رویایی در اوج درد

درد تمام اجزاء بدنم را مختل کرده بود...چشمانم را لحظاتی بر هم فشردم شاید قرصها تاثیر کنن و درد از بدن بی حس من هجرت کنه...اما فایده ای نداشت...

در اوج درد ناگهان تصویر بوم نیمه کاره ای گوشه اتاقم در ذهنم نقش بست...تصویر گل رز بر بوته درون باغچه که روبروی پنجره خاک گرفته من بود...برای لحظاتی کوتاه چشمانم را باز کردم و با گردشی دنبال بوم گشتم...اه انجا بر روی سه پایه ایستاده بود...باز چشمانم را بستم و به این اندیشیدم زمانی که درد رهایم کرد بوم را تمام کنم...

در اندیشه پایان نقش زدن گل بر بوم خواب مرا در خود فرو برد و پایان دادن بوم را به رویایی شیرین در اوج درد مبدل کرد...

http://gallery.photo.net/photo/5993997-md.jpg

پ.ن1:به محض اینکه بتونم  تابلو را تمام کنم عکس از خط خطیم را میزارم اینجا...

/ 4 نظر / 4 بازدید
فرهاد

بابا هنرمند بابا نقاش بابا طراح بابا بابا حالا بگو مامان بگو کوچولو[نیشخند]

Pedram3000

به به ببین چه دختریه هم مردم را می زنه می فرسته سینه بیمارستان و هم عاطفی است و هم نقاشی هم می کشه والا من موندم تو با اینا همه قابلیت این خشانت را از کی گرفتی ؟ [نیشخند]

مونا

سلام نار جونم چطوری؟(چه سوال مسخره ای پرسیدم[سبز]) حرفم نمیاد ترجیح میدم فقط بیادت باشم منم دارم درد میکشم،شاید به یک سبک دیگه...