نمیدانم که باید بدانم یا ندانم...

عنوان هویجوری بید مفهومه خاصی نداشت...

امروز رفتیم یونی و تا توانستیم اتش شرارت ریختیم به حدی که دیگه کوفته خسته برگشتم...

حال روحیم همچنان روز گذاشته...ولو شدم رو تختم و فکر میکنم...

ظهر سوژه های زیادی واسه نوشتن تو وب داشتم اما عصر که پام را تو اتاق گذاشتم در اتاق بستم و پشت در نشستم...

انگار برای لحظاتی سرشار از زندگیم و بعد خالی از اون...

نگرانی تمام وجودم را گرفته...برای خودم نیست...نگران دوستامم...نگران...دیگه کمکم سر دردم هم بهش اضافه میشه...

دوستان سعی میکنم باز همون نارنار سابق شم...فعلا واقعا روحیاتم قرو قاتیه...

/ 1 نظر / 9 بازدید
يك دانشجوي پزشكي

اینقدر فکر نکن دختر.[زبان]نگران کسی نباش خودت از همه مهتری.[بغل]دوستات هم نگران توئند.