و امروز

باسیلام ما باز سر و کله مان یافته شد و امدیم...

حجم درسهایمان بشدت سرسام اور است و ناراحت کننده اما اشیست که باید خورد و جیم زدن از ان نا ممکن میباشد...

در ان بین بحران شخصیتمان زده بالا نافرم چه بلوایست این زندگی!

خوب یکم غرغر بزنیم عقده امان تخلیه گردد!!

در افکاریم یک داستان دختر vampir بنویسیم اما درجا میزنیم با این هنر نابخردانه نصف و نیمه!

ما نمیدانیم چرا در پایان ترم هنرمان گل میکند!نکه درسمان هم سبک و رومانتیک است!

فعلا با ٣تا کتاب در حال مذاکره هستیم!هر ٣تا ٢ جلدی و سنگینن...ای خدا رحمت کند این خالق کتاب که پدرمان را دراورد...

اخر عقده ای میشم میرم یه کتاب حجیم مینویسم تا یک عمر دانشجویان مابعد را به مانند خود درگیر و گرفتار بنمایم...والا با این کتاباشون!

در خواب نیز ما میدویم و کتاب میدوید من در پی خلاصی او در پی من

دیگر از احولات این جانب بگویم ان است که از هفته اینده نرویم سر کلاس تربیت بدنی او میاید سر وقت ما!!!مربی گفتنا!!!حالا کارمان به جیم زدن کشیده!والا 

البته زمین بازی غیر استاندارده من بیگناهم!نکه ما تنیل شدیم!

دیگه فعلا نطقمان پایان یافت باشد در ایام بعد گویم از سرگذشت بگذشته ز فراغ و غم هجران بی وصال!!!

فعلا بابایی 


/ 4 نظر / 14 بازدید
اسامه

ای بروی چشم.ولی محتاجیم به دعا

مرتضی

سلام ابجی بازیگوش بخدا خیلی گرفتار شدم.وگرنه منو که میدیدی هر روز میومدم وبت.شرمنده بخدا.جبران میکنم... بعدم چی شده که دپرس شدی... یکم بخند و شادی کن و عین من که تا الان نصف کتابام رو هم نگرفتم بیخیال باش[نیشخند] سوم هم پست های رمز دار یکم گیج کننده هست. چون کلا از ماجرا بی اطلاعی به دردت نمیخوره.. ولش کن. حذفشون میکنم.به زودی...[زبان][گل]

فرهاد

تو هی تنبلی کن بعد بگو درسا سرسام آور و اینا! [منتظر]

فرهاد

تو مگه ترم آخر تربیت بدنی هم داری؟[سوال]