سعی میکنم

داریم سعیمان را میکنیم که بنویسیم اما نوشتنمان اصلا نمیاید نمیدانم چرا!!!

شبها کابوس امتحانات میبینیم شدید!

احساس میکنیم شیطنتمان تب و لرز کرده است و کودک درونمان انفولانزا بگرفته و در بستر خستگی بفتاده است...

مدتیست باد انگیزه میوزد و به دیوار بهانه کوبیده میشود و راه را بر خویش بسته میابد و در جا خاموش میشود!!!

رنگ بر قلمو خشکیده و موهای قلمو را بسان چوبی سخت مبدل کرده و بوم همچنان در انتظار است تا رنگها را به دامن سفید خویش بستاند!!!

چشم میگشایم صبح است و پلک میزنم شب است و من در گوشه پنجره نشسته و انتظار میکشم که بیاید و ببارد...

نمیدانم چرا بیتاب انم که به اغوش رگبار بروم و همنوای غرش ابرهای تیره گردم...

گمشده ای دارم در میان درختان صنوبر در زیر اسمان مملو از ابرهای تیره و نوازشهای بی دریغ رگبار و نوای غرش ابرها!!!

بیابیدش

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shakiba

گمشده را جوینده گمشده می یابد نه مائی که شاید در زیر درختان صنوبر از یاد ببریم بی تابی ات را و به یاد آوریم گمشدگان خویش را!

ربولی حسن کور

سلام همه ما گاهی دچار این حالت میشیم زودگذره مطمئن باشین

پدرام

هی ها هووو اژدها وارد می شود نبود حریف ؟ [نیشخند]

مامان گیسو

چند روز پیش برام نوشته بودی حالت خوب نیست دلیلش رو متوجه نشدم الان چطوری ؟

پدرام

هی ها هووووو در حالت نشسته بیا جلوو [نیشخند]

آنی

سلام خدا رحم کرده نوشتنت نمیاد و اینقدر قشنگ نوشتی اگه نوشنتنت بیاد چیکار میکنی؟؟ اندکی صبر ابرها نزدیکند..

هیــــــــــــــــــــــــرا

حست نمیاد؟ تو که تند تند داری آپ میکنی،نمیومد چی میشد،اوه اوه [نیشخند]

پدرام

[ابرو] [اضطراب][اضطراب] [رویا] [دلقک]

پدرام

اگه میشد کامنت هیرا را لایک کرد وای چه خوب میشد [نیشخند]