه الماس درخشانی در میان صندوقچه خانه که بدان پا نهادی و میندیشی گاه به همسفر اینده ات...

و ان روز که تو همسر میشوی دلنگرانیت برای همسفرت اغاز میشود همسفری که اغلب از این نگرانیها به تو غر میزند و بر ان است تو ازادیش را به دستت مبدل به اسارت ساخته ای تصور نمیکنم قادر به درک تو باشد که چرا نگران او هستی چه جایگاهی در قلبت را بدان داده ای و چه دلواپس و دوست دار او هستی...گاه و بی گاه تو را مخل ارامش میداند و به گفته اش فراری از غرغرهایت!اما واقعا نمیداند تو را چه رنجانده...

و مادر میشوی تا جز مادری کردن برای همسر بی حواست قلبت را از سینه ات بیرون بکشی و دو دستی ان را به کودکت تقدیم میکنی تا اگر گریه کند شوری اشکش بر قلبت بچکد و بسوزد یا که اگر بر زمین میخورد قلبت سپر شود و درد بکشد که طفل نوپایت بر زمین خورده است و این ادامه دارد تا ان لحظه که این قلب بطپد!

و گاه شاید پاداش اینها ترک شدن و تنها شدن باشد!!!

بواقع خدا زن را در اوج لطافت و زیبایی چه سخت و مقاوم افریده است!!!

/ 5 نظر / 17 بازدید
نیاز

کلا زن خیلی کارش درسته [نیشخند]

فرهاد

کلا با این متن حال نکردم. نه که قبول داشته باشم یا نداشته باشم. از لحن ش خوشم نیومد. بطپد => بتپد

ماهور

مطلبت خیلی قشنگ بود واقعا انگار خدا زن رو برای سختی کشیدن افریده اما ما زنها چقدر لذت می بریم از این سختی ها

مامان گیسو جون

ای فدای تو و احساست دارم دونه دونه رمزو می گذارم تو وبها خداییش خیلی سخته خصوصیت رو چک کن