یک روز در روز امروز

امروزم که به زور خان باجی ساعت 12 بیدار شدمو با خرواری از کتب نخونده مواجه شدیماز بس جلو اسمه کتاب واجهه حسابداری نقش بسته دیگه همه چیزو حسابداری دارم میبینمزیاد تلاش کردم چند دقیقه را مثل یک بچه خوب پشت میزم بشینم و به قول خان باجی لگد نزنم به زیر میز اما نشد که نشد(من بیگناهم)

عصر چشمانم به زنجیر افتاد دیه از خود بیخود شده و به باشگاه رهسپار گشته چنان مجنون سرگشته...

تو باشگاه به مدت نیم ساعت هنگ کردم که لانچکو چطوری بگیرم(کاملا طبعیه چون حرکتی کاملا فراریه) حالا این وسط یک شاگرد بسیار لوس اومده یادم بده که متاسفانه در امتحان ارتقا کمربند رد شد(کی من؟؟؟امتحان گرفتم؟؟؟چی میگییی!!!)

فردا من مبارزه دارم...

جمعه برای یه حکم نا قابل اجرا دارم...

دعا برای رفتن مزاحم همچنان فراموش نشه دق داد منو...

 

 

/ 6 نظر / 11 بازدید
موشی

[هورا][نیشخند][گل][هورا]

Pedram3000

چرا ردش کردی خودخواه هان ؟ [نیشخند]

فرهاد

خب بابا بیچاره خواست یادت بده اشکال نداره که[ناراحت] چه میدونست استادش هستی گناه داشت[نگران]

فرهاد

بازم مسابقه؟! مگه قرار نشده بود بیخیالش بشی؟[منتظر]

يك دانشجوي پزشكي

همون دیگه!خوش بحالت!یعنی می شه منم تا 12 بخوابم![رویا]ولی نمی شه چون در بدترین شرایط هم باید 8 دیگه بیمارستان باشم![وحشتناک]