بازم اخر شب

امشب عجب سفر درازی کردم!

خسته و بی رمق دارم مینویسم از سفر در زمان اما در مکانی ثابت...سفری به درازای 7 سال و گذشتی 4 ساله یه کامنت منو وادار کرد برگردم به گذشته و بو کنم گلای خشک لای سالنامه شوم را!

بدنم با وجود سکون نشستن روی صندلی اما سخت خسته از راهی 4 ساله و سرگذشتی 7 ساله!سالنامه شوم مدفون شده در میان انبوه گرد و غبار این سالها اما عجب که یکایک کلماتش در ذهنم چه روان حرکت میکنن و عجب که این سالها منو ارام و ارام کرده...

مرموز بودن قصه شاید قسمتی از قصه باشه

شایدم نگاشته بشه

/ 1 نظر / 14 بازدید
یونس

سلام نانی خوبی گلم وبتو دوس دارم دوس داشتی بهم سربزن تاهمو بلینکیم فدای خوبیهات[لبخند]