یه کم بچگی!!!

بارون وحشتناک میبارید و به شیشه تازیانه میزد...دلم میخواست برم زیرش اما مامان با اخم مانعم میشد و کتاب فارسیم را نشونم میداد که باید مشقم را بنویسم...

چاره ای جز اطاعت مامان نداشتم از طرفی دلم میخواست برم بیرون بازی کنم...

با اخم دست به سینه پشت میز تحریرم نشسته بودم که شهاب از اتاقش اومد بیرون اون سال کنکور داشت و معمولا تو اتاق بود اکثرا نگاهی بهم انداخت و ادای اخمم را در اورد دید نوچ من لجبازتر از اونم که اخمام باز کنم...بی هوا پرید سمتم و قلقلکم داد که هر چی مانع خنده ام شدم فایده نداشت...بهم گفت چته شدی اینه پیرزنا؟

مامان که براش چای و بیسکویت اورده بود گفت چون نذاشتم بره زیر بارون اخم کرده...شهاب یه بیسکویت بزرگ داد دستم و خودش کمی از بیسکویت را با دست شکوند و گفت خوب مشقاتو بنویس با هم میریم...

با وجود اخم  مامان مخالفت نکرد و منم تند شروع به نوشتن کردم...

وقتی با شهاب رفتیم تو حیاط انگار دنیارو بهم داده بودن!!!

...

/ 7 نظر / 5 بازدید
فرهاد

توی این هوای گرم و شرجی یاد بارون کردن خیلی جالبه[لبخند]

فرهاد

منم تند شروع به نوشتن کردم... آره، همه رو غلط غلوط نوشتی[زبان][نیشخند]

داریوش

من تازه وبلاگ درست کردم -فکر میکردم توی وبلاگ باید حرفهای قلبمه سلمبه بزنیم -ولی بادیدن متن شما فهمیدم میشه با بیان ساده حرفهای قشنگی زد

موشی

خوب؟دیگه چه خبر؟تعریف کن[نیشخند]

بیدل

پس زیر بارونم زیاد دوست داری بری. خب مبارکه.

Pedram3000

من خیلی دوست دارم زیر بارون و برف راه برم همیشه هر موقع بارون و برف میومد مثل حشرات که از خونشون می زنند بیرون منم می رفتم بیرون تا اینکه دیگه خوشم نیومد چون همش ولش کن ! دلم می خواد یه بارونه تند تند بیاد و برم زیرش و هیچ آدمیزادی زیرش نباشه !